جستجو در مقالات منتشر شده


۱۰ نتیجه برای Marta Roqué i Figuls

Juan Jose Yepes-Nuñez، Yuan Zhang، Marta Roqué i Figuls، Joan Bartra Tomas، Juan Manuel Reyes، Fernando Pineda de la Losa، Ernesto Enrique،
دوره ۲۰۱۵، شماره ۰ - ( ۶-۱۳۹۴ )
چکیده

پیشینه
آلرژی غذایی یک پاسخ غیرطبیعی ایمونولوژیک پس از قرار گرفتن در معرض (معمولا خوردن) مواد غذایی است. حذف آلرژن درمان اصلی برای آلرژی غذایی، از جمله آلرژی به میوه، است. مصرف اتفاقی غذاهای آلرژی‌زا می‌تواند منجر به واکنش‌های شدید آنافیلاکتیک شود. ایمونوتراپی اختصاصی آلرژن (SIT) یک درمان خاص است برای زمانی که اجتناب از غذاهای آلرژی‌زا مشکل‌ساز می‌شود. به تازگی، مطالعاتی روی انواع مختلف ایمونوتراپی برای درمان آلرژی غذایی، از جمله ایمونوتراپی خوراکی (OIT) و زیرزبانی (SLIT) انجام شده است.
اهداف
تعیین اثربخشی و ایمنی ایمونوتراپی خوراکی و زیرزبانی در کودکان و بزرگسالان مبتلا به آلرژی غذایی به میوه‌ها، در مقایسه با دارونما (placebo) یا یک استراتژی حذف.
روش های جستجو
پایگاه ثبت مرکزی کارآزمایی‌های کنترل‌شده کاکرین (CENTRAL)، MEDLINE؛ EMBASE؛ CINAHL؛ و AMED برای نتایج منتشرشده همراه با پایگاه‌های ثبت کارآزمایی و مجله «نتایج منفی در زیست‌پزشکی» برای منابع علمی خاکستری جست‌وجو شدند. تاریخ آخرین جست‌وجو جولای ۲۰۱۵ بود.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs) که به مقایسه OIT یا SLIT با دارونما یا حذف رژیم غذایی پرداختند. شرکت‌کنندگان عبارت بودند از کودکان یا بزرگسالان مبتلا به آلرژی غذایی که با واکنش‌های فوری به میوه تظاهر پیدا کرده بودند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
ما از روش‌های استاندارد روش‌شناسی مورد انتظار بنیاد همکاری کاکرین (Cochrane Collaboration) استفاده کردیم. ما تاثیر درمان را از طریق نسبت‌های خطر (RRs) برای پیامدهای دو حالتی ارزیابی کردیم.
نتایج اصلی
ما دو RCT؛ (N = ۸۹) واجد شرایط را برای ورود شناسایی کردیم. این RCTها مربوط به ایمونوتراپی خوراکی یا زیرزبانی، هر دو در بزرگسالان، به ترتیب با آلرژی به سیب یا هلو بودند. هر دو مطالعه تعداد کمی از شرکت‌کنندگان را وارد کرده و از روش‌های مختلفی برای ارائه انواع مختلف ایمونوتراپی استفاده کردند. هر دو مطالعه در معرض خطر بالای سوگیری (bias) در حداقل یک دامنه در نظر گرفته شد. به‌طور کلی، کیفیت شواهد به دلیل تعداد کم مطالعات و شرکت‏‌کنندگان و سوگیری احتمالی، بسیار پائین در نظر گرفته شد. مطالعات از نظر بالینی ناهمگون بودند و از این رو ما نتایج را تجمیع نکردیم. مطالعه‌ای که به مقایسه SLIT با دارونما برای آلرژی به هلو پرداخت، تفاوت معنی‌داری را بین تعداد بیماران حساسیت‌زدایی شده در شش ماه پس از چالش غذایی دو سو کور کنترل شده با دارونما تشخیص نداد (RR: ۱,۱۶؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۰.۴۹ تا ۲.۷۴). مطالعه دوم، که به مقایسه OIT در مقابل عدم درمان برای آلرژی به سیب پرداخت، تاثیری را روی حساسیت‌زدایی بیماران به نفع مداخله با استفاده از آزمون تحریک خوراکی در هشت ماه یافت، اما نتایج دقت کافی را نداشتند (RR: ۱۷.۵۰؛ ۹۵% CI؛ ۱.۱۳ تا ۲۷۰.۱۹). هیچ مطالعه‌ای اطلاعاتی را در مورد شواهد تحمل ایمونولوژیک گزارش نکرد. در هر دو مطالعه، بروز عوارض جانبی خفیف و متوسط در گروه‌های مداخله بالاتر از کنترل بود. در مطالعه‌ای که به مقایسه SLIT با دارونما پرداخت، بیماران در گروه مداخله دچار عوارض جانبی موضعی بیشتری نسبت به شرکت کنندگان در گروه کنترل شدند (RR: ۳.۲۱؛ ۹۵% CI؛ ۱.۵۱ تا ۶.۸۲)، هرچند تفاوت معنی‌داری در تعداد شرکت‌کنندگان مبتلا به واکنش‌های جانبی سیستمیک دیده نشد (RR: ۰.۸۱؛ ۹۵% CI؛ ۰.۲۲ تا ۳.۰۲). در مطالعه OIT، دو نفر از ۲۵ شرکت‌کننده در گروه مداخله عوارض جانبی مرتبط را گزارش کردند، در حالی که هیچ یک از شرکت‌کنندگان در گروه کنترل عوارض جانبی مرتبط را گزارش نکردند.
نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
شواهد کافی برای استفاده از OIT یا SLIT برای درمان آلرژی به میوه وجود ندارد، به‌طور خاص برای آلرژی مرتبط با هلو و سیب. عوارض جانبی خفیف یا متوسط اغلب در افراد دریافت کننده OIT یا SLIT گزارش شد. با این حال، این واکنش‌ها توانستند با موفقیت با داروها درمان شوند.
خلاصه به زبان ساده

ایمونوتراپی خوراکی و زیرزبانی (دادن مقدار کمی از چیزهایی که افراد به آنها آلرژی دارند، از طریق دهان یا گذاشتن زیر زبان آنها) در درمان آلرژی به میوه

سوال مطالعه مروری و پیشینه

ما شواهد را در مورد تاثیر ایمونوتراپی خوراکی و زیرزبانی در افراد مبتلا به آلرژی غذایی به میوه مرور کردیم. آلرژی غذایی یک پاسخ غیرطبیعی به مواد غذایی، معمولا پس از خوردن آنها است. درمان اصلی آلرژی غذایی اجتناب از خوردن آن است، اما در افراد مبتلا به آلرژی غذایی، خوردن تصادفی غذا می‌تواند واکنش‌های شدیدی ایجاد کند.

ایمونوتراپی، یک درمان احتمالی طولانی‌مدت برای آلرژی غذایی، از جمله برای آلرژی غذایی به میوه به شمار می‌رود. ایمونوتراپی یک فرآیند است که در آن دوزهای افزایش یابنده از ماده‌ای که فرد به آنها آلرژی دارد (آلرژن)، طی یک دوره زمانی برای فرد تجویز می‌شود تا کمک کند فرد کمتر به آلرژن حساس باشد. در ایمونوتراپی خوراکی، مقدار کمی از آلرژن به فرد داده می‌شود تا بخورد. در ایمونوتراپی زیرزبانی، عصاره‌ای از آلرژن زیر زبان قرار داده می‌شود.

ویژگی‌های مطالعه

ما ۲ مطالعه را مجموعا با ۸۹ شرکت‌کننده پیدا کردیم. یکی از مطالعات نگاهی به ایمونوتراپی خوراکی در افراد مبتلا به آلرژی به سیب داشت و آن را با عدم درمان مقایسه کرد، و دیگری نگاهی به ایمونوتراپی زیرزبانی در افراد مبتلا به آلرژی به هلو داشت که آن را با دارونما (placebo) مقایسه کرد. هر دو مطالعه در بزرگسالان انجام شدند. شواهد تا جولای ۲۰۱۵ به‌روز است.

نتایج کلیدی

مطالعه‌ای که ایمونوتراپی خوراکی را برای آلرژی به سیب بررسی کرد، دریافت که شرکت‌کنندگان دریافت کننده مداخله، کمتر از افرادی که مداخله را دریافت نکردند، حساسیت کمتری به سیب در هشت ماه داشتند. مطالعه‌ای که ایمونوتراپی زیرزبانی را برای آلرژی به هلو بررسی کرد، تفاوتی را بین گروه‌ها از نظر حساسیت در ۶ ماه نیافت. در هر دو مطالعه، عوارض جانبی بیشتری در افراد دریافت کننده درمان وجود داشت، اما این موارد جدی نبودند. به‌طور کلی، کیفیت شواهد بسیار پایین است، چرا که هر دو مطالعه کوچک بودند، نتایج بین مطالعات مشابه نبودند، و مسایلی در زمینه طراحی مطالعه وجود داشت. قبل از آنکه بتوانیم بگوییم درمان خوراکی و زیرزبانی برای آلرژی غذایی به میوه‌ها اثربخش است، انجام تحقیقات بیشتری در این زمینه لازم است.


Marta Roqué i Figuls، Maria Giné-Garriga، Claudia Granados Rugeles، Carla Perrotta، Jordi Vilaró،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
این مرور کاکرین برای اولین با در سال ۲۰۰۵ منتشر و در سال‌های ۲۰۰۷؛ ۲۰۱۲ و هم‌اکنون در سال ۲۰۱۵ به‌روز شده است. برونشیولیت (bronchiolitis) حاد شایع‌ترین اورژانس پزشکی کودکان زیر دو سال در فصل زمستان است. گاهی برای کمک به شیرخوار جهت پاک‌سازی ترشحات از فیزیوتراپی قفسه سینه استفاده می‌شود تا تلاش برای استفاده از ونتیلاتور کاهش یابد.
اهداف
تعیین اثربخشی فیزیوتراپی قفسه سینه در شیرخواران زیر ۲۴ ماهه مبتلا به برونشیولیت حاد. هدف بعدی بررسی اثربخشی تکنیک‌های مختلف فیزیوتراپی قفسه سینه (به عنوان مثال، لرزاندن و ضربه زدن (percussion) و وادار کردن به بازدم به صورت غیر‐فعال (passive forced exhalation)) بود.
روش های جستجو

در منابع زیر به جست‌وجو پرداختیم: CENTRAL (شماره ۹، ۲۰۱۵) (اضافه شدن اطلاعات ۸ جولای ۲۰۱۵)، MEDLINE (از ۱۹۶۶ تا جولای ۲۰۱۵)؛ MEDLINE برای استنادات نمایه نشده و در حال انجام دیگر (جولای ۲۰۱۵)، EMBASE (از ۱۹۹۰ تا جولای ۲۰۱۵)، CINAHL (از ۱۹۸۲ تا جولای ۲۰۱۵)، LILACS (از ۱۹۸۵ تا جولای ۲۰۱۵)، web of science (از ۱۹۸۵ تا جولای ۲۰۱۵) و Pedro (از ۱۹۲۹ تا جولای ۲۰۱۵).

معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs) که در آنها فیزیوتراپی قفسه سینه با عدم‐مداخله یا با نوع دیگری از فیزیوتراپی در بیماران مبتلا به برونشیولیت زیر ۲۴ ماه مقایسه شده بود.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
دو نویسنده مرور به‌طور مستقل از هم داده‌ها را استخراج کردند. پیامدهای اولیه تغییر در شدت برونشیولیت و زمان تا بهبودی بودند. پیامدهای ثانویه پارامترهای تنفسی، طول مدت دریافت اکسیژن مکمل، مدت بستری در بیمارستان، استفاده از برونکودیلاتورها و استروئیدها، عوارض جانبی و درک والدین از مزیت فیزیوتراپی بودند. تجمیع داده امکان‌پذیر نبود.
نتایج اصلی

۱۲ RCT (با ۱۲۴۹ شرکت‌کننده) را وارد کردیم، سه مورد بیشتر از مرور کاکرین قبلی، که فیزیوتراپی را با عدم‐مداخله مقایسه کرده بودند. پنج کارآزمایی (۲۴۶ شرکت‌کننده) به ارزیابی تکنیک‌های متداول (لرزاندن و ضربه زدن همراه با درناژ وضعیتی) و هفت کارآزمایی (۱۰۰۳ شرکت‌کننده) به ارزیابی تکنیک‌های بازدم غیر‐فعال جریان‌گرا (passive flow‐oriented expiratory) پرداخته بودند: روش‌های بازدم غیر‐فعال آهسته در چهارکارآزمایی، و روش‌های بازدم غیر‐فعال با فشار در سه کارآزمایی.

تکنیک‌های متداول تاثیری در تغییر شدت برونشیولیت (از پیامدهای اولیه) که با میانگین نمره بالینی اندازه‌گیری شده بود، نداشتند (پنج کارآزمایی؛ ۲۴۱ شرکت‌کننده آنالیز شد). بی‌خطری روش‌های متداول تنها به صورت توصیفی بررسی شده بود، با یک مورد آتلکتازی (atelectasis)، کلاپس یا بسته شدن ریه که منجر به کاهش یا عدم تبادل گازی می‌شود که در گروه کنترل یک کارآزمایی گزارش شده بود.

روش‌های بازدم غیر‐فعال آهسته نیز نتوانستند مزیتی در پیامدهای اولیه میزان شدت برونشیولیت و زمان تا بازگشت سلامتی (ریکاوری) نشان دهند (شواهد با کیفیت پائین). سه کارآزمایی شدت برونشیولیت را از طریق نمرات بالینی در ۲۸۶ شرکت‌کننده با بیماری متوسط تا شدید ارزیابی کرده و در هیچ یک از آنها هیچ تفاوت قابل ملاحظه‌ای بین گروه‌ها مشاهده نشد. تنها یک کارآزمایی بهبود کوچک قابل توجهی را به صورت گذرا در نمره بالینی Wang در بیماران با بیماری متوسط تا شدید بلافاصله پس از مداخله مشاهده کرد. شواهد با کیفیت بسیار پائین وجود داشت، مبنی بر اینکه به نظر می‌رسد روش‌های بازدم غیر‐فعال آهسته بی‌خطر باشند، چرا که در دو مطالعه (۲۵۶ شرکت‌کننده) هیچ عارضه جانبی از آنها مشاهده نشده بود.

در روش‌های بازدم غیر‐فعال با فشار نیز تاثیری در شدت برونشیولیت و نیز زمان بازگشت به سلامتی (دو کارآزمایی؛ ۵۰۹ شرکت‌کننده) و هم‌چنین زمان پایدار شدن وضعیت بالینی (یک کارآزمایی؛ ۹۹ شرکت‌کننده آنالیز شد) مشاهده نشد. این شواهد از کیفیت بالا برخوردار بودند و در بیماران با برونشیولیت شدید به انجام رسیده بودند. وانگهی یکسری شواهد با کیفیت بالا نیز وجود داشت که نشان می‌داد این روش‌ها خطر بروز ناپایداری تنفسی گذرا (خطر نسبی (RR): ۱۰,۲؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۱.۳ تا ۷۸.۸؛ یک کارآزمایی) و استفراغ (RR: ۵.۴؛ ۹۵% CI؛ ۱.۶ تا ۱۸.۴؛ یک کارآزمایی) را حین انجام پروسیجر افزایش می‌دهند. در رابطه با برادی‌کاردی همراه با عدم اشباع (RR: ۱.۰؛ ۹۵% CI؛ ۰.۲ تا ۵.۰؛ یک کارآزمایی) و برادی‌کاردی بدون عدم اشباع (RR: ۳.۶؛ ۹۵% CI؛ ۰.۷ تا ۱۶.۹؛ یک کارآزمایی) نتیجه قطعی وجود نداشت، چرا که دقت تخمین زننده‌ها محدود بود. در هر صورت، در بیماران مبتلا به برونشیولیت خفیف تا متوسط ترکیبی از بازدم با فشار و روش‌های متداول بهبودی فوری در شدت بیماری ایجاد می‌کند (یک کارآزمایی؛ ۱۳ شرکت‌کننده).

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
هیچ یک از روش‌های فیزیوتراپی قفسه سینه که در این مرور آنالیز شدند (روش‌های متداول، روش‌های بازدم غیر‐فعال آهسته یا روش‌های بازدم با فشار) کاهشی در شدت بیماری ایجاد نکردند. به همین دلیل نمی‌توان از این روش‌ها به عنوان یک اقدام بالینی استاندارد در بیماران بستری مبتلا به برونشیولیت شدید استفاده کرد. شواهدی با کیفیت بالا وجود داشت مبنی بر اینکه تکنیک‌های بازدم با فشار در بیماران با بیماری شدید، نه تنها وضعیت سلامتی آنها را تغییر نمی‌دهد، بلکه ممکن است عوارض جانبی شدیدی برای آنها ایجاد کند. روش‌های بازدم غیر‐فعال آهسته در بیماران با شدت بیماری متوسط یک بهبودی سریع و گذرا به ارمغان می‌آورند اما بر طول مدت آن تاثیری ندارند. مطالعاتی که در آینده انجام می‌شوند، باید تاثیرات بالقوه تکنیک‌های بازدم غیر‐فعال آهسته را در بیماران غیر‐بستری با بیماری خفیف تا متوسط و نیز بیمارانی که از نظر ویروس سنسیشیال تنفسی (respiratory syncytial virus; RSV) مثبت هستند، تست کنند. علاوه براین، باید ترکیب فیزیوتراپی قفسه سینه را با سالبوتامول (salbutamol) یا سالین هایپرتونیک (hypertonic saline) ارزیابی کنند.
خلاصه به زبان ساده

فیزیوتراپی قفسه سینه برای کودکان زیر دو سال مبتلا به برونشیولیت حاد

سوال مطالعه مروری

شواهد مربوط به تاثیر فیزیوتراپی قفسه سینه را در شیرخواران زیر دو سال مبتلا به برونشیولیت (bronchiolitis) حاد مرور کردیم.

پیشینه

برونشیولیت حاد یک عفونت تنفسی ویروسی شایع در کودکان زیر دو سال است. این بیماری در اکثر بچه‌ها خفیف بوده و به بستری نیاز ندارد. در آنهایی که به بستری شدن نیاز پیدا می‌کنند، گاهی پاک‌سازی خلط (ترشحات تنفسی مخاطی غلیظ که در اثر عفونت ایجاد می‌شود) به سختی انجام می‌شود. پیشنهاد شده که فیزیوتراپی قفسه سینه بتواند به پاک‌سازی ترشحات تنفسی و بهبود تنفس کمک کند. سه نوع مختلف از فیزیوتراپی قفسه سینه در دسترس است: لرزاندن و ضربه زدن، روش‌های بازدم با فشار و روش‌های جریان آهسته که از انسداد راه تنفسی جلوگیری می‌کند.

ویژگی‌های مطالعه

این شواهد تا جولای ۲۰۱۵ به‌روز است. این مرور شامل ۱۲ کارآزمایی با مجموع ۱۲۴۹ شرکت‌کننده است. بر مبنای نوع فیزیوتراپی، پنج کارآزمایی روش‌های لرزاندن و ضربه زدن در ۲۴۶ شرکت‌کننده را تست کردند، سه کارآزمایی روش‌های بازدم با فشار را در ۶۲۴ شرکت‌کننده و چهار کارآزمایی تکنیک‌های جریان آهسته را در ۳۷۵ شرکت‌کننده تست کردند.

نتایج کلیدی

در تکنیک‌های لرزاندن و ضربه زدن، از طریق ایجاد فشار یا ضربه سریع دست‌های فیزیوتراپیست، نوسان یا لرزشی در توراکس (قفسه سینه) ایجاد می‌شود. از هیچ یک از این مانورها تاثیری در بهبود نمرات بالینی بیماران مبتلا به برونشیولیت حاد در کارآزمایی‌ها مشاهده نشد. این تکنیک‌ها بهبودی در اندازه‌گیری‌های تنفسی، زمان اکسیژن‌درمانی یا مدت بستری شدن در بیمارستان نشان ندادند. در رابطه با مدت زمان تا بازگشت به سلامتی پس از برونشیولیت حاد، استفاده از برونکودیلاتورها یا استروئیدها، هیچ داده‌ای وجود نداشت. کارآزمایی‌هایی که در این مرور بررسی شدند، هیچ داده‌ای را در رابطه با عوارض جانبی مربوط به مداخله ارائه نکرده بودند، اما در منابع علمی پزشکی به مواردی از عوارض جانبی مرتبط مثل ایجاد شکستگی‌های دنده‌ای در اثر این تکنیک‌ها اشاره شده است.

اساس کار در روش‌های بازدم با فشار، افزایش ناگهانی جریان بازدمی در اثر فشار توراکس یا شکم است. در شرکت‌کنندگانی که برونشیولیت شدید داشتند، این گونه روش‌ها در مقایسه با عدم انجام فیزیوتراپی، هیچ تاثیری در کاهش زمان بازگشت به سلامتی یا زمان پایدار شدن وضعیت بالینی نداشتند. به علاوه این تکنیک‌ها نتوانستند در نمرات بالینی، اشباع اکسیژن یا نرخ تنفسی، به جز در بیماران با برونشیولیت خفیف تا متوسط، بهبودی ایجاد کند. در مورد پیامدهای ثانویه مثل طول مدت استفاده از اکسیژن کمکی، مدت بستری در بیمارستان، یا استفاده از برونکودیلاتورها یا استروئیدها داده‌ای وجود نداشت. دو مطالعه هیچ تفاوت قابل ملاحظه‌ای را در مورد درک والدین از مزیت فیزیوتراپی در مقایسه با گروه کنترل گزارش نکرده بودند. یکی از کارآزمایی‌ها موارد زیادی را از اپیزودهای گذرای استفراغ و ناپایداری تنفسی بعد از فیزیوتراپی بازدم با فشار گزارش کرده بود. این کارآزمایی در رابطه با بروز برادی‌کاردی (کاهش ضربان قلب) با یا بدون عدم اشباع (کاهش سطوح اکسیژن خون) هیچ گونه تفاوتی را نشان نداد.

تکنیک‌های جریان آهسته به صورت فشار قفسه سینه و حفره شکم به تدریج و به آرامی از اواسط بازدم تا انتهای بازدم هستند. مشخص شده که این تکنیک‌ها هیچ مزیت مثبتی بر نمرات بالینی شدت بیماری ندارند. با این وجود در دو کارآزمایی، بهبود کوتاه‌مدت جزئی در نمرات بالینی یا کاهشی اندک در نیاز به اکسیژن کمکی در کودکان مبتلا به برونشیولیت حاد ایجاد کرده بودند. در طول مدت اقامت در بیمارستان، استفاده از برونکودیلاتورها یا استروئیدها تغییری ایجاد نشده بود. در رابطه با تغییر زمان بازگشت به سلامتی، تغییر در ارزیابی‌های تنفسی یا نظر والدین نسبت به مزیت فیزیوتراپی داده‌ای وجود نداشت. در کارآزمایی‌ها عوارض جانبی شدیدی گزارش نشده بود.

کیفیت شواهد

استفاده از روش‌های لرزاندن و ضربه زدن، به دلیل نداشتن مزیت و خطر عوارض جانبی بالقوه‌ای که دارند، به صورت معمول در شرایط بیمارستانی توصیه نمی‌شود. شواهدی با کیفیت بالا حاکی از آن بود که تکنیک‌های بازدم با فشار در برونشیولیت شدید هیچ مزیت بالینی ایجاد نمی‌کند، در حالی که عوارض جانبی همچون استفراغ، برادی‌کاردی با عدم اشباع، یا ناپایداری تنفسی گذرا به همراه دارند. شواهد با کیفیت پائین وجود داشت که نشان می‌داد تکنیک‌های جریان آهسته یک مزیت کلی مشخص ایجاد نمی‌کنند، اما می‌توانند یکسری مزایای کوتاه‌مدت در برخی کودکان مبتلا به برونشیولیت داشته باشند. به جز یک کارآزمایی، که مربوط به بازدم با فشار بود، خطر سوگیری (bias) در بقیه کارآزمایی‌های وارد شده نامشخص یا بالا بود. خطر سوگیری در کارآزمایی‌ها و عدم‐دقت در تخمین‌ها منجر به شواهد با کیفیت پائین در رابطه با تاثیر تکنیک‌های جریان آهسته بر نمرات بالینی پائین شد. پیش از اتخاذ نتیجه‌گیری‌های قطعی، لازم است کارآزمایی‌های بیشتری انجام شود.


Ingrid Arevalo-Rodriguez، Agustín Ciapponi، Marta Roqué i Figuls، Luis Muñoz، Xavier Bonfill Cosp،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
سردرد متعاقب بی‌حسی نخاعی (post‐dural puncture headache; PDPH)، یک عارضه شایع در پونکسیون کمری است. تئوری‌های متعددی نشت مایع مغزی نخاعی (cerebrospinal fluid; CSF) را از طریق سوراخی در دورا به عنوان علت بروز این عارضه جانبی تشخیص داده‌اند. بنابراین اقدامات پیشگیرانه برای جلوگیری از این عارضه ضروری است. استراحت طولانی‌مدت در تختخواب برای درمان PDPH از زمانی که شروع شده، استفاده می‌شود، اما مشخص نیست که استراحت طولانی‌مدت می‌تواند از آن پیشگیری هم بکند یا خیر. به طور مشابه، مقدار تجویز مایعات اضافه بر میزان معمول رژیم غذایی برای جایگزینی از دست دادن CSF به دلیل سوراخ دورا مشخص نیست. این مرور، یک نسخه به‌روز از مرور قبلا منتشر شده در بانک اطلاعاتی مرورهای سیستماتیک کاکرین (شماره ۷؛ ۲۰۱۳) با نام «تاثیر وضعیت قرارگیری بدن و مایعات بر پیشگیری از سردرد متعاقب بی‌حسی نخاعی» است.
اهداف
بررسی اینکه استراحت بیشتر در تختخواب همراه با حالت‌های مختلف بدن و سر، همین طور تجویز مایعات اضافی پس از پونکسیون کمری، از بروز PDPH در افرادی که به دلایل تشخیصی یا درمانی تحت پونکسیون کمری قرار می‌گیرند، پیشگیری می‌کند یا خیر.
روش های جستجو
ما پایگاه ثبت مرکزی کارآزمایی‌های کنترل‌ شده کاکرین (CENTRAL)؛ MEDLINE؛ EMBASE و LILACS و همین طور پایگاه‌های ثبت کارآزمایی را تا فوریه ۲۰۱۵ جست‌وجو کردیم.
معیارهای انتخاب
ما به دنبال کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده‌ای بودیم که استراحت در تختخواب در برابر راه افتادن بلافاصله، حالت قرار گرفتن سر رو به پائین را با حالت خوابیده به پشت، حالت خوابیده به شکم را با حالت خوابیده به پشت در زمان استراحت در تختخواب، و تجویز مایعات مکمل را در برابر عدم تجویز یا تجویز کم مایعات، به عنوان اقدامات پیشگیرانه از PDPH در افرادی که تحت پونکسیون کمری قرار گرفته بودند، مقایسه کرده بودند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
دو نویسنده مرور به‌طور مستقل از هم، واجد شرایط بودن مطالعات را با استفاده از نرم‌افزار EROS مبتنی بر وب (نرم‌افزار سامان‌دهی اولیه مرور) ارزیابی کردند. دو نویسنده دیگر این مرور به طور مستقل خطر سوگیری (bias) را به وسیله معیارهای ثبت شده در کتابچه راهنمای کاکرین برای مرورهای سیستماتیک مداخلاتارزیابی کردند. هر گونه اختلاف‌نظری را با اجماع حل کردیم. داده‌های مربوط به PDPH؛ PDPH شدید، و هر گونه سردرد پس از پونکسیون را استخراج کردیم و آنالیز قصد درمان (intention‐to‐treat) و آنالیز حساسیت را به وسیله خطر سوگیری انجام دادیم. شواهد را با استفاده از روش درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (Grading of Recommendations Assessment, Development and Evaluation; GRADE) بررسی کردیم و جدول «خلاصه‌ای از یافته‌ها» را تشکیل دادیم.
نتایج اصلی

ما ۲۴ کارآزمایی را با ۲۹۹۶ شرکت‌کننده در این نسخه به‌روز از مرور گنجاندیم. تعداد شرکت‌کنندگان در هر کارآزمایی از ۳۹ تا ۳۸۲ نفر متغیر بود. اکثر مطالعات وارد شده، استراحت در تختخواب را در برابر راه افتادن و تحرک سریع مقایسه کرده بودند، و فقط دو مورد تاثیرات تجویز مایعات مکمل را در برابر عدم تجویز آن بررسی کرده بودند. خطر کلی سوگیری را در مطالعات وارد شده پائین تا نامشخص ارزیابی کردیم. کیفیت کلی شواهد پائین تا متوسط بود، علت این کاهش سطح، عمدتا ارزیابی خطر سوگیری در اغلب موارد بود. پیامد اولیه در مرور ما حضور PDPH بود.

شواهد با کیفیت پائین، مزیتی را به نفع استراحت در تختخواب در مقایسه با راه رفتن و تحرک بلافاصله در بروز PDPH شدید نشان ندادند (خطر نسبی (RR): ۰,۹۸؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۰.۶۸ تا ۱.۴۱؛ ۱۵۶۸ شرکت‌کننده؛ ۹ مطالعه) و شواهد با کیفیت متوسط بروز هر گونه سردرد پس از پونکسیون کمری را نشان دادند (RR: ۱.۱۶؛ ۹۵% CI؛ ۱.۰۲ تا ۱.۳۲؛ ۲۴۷۷ شرکت‌کننده؛ ۱۸ مطالعه). علاوه بر این، استراحت در تختخواب احتمالا باعث افزایش PDPH در مقایسه با راه رفتن و تحرک بلافاصله می‌شد (RR: ۱.۲۴؛ ۹۵% CI؛ ۱.۰۴ تا ۱.۴۸؛ ۱۵۱۹ شرکت‌کننده؛ ۱۲ مطالعه). یک آنالیز، محدود به دقیق‌ترین کارآزمایی‌ها از نظر روش‌شناسی (یعنی، مواردی با خطر پائین سوگیری در روش تخصیص، داده‌های ازدست‌رفته و کورسازی در ارزیابی پیامد) نتایج مشابهی داشت. شواهد با کیفیت پائین برای عدم وجود مزایای مرتبط با مایعات مکمل در بروز PDPH شدید (RR: ۰.۶۷؛ ۹۵% CI؛ ۰.۲۶ تا ۱.۷۳؛ ۱۰۰ شرکت‌کننده؛ ۱ مطالعه) و PDPH (RR: ۱؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۹ تا ۱.۶۹؛ ۱۰۰ شرکت‌کننده؛ ۱ مطالعه)، و شواهد با کیفیت متوسط در مورد بروز هر گونه سردرد پس از پونکسیون کمری (RR: ۰.۹۴؛ ۹۵% CI؛ ۰.۶۶ تا ۱.۳۴؛ ۲۰۰ شرکت‌کننده؛ ۲ مطالعه) وجود داشت. انتظار بروز سایر عوارض جانبی را نداشتیم و آنها را در این مرور ارزیابی نکردیم.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
از زمان انجام نسخه قبلی این مرور، یک مطالعه جدید را برای ورود یافتیم، اما نتیجه‌گیری کلی تغییری نکرد. کیفیت شواهد را برای اغلب پیامدها در این مرور، در سطح پائین تا متوسط ارزیابی کردیم. از آنجایی که مطالعات شناسایی شده دچار نقصان در موارد مربوط به تصادفی‌سازی و کورسازی در ارزیابی پیامد بودند، بنابراین سطح کیفیت شواهد را کاهش دادیم. در مجموع، هیچ شواهدی که نشان دهنده سودمندی استراحت در تختخواب به فرم معمول پس از پونکسیون لومبار برای پیشگیری از شروع PDPH باشد، وجود نداشت. نقش مایعات مکمل در پیشگیری از PDPH نامشخص باقی ماند.
خلاصه به زبان ساده

موقعیت قرارگیری بدن و مصرف مایعات برای پیشگیری از سردرد پس از پونکسیون کمری

پیشینه

پونکسیون کمری (lumbar puncture) یک پروسیجر پزشکی است که با یک سوزن و سرنگ انجام می‌شود تا یک نمونه از مایع مغزی نخاعی برداشته شود یا تزریق داروها انجام شود. برخی از افراد دچار عارضه جانبی پس از آن، به نام سردرد بعد از سوراخ شدن دورا (post‐dural puncture headache; PDPH)، می‌شوند. این سردرد با حرکت، نشستن یا ایستادن، ممکن است بدتر شود و می‌تواند با دراز کشیدن، بهبود یابد. PDPH میزان تحرک افراد و فعالیت‌های روزانه آنها را محدود می‌کند، و هم‌چنین باعث هزینه‌های پیش‌بینی نشده، هم برای بیمار و هم سازمان‌های خدمات سلامت شود. گاهی اوقات پزشکان به بیماران خود توصیه می‌کنند پس از پونکسیون کمری در تختخواب باقی بمانند و برای پیشگیری از سردرد مقدار زیادی مایعات بنوشند.

یافته‌های کلیدی

این یک نسخه به‌روز شده از مرور اصیل منتشر شده در سال ۲۰۱۳ است. در جست‌وجو برای یافتن منابع علمی منتشر شده در فوریه ۲۰۱۵ یک مطالعه جدید به دست آوردیم. این مرور شامل ۲۴ مطالعه با ۲۹۹۶ شرکت‌کننده بود. انواع مختلف استراحت در تختخواب و مایعات اضافی را مقایسه کردیم تا ببینیم آنها از PDPH پس از پونکسیون کمری پیشگیری می‌کنند یا خیر. شواهد با کیفیت پائین تا متوسط یافتیم که نشان می‌داد استراحت در تختخواب از بروز سردرد پس از پونکسیون کمری، صرف نظر از مدت زمان استراحت یا وضعیت قرارگیری بدن یا سر که توسط بیمار انتخاب می‌شود، پیشگیری نمی‌کند. علاوه بر این، استراحت در تختخواب احتمالا شانس داشتن PDPH را افزایش می‌دهد. داده‌های اندکی در مورد سودمندی تجویز مایعات اضافی، که به نظر نمی‌رسد از بروز سردرد پیشگیری می‌کند، به دست آوردیم.

از آنجا که هیچ شواهدی برای حمایت از آنها وجود ندارد؛ بر این باور هستیم که این اقدامات نباید بیش از این به طور روتین برای بیماران به منظور پیشگیری از سردرد پس از پونکسیون کمری توصیه شود.

کیفیت شواهد

کیفیت شواهد را برای اغلب پیامدها در این مرور، در سطح پائین تا متوسط ارزیابی کردیم.


Eva Madrid، Gerard Urrútia، Marta Roqué i Figuls، Hector Pardo-Hernandez، Juan Manuel Campos، Pilar Paniagua، Luz Maestre، Pablo Alonso-Coello،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه

هیپوترمی غیر‐عمدی حول‌وحوش زمان انجام جراحی (inadvertent perioperative hypothermia) پدیده‌ای است که در نتیجه سرکوب مکانیسم‌های مرکزی تنظیم دما به دلیل بی‌حسی، و مواجهه سطح بزرگی از پوست با دماهای سرد در اتاق‌های جراحی رخ می‌دهد. این بیماری با عوارض جانبی بالینی مثل عفونت محل جراحی و تاخیر در التیام زخم، افزایش خونریزی یا حوادث قلبی‌عروقی همراه است. یکی از معمول‌ترین روش‌های پیشگیری از آن، سیستم‌های فعال گرم کننده بدن (active body surface warming systems; ABSW) است، که به طور مکانیکی گرما تولید می‌کند (گرمادهی با هوا، آب یا ژل‌ها) و از طریق تماس با پوست باعث انتقال گرما می‌شود.

اهداف

بررسی اثربخشی سیستم‌های فعال گرم کننده سطح بدن (ABSW) حین یا پیش از جراحی، یا هر دو، برای پیشگیری از عوارض حول‌وحوش زمان انجام جراحی حاصل از هیپوترمی غیر‐عمدی حین جراحی برای بزرگسالان.

روش های جستجو

برای این مرور، پایگاه ثبت مرکزی کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین (CENTRAL؛ شماره ۹؛ ۲۰۱۵)؛ MEDLINE (PubMed) (از ۱۹۶۴ تا اکتبر ۲۰۱۵)؛ EMBASE (Ovid) (از ۱۹۸۰ تا اکتبر ۲۰۱۵)، و (CINAHL (Ovid (از ۱۹۸۲ تا اکتبر ۲۰۱۵) را جست‌وجو کردیم.

معیارهای انتخاب

کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs) را وارد مرور کردیم که یک سیستم ABSW را با هدف حفظ نورموترمی (normothermia) حول‌وحوش زمان انجام جراحی را با یک کنترل یا یک سیستم ABSW دیگر مقایسه کردند. مطالعات واجد شرایط هم‌چنین باید شامل پیامدهای بالینی مرتبط به غیر از اندازه‌گیری دما به تنهایی باشد.

گردآوری و تحلیل داده‌ها

نویسندگان زیادی، به صورت جفتی، منابع را غربالگری و واجد شرایط بودن مطالعات را مشخص کردند، داده‌ها را استخراج، و خطر سوگیری (bias) را بررسی کردند. عدم توافق‌ها را با بحث و توافق جمعی، با همکاری یک نویسنده سوم حل کردیم.

نتایج اصلی

۶۷ کارآزمایی را با ۵۴۳۸ شرکت‌کننده وارد کردیم که ۷۹ مقایسه را انجام دادند. چهل‌وپنج RCT به مقایسه ABSW در برابر کنترل کننده پرداختند، ۱۸ مورد دو نوع مختلف از ABSW، و ۱۰ مورد دو روش مختلف به کارگیری یک نوع ABSW را مقایسه کردند. گرم کننده‌های با فشار هوا (forced‐air warming; FAW) به مراتب بیشترین مداخله‌ای بودند که در مورد آنها مطالعه شده بود. کارآزمایی‌ها در مورد اینکه مداخلات به تنهایی یا در ترکیب با سایر روش‌های فعال (بر اساس مکانیسم متفاوت انتقال حرارت) و/یا غیر‐فعال برای حفظ نورموترمی اعمال می‌شوند، بسیار متفاوت بودند. هم‌چنین نوع شرکت‌کنندگان و مداخلات جراحی و نیز مدیریت بی‌حسی، مداخلات همزمان و زمان اندازه‌گیری پیامد بسیار متنوع بود. خطر سوگیری (bias) مطالعات وارد شده به دلیل محدودیت‌های موجود در گزارش‌ها نامشخص بود. اکثر مطالعات به دلیل ماهیت مداخله و اینکه دما معمولا پیامد اصلی آنها بود، مطالعات برچسب‐باز (open‐label) بودند. با این وجود، با فرض اینکه اندازه‌گیری پیامد را می‌شد به صورت کور انجام داد، خطر سوگیری تشخیص و عملکرد را بالا در نظر گرفتیم. مقایسه بین ABSW در برابر کنترل، کاهشی را در نرخ عفونت محل جراحی نشان داد (خطر نسبی (RR): ۰,۳۶؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۰.۲۰ تا ۰.۶۶؛ ۳ RCT؛ ۵۸۹ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت پائین). فقط یک مطالعه با خطر پائین سوگیری، تاثیر سودبخشی را در گرم کننده با فشار هوا بر عوارض ماژور قلبی‌عروقی در افراد با خطر قلبی‌عروقی بالا نشان داد (RR: ۰.۲۲؛ ۹۵% CI؛ ۰.۰۵ تا ۱.۰۰؛ ۱ RCT با ۱۲ رویداد، ۳۰۰ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت پائین). هیچ تاثیر سودبخشی برای مورتالیتی پیدا نکردیم. هم‌چنین ABSW از دست دادن خون حین جراحی را کاهش داد اما میزان این تاثیر به نظر می‌آید که نامرتبط باشد (MD: ‐۴۶.۱۷ میلی‌لیتر؛ ۹۵% CI؛ ۸۲.۷۴‐ تا ۹.۵۹‐؛ I² = ۷۸%؛ ۲۰ مطالعه؛ ۱۳۷۲ شرکت‌کننده). همین نتیجه‌گیری در مورد تمام مایعاتی است که حین جراحی تزریق شده‌ بود (MD: ‐۱۴۴.۴۹ میلی‌لیتر؛ ۹۵% CI؛ ۲۲۱.۵۷‐ تا ۶۷.۴۰‐؛ I² = ۷۳%؛ ۲۴ مطالعه؛ ۱۴۹۱ شرکت‌کننده). این تاثیرات به معنی کاهش چشم‌گیر در تعداد شرکت‌کنندگان نیازمند به ترانسفیوژن یا کاهش چشم‌گیر در میانگین خون تزریق شده نبود. ABSW با کاهش لرز (RR: ۰.۳۹؛ ۹۵% CI؛ ۰.۲۸ تا ۰.۵۴؛ ۲۹ مطالعه؛ ۱۹۲۲ شرکت‌کننده) و راحتی گرمایی (تفاوت میانگین استاندارد شده (SMD): ۰.۷۶؛ ۹۵% CI؛ ۰.۲۹ تا ۱.۲۴؛ I² = ۷۷%؛ ۴ کارآزمایی؛ ۳۶۴ شرکت‌کننده) همراه بود.

برای مقایسه بین انواع مختلف سیستم ASBW یا انواع به کارگیری نوع ویژه‌ای از ABSW، به جز گرم کردن سیستمیک گسترده در مدت پیش از جراحی برای شرکت‌کنندگانی که تحت جراحی شکمی بزرگ قرار گرفتند (یک مطالعه با خطر پائین سوگیری)، هیچ شواهدی از برتری یک سیستم از لحاظ پیامدهای بالینی پیدا نکردیم. در مورد عوارض جانبی، داده‌های محدودی وجود داشت (بیشترین موارد مرتبط، سوختگی گرمایی بود). در حالی که برخی از کارآزمایی‌ها دارای یک گزارش نقل قول (narrative) در مورد عدم مشاهده عوارض جانبی بودند، بیشتر آنها هیچ اشاره‌ای به عوارض جانبی نکردند. هیچ موردی نشان نمی‌دهد که ABSW خطر بزرگی برای بیماران دارد.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان

به نظر می‌آید که گرم کننده‌های با فشار هوا، تاثیر سودبخشی از لحاظ نرخ کمتر عفونت محل زخم و عوارض جراحی، حداقل در کسانی که جراحی شکمی می‌شوند، در مقایسه با عدم به کارگیری هیچ سیستم فعال گرم کننده دیگر دارند. هم‌چنین، این گرم کننده تاثیر سودبخشی بر عوارض قلبی‌عروقی بزرگ در افراد مبتلا به بیماری قلبی‌عروقی مهم دارد، گرچه این شواهد محدود به یک مطالعه است. این سیستم احساس راحتی بیمار را نیز بیشتر می‌کند، گرچه میان کارآزمایی‌ها ناهمگونی بالایی پیدا کردیم. در حالی که تاثیر آن روی از دست دادن خون از اهمیت آماری برخوردار است، این تفاوت به معنی کاهش چشم‌گیر در ترانسفیوژن نیست. دوباره یادآوری می‌کنیم که برای این پیامد میان کارآزمایی‌ها، ناهمگونی بالایی وجود دارد. بنابراین در ارتباط بالینی کاهش از دست رفتن خون تردید وجود دارد. شواهد برای انواع دیگر ABSW بسیار کم است، گرچه شواهدی از تاثیر سودبخش بر سردی/لرز با سیستم‌های گرم کننده الکتریکی یا مقاومتی وجود دارد. برخی شواهد نشان می‌دهد که گرم کردن سیستمیک گسترده در مدت پیش از جراحی، می‌تواند سودمندتر از محدود کردن آن فقط برای حین جراحی باشد. هیچ مطالعه‌ای نشان نداد که سیستم‌های ABSW خطر مهمی برای بیمار دارند. مشکل در مشاهده یک تاثیر سودبخش مرتبط به لحاظ بالینی برای ABSW در پیامدهای به غیر‐از دما را ممکن است با این حقیقت توضیح داد که بسیاری از مطالعات پروسیجرهای همراه را به کار بردند که معمولا به عنوان مداخلات همزمان به جهت پیشگیری از هیپوترمی استفاده می‌شوند، هم سیستم‌های گرم کننده فعال خواه منفعل مبتنی بر دیگر مکانیسم‌های فیزیولوژیکی (مثلا گرم کننده آبی یا گازی)، و نیز کنترل شدید دما در زمینه مطالعه در مقایسه با کارهای عادی. این کارها ممکن است در گروه کنترل تاثیر سودبخشی روی شرکت‌کنندگان گروه کنترل داشته باشد که باعث کاهش تخمین مزیت خالص ABSW شود.

خلاصه به زبان ساده

گرم کردن بدن افرادی که جراحی می‌شوند برای پیشگیری از عوارض و افزارش احساس راحتی پس از جراحی

سوال مطالعه مروری

تاثیرات گرم کردن بدن به وسیله انتقال گرما از راه سطح پوست را برای پیشگیری از عوارض حاصل از کاهش دمای غیر‐عمدی بدن (هیپوترمی (hypothermia)) در بزرگسالانی که جراحی می‌شوند، مرور کردیم.

پیشینه

داروهای آرام‌بخش و بی‌حسی در پاسخ‌های تنظیمی دما تداخل ایجاد می‌کنند، بنابراین می‌توانند باعث هیپوترمی ناخواسته حین جراحی و بلافاصله پس از جراحی شوند. هم‌چنین مواجهه طولانی‐مدت سطوح بیشتری از بدن با دمای سرد در اتاق‌های جراحی می‌تواند باعث این تاثیر شود. هیپوترمی می‌تواند فرایند ریکاوری را برای بیماران سخت‌تر کند، زیرا به دلیل پاسخ غیر‐ارادی به سرما برای تولید گرمای بدن، بیماران با لرز و احساس سرما بیدار می‌شوند. هم‌چنین هیپوترمی ممکن است با حوادث ناخواسته‌ای مثل عفونت و عوارض زخم، عوارض قلبی‌عروقی، افزایش خونریزی و نیاز بیشتر به ترانسفیوژن‌های خون مرتبط باشد. برای پیشگیری از هیپوترمی غیر‐عمدی، از چندین نوع مختلف سیستم‌های گرم کننده بدن برای انتقال گرما به بدن بیماران از راه پوست، بلافاصله پیش یا حین جراحی یا هر دو استفاده می‌شود.

ویژگی‌های مطالعه

این مرور شامل ۶۷ کارآزمایی تصادفی‌سازی و کنترل شده ‌است (۵۴۳۸ نفر). این کارآزمایی‌ها شامل بیماران با هر سن و هر جنسیتی هستند که تحت همه انواع جراحی قرار می‌گیرند. این شواهد حاصل مطالعاتی است که تا اکتبر ۲۰۱۵ در دسترس بودند. چهل‌وپنج کارآزمایی یک سیستم گرم کننده با یک مداخله کنترل، ۱۸ کارآزمایی انواع مختلف سیستم‌های گرم کننده، و ۱۰ کارآزمایی روش‌های مختلف یک سیستم گرم کننده را مقایسه کردند. گرم کننده با فشار هوا بیشترین سیستمی بود که مطالعه شد.

نتایج کلیدی

گرم کننده فعال دارای برخی تاثیرات سودبخش بالینی بود. این گرم کننده خطر عوارض اصلی قلبی و گردش خون را در یک کارآزمایی در افراد مبتلا به بیماری مهم قلبی‌عروقی کاهش داد، اما شواهد این مطالعه قاطع نبودند. گرم کننده فعال نرخ عفونت و عوارض زخم‌های جراحی را کاهش داد. این تاثیر در دو کارآزمایی کاملا بزرگ در افرادی که جراحی شکمی می‌شدند، نشان داده ‌شد؛ گرم کننده با فشار هوا در یک مطالعه فقط پیش از جراحی استفاده شد، در حالی که در مطالعه دیگر حین جراحی به کار برده شد. بیمارانی که برای آنها از سیستم‌های فعال گرم کننده استفاده شد، نسبت به گروه درمان کنترل حدود یک سوم احساس سرما یا لرز پس از جراحی داشتند (۲۹ کارآزمایی؛ ۱۹۲۲ شرکت‌کننده). راحتی گرمایی برای بیماران در مقایسه با مداخله کنترل همراه با افزایش بود (۱۰ کارآزمایی؛ ۷۰۰ شرکت‌کننده). از سویی دیگر، گرم کردن، منجر به تفاوتی اندک یا عدم تفاوت در خطر مرگ‌ومیر، از دست دادن خون یا نیاز به ترانسفیوژن خون شد. هیچ تفاوتی در تعداد حملات قلبی غیر‐کشنده، اضطراب یا درد، در مقایسه با افراد گروه کنترل پیدا نکردیم. این کارآزمایی‌ها در این مرور، بهترین سیستم گرم کننده را شناسایی نکردند. اما، در یک کارآزمایی با خطر پائین سوگیری اندیکاسیونی وجود داشت که نشان می‌داد اگر گرم کننده سیستمیک در زمان پیش از جراحی برای افرادی که جراحی شکمی بزرگ می‌شوند، هم استفاده شود، نتایج بهتری به دست می‌آید. فقط می‌توانیم از گزارش‌های مطالعه در مورد عوارض جانبی، اطلاعات محدودی به‌ دست آوریم. در برخی موارد، کارآزمایی‌ها گزارش کردند که هیچ عارضه جانبی وجود نداشته است.

کیفیت شواهد

کیفیت شواهد برای عفونت محل جراحی و عوارض قلبی و گردش خون در سطح پائین بود. این کیفیت پائین به دلیل این بود که کارآزمایی‌های خیلی کمی با رویدادهای کم برای این پیامدها گزارش شده ‌بود، گرچه خطر پائین سوگیری وجود داشت. بیماران از لحاظ نوع جراحی و مدت و پیچیدگی آن، نوع بی‌حسی، سن، شدت وضعیت و دیگر بیماری‌ها متفاوت بودند. این کارآزمایی‌ها طولانی‐مدت نبودند، برای همین تشخیص تاثیرات بالینی مشکل می‌شد. هم‌چنین این پیامدها حین جراحی با دیگر مولفه‌های مدیریتی که آنها را در این مرور ارزیابی نکردیم، به شدت تحت تاثیر قرار می‌گیرند. در حالی که برخی مطالعات یک مداخله را به کار بردند، دیگر مطالعات از دو یا تعداد بیشتری از مداخله به صورت ترکیبی استفاده کردند و/یا اینکه دیگر روش‌های گرم کردن منفعل را به کار بردند. گروه کنترل همیشه شامل یک «کنترل خالص» بدون گرم کردن فعال نبود و هم‌چنین گاهی بیماران مداخله دیگری را به عنوان بخشی از مراقبت معمول دریافت می‌کردند. تمامی این دلایل ممکن است تنوعی را توضیح دهد که در برخی از پیامدها در بین مطالعات مشاهده کردیم. هم‌چنین دمای گروه کنترل ممکن است با شدت بیشتری کنترل شده باشد، زیرا در حال حاضر آگاهی بیشتری در مورد خطر هیپوترمی وجود دارد.


Carmen R Gallardo، David Rigau Comas، Angélica Valderrama Rodríguez، Marta Roqué i Figuls، Lucy Anne Parker، Joan Caylà، Xavier Bonfill Cosp،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
افرادی که به تازگی مبتلا به سل (tuberculosis; TB) تشخیص داده شده‌اند، معمولا رژیم استاندارد درمانی خط اول را دریافت خواهند کرد که شامل مصرف دو ماه ایزونیازید (isoniazid)، ریفامپیسین (rifampicin)، پیرازینامید (pyrazinamide) و اتامبوتول (ethambutol) و سپس چهار ماه مصرف ایزونیازید و ریفامپیسین است. ترکیب‌های دوز ثابت (fixed‐dose combinations; FDCs) این داروها به طور گسترده‌ای توصیه می‌شود.
اهداف
مقایسه اثربخشی، بی‌خطری، و مقبولیت رژیم‌های ضد‐سل داده شده به صورت ترکیب‌های دوز ثابت در مقایسه با فرمولاسیون تک دارویی برای درمان افراد مبتلا به سل ریوی تازه تشخیص داده شده.
روش های جستجو
ما پایگاه ثبت تخصصی گروه بیماری‌های عفونی در کاکرین (Cochrane Infectious Disease Group Specialized Register)؛ پایگاه ثبت مرکزی کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین (CENTRAL؛ منتشر شده در کتابخانه کاکرین؛ (Cochrane Library)؛ شماره ۱۱؛ ۲۰۱۵)؛ MEDLINE (از ۱۹۶۶ تا ۲۰ نوامبر ۲۰۱۵)؛ EMBASE (از ۱۹۸۰ تا ۲۰ نوامبر ۲۰۱۵)؛ LILACS (از سال ۱۹۸۲ تا ۲۰ نوامبر ۲۰۱۵)؛ متارجیستری از کارآزمایی‌های کنترل شده (metaRegister of Controlled Trials; mRCT)؛ پلت‌فرم بین‌المللی پایگاه ثبت کارآزمایی‌های بالینی سازمان جهانی بهداشت (WHO ICTRP) را بدون اعمال محدودیت زبانی تا ۲۰ نوامبر ۲۰۱۵ جست‌وجو کردیم.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده که استفاده از FDCها را با فرمولاسیون تک‌دارویی در بزرگسالان (۱۵ ساله یا بالاتر) که به تازگی مبتلا به TB ریوی تشخیص داده شده‌اند، مقایسه کرده‌اند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
دو نویسنده مرور به‌طور مستقل از هم مطالعات را برای گنجاندن در مطالعه انتخاب کرده، داده‌ها را استخراج و خطر سوگیری (bias) کارآزمایی‌های وارد شده را ارزیابی کردند. از خطرات نسبی (RRS) برای داده‌های دو‐حالتی و از تفاوت‌های میانگین (MDs) برای داده‌های پیوسته با ۹۵% فواصل اطمینان (CIs) استفاده کردیم. ما تلاش کردیم تاثیر درمان را برای معیارهای زمان تا رویداد با استفاده از نسبت خطر (hazard ratio) و ۹۵% CIها ارزیابی کنیم. از ابزار ارزیابی «خطر سوگیری» کاکرین برای تعیین خطر سوگیری در کارآزمایی‌های وارد شده استفاده کردیم. زمانی که ناهمگونی کمی وجود داشت، از مدل اثر‐ثابت و زمانی که ناهمگونی متوسط بود از مدل اثرات‐تصادفی استفاده کردیم. مقدار آماره I² برابر ۷۵% یا بیشتر به معنی ناهمگونی قابل توجه بود که در این حالت ما متاآنالیز (meta‐analysis) انجام ندادیم. کیفیت شواهد را با استفاده از رویکرد درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (GRADE) ارزیابی کردیم.
نتایج اصلی

۱۳ کارآزمایی تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs) را در این مرور وارد کردیم، که شامل ۵۸۲۴ شرکت‌کننده بودند. کارآزمایی‌ها بین سال‌های ۱۹۸۷ و ۲۰۱۵ منتشر شده و شامل شرکت‌کنندگان تحت درمان از کشورهای با شیوع بالای ابتلا به TB بودند که بیماری TB ریوی آنها به تازگی تشخیص داده شد بود. فقط دو کارآزمایی وضعیت HIV شرکت‌کنندگان وارد شده را گزارش دادند.

به طور کلی تفاوتی اندک یا عدم تفاوت بین FDCها و فرمولاسیون تک‌دارویی برای بسیاری از پیامدهای گزارش شده وجود داشت. هیچ تفاوتی در شکست درمان بین FDCها در مقایسه با فرمولاسیون تک‌دارویی تشخیص ندادیم (RR: ۱,۲۸؛ ۹۵% CI؛ ۰.۸۲ تا ۲.۰۰؛ ۳۶۰۶ شرکت‌کننده، هفت کارآزمایی، شواهد با کیفیت متوسط ). عود ممکن است در افراد تحت درمان با FDCها در مقایسه با فرمولاسیون تک‌دارویی شایع‌تر باشد، هر چند فاصله اطمینان تفاوتی نداشت (RR: ۱,۲۸؛ ۹۵% CI؛ ۱.۰۰ تا ۱.۶۴؛ ۳۶۲۱ شرکت‌کننده، ۱۰ کارآزمایی، شواهد با کیفیت پائین ). هیچ تفاوتی در میزان مرگ‌ومیر بین گروه‌های دوز ثابت و فرمول تک دارویی مشاهده نکردیم (RR: ۰,۹۶؛ ۹۵% CI؛ ۰.۶۷ تا ۱.۳۹؛ ۴۸۰۰ شرکت‌کننده، ۱۱ کارآزمایی، شواهد با کیفیت متوسط).

هنگامی که ما FDCها را با فرمولاسیون تک‌دارویی مقایسه کردیم، تفاوتی اندک یا عدم تفاوت را برای اسمیر خلط (sputum smear) یا تبدیل کشت در پایان درمان (RR: ۰,۹۹؛ ۹۵% CI؛ ۰.۹۶ تا ۱.۰۲؛ ۲۳۱۹ شرکت‌کننده، هفت کارآزمایی، شواهد با کیفیت متوسط ) برای عوارض جانبی جدی (RR: ۱,۴۵؛ ۹۵% CI؛ ۰.۹۰ تا ۲.۳۳؛ ۳۳۸۸ شرکت‌کننده، شش کارآزمایی، شواهد با کیفیت متوسط ) و عوارض جانبی که به قطع درمان منجر شوند (RR: ۰,۹۶؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۶ تا ۱.۶۶؛ ۵۵۳۰ شرکت‌کننده، ۱۳ کارآزمایی، شواهد با کیفیت پائین) مشاهده کردیم.

با خارج کردن مطالعات در معرض خطر سوگیری، تجزیه‌و‌تحلیل حساسیت را انجام دادیم و این کار یافته‌های مرور را تغییر نداد.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان

ترکیب دوز ثابت و فرمولاسیون تک‌دارویی احتمالا تاثیرات مشابهی برای درمان افراد مبتلا به TB ریوی تازه تشخیص داده شده، دارند.

خلاصه به زبان ساده

ترکیب‌های دوز ثابت برای درمان سل ریوی

ترکیب‌های دوز ثابت چیست و چگونه این ترکیب‌ها ممکن است مراقبت از افراد مبتلا به سل را بهبود دهند؟

سل (tuberculosis; TB) یک مشکل مهم سلامت به خصوص در کشورهای در حال توسعه است. درمان TB ریوی در بیماران جدید شامل استفاده از چهار داروی خوراکی به مدت شش ماه است، گاهی اوقات این داروها به صورت ترکیب‌های دوز ثابت (fixed‐dose combinations; FDCs) است که در یک قرص ترکیب می‌شود، یا به طور جداگانه به عنوان فرمولاسیون‌های تک‌دارویی داده می‌شود. سازمان جهانی بهداشت توصیه می‌کند که تجویز کنندگان به منظور کاهش تعداد قرص‌هایی که افراد مصرف می‌کنند، از ترکیبات دوز ثابت استفاده کنند. این امر از سوی فراهم کننده ممکن است به کاهش اشتباهات تجویز و بهبود اثربخشی عرضه دارو کمک کند و از سوی بیمار، FDCها درمان را ساده و پایبندی به درمان را بهبود می‌بخشد.

برای ارزیابی اثربخشی، بی‌خطری، و مقبولیت FDCها در مقایسه با فرمولاسیون‌های تک‌دارویی برای درمان افراد مبتلا به TB ریوی تازه تشخیص داده شده، یک مرور انجام دادیم.

پژوهش‌ها چه می‌گویند؟

برای یافتن کارآزمایی‌های مرتبط تا ۲۰ نوامبر ۲۰۱۵ جست‌وجو انجام دادیم، و ۱۳ کارآزمایی تصادفی‌سازی و کنترل شده را که شامل ۵۸۲۴ نفر بود شناسایی کردیم. کارآزمایی‌ها بین سال‌های ۱۹۸۷ و ۲۰۱۵ منتشر شده و شامل شرکت‌کنندگان تحت درمان از کشورهای با شیوع بالای ابتلا به TB بودند که بیماری TB ریوی آنها به تازگی تشخیص داده شد بود. فقط دو کارآزمایی وضعیت HIV شرکت‌کنندگان وارد شده را گزارش دادند.

احتمالا تفاوتی اندک یا عدم تفاوت در FDCها در مقایسه با فرمولاسیون‌های تک‌دارویی از نظر شکست درمان وجود دارد (شواهد با کیفیت متوسط )؛ عود ممکن است شایع‌تر باشد (شواهد با کیفیت پائین ) و تعداد مرگ‌ومیرها مشابه بود (شواهد با کیفیت متوسط).

تفاوتی اندک یا عدم تفاوت در اسمیر خلط یا تبدیل کشت وجود دارد (شواهد با کیفیت بالا )، هیچ تفاوتی از نظر عوارض جدی جانبی (شواهد با کیفیت متوسط ) یا عوارض جانبی که به قطع درمان منجر شوند (شواهد با کیفیت پائین)، نشان داده نشد.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان

ما به این نتیجه رسیدیم که ترکیب‌های دوز ثابت، اثربخشی مشابهی با فرمولاسیون‌های تک دارویی برای درمان افراد مبتلا به TB ریوی که به تازگی بیماری آنها تشخیص داده شده، دارند.


May Rivas-Fernandez، Marta Roqué i Figuls، Ana Diez-Izquierdo، Joaquin Escribano، Albert Balaguer،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه

در بیماران با سنین مختلف که تحت درمان با تهویه مکانیکی (mechanical ventilation; MV) قرار می‌گیرند، مشاهده شده که وضعیت‌های مختلف قرارگیری نسبت به وضعیت‌ استاندارد خوابیده به پشت (supine position)، از جمله وضعیت خوابیده روی شکم (prone position)، ممکن است پارامترهای تنفسی را بهبود بخشد. مزایای این وضعیت‌ها برای نوزادان به شدت بدحال دریافت کننده MV به وضوح تعریف نشده است.

این یک نسخه به‌روز شده از مروری است که اولین بار در سال ۲۰۰۵ منتشر، و آخرین بار در سال ۲۰۱۳ به‌روز شد.

اهداف

اهداف اولیه

ارزیابی تاثیرات وضعیت‌های قرارگیری مختلف نوزادان تازه متولد شده تحت MV (خوابیده به پشت در برابر خوابیده روی شکم، خوابیده به پهلو (lateral decubitus) یا خوابیده روی شکم با چرخش یک چهارم (quarter turn from prone)) بر بهبود پیامدهای تنفسی کوتاه‌‐مدت.

اهداف ثانویه

ارزیابی تاثیرات وضعیت‌های مختلف نوزادان تازه متولد شده تحت MV بر مورتالیتی و پیامدهای عصبی حرکتی و تکاملی در طولانی‐مدت، و بر سایر عوارض ناشی از تولد زودرس.

روش های جستجو
ما از راهبرد جست‌وجوی استاندارد گروه مرور نوزادان در کاکرین (Cochrane Neonatal Review Group) برای جست‌وجو در پایگاه ثبت مرکزی کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین (CENTRAL)؛ شماره ۸؛ ۲۰۱۶)؛ MEDLIN via PubMed (از ۱۹۶۶ تا ۲۲ آگوست ۲۰۱۶)؛ Embase (از ۱۹۸۰ تا ۲۲ آگوست ۲۰۱۶) و Cumulative Index to Nursing and Allied Health Literature (CINAHL؛ از ۱۹۸۲ تا ۲۲ آگوست ۲۰۱۶) استفاده کردیم. هم‌چنین بانک‌های اطلاعاتی کارآزمایی‌های بالینی، خلاصه مقالات کنفرانس‌ها و فهرست منابع مقالات بازیابی شده را با هدف دستیابی به کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده و کارآزمایی‌های شبه‐تصادفی‌سازی شده مورد جست‌وجو قرار دادیم.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های بالینی تصادفی‌سازی و شبه‐تصادفی‌سازی شده که به مقایسه وضعیت‌های قرارگیری مختلف در نوزادان تحت ونتیلاسیون مکانیکی پرداخته بودند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
سه نویسنده مرور کور نشده به صورت مستقل از هم به ارزیابی کارآزمایی‌ها برای ورود به مرور و استخراج داده‌های مطالعه پرداختند. از پروسیجرهای استاندارد روش‌شناسی مطابق با سطح انتظار مرکز همکاری‌های کاکرین استفاده کرده و کیفیت شواهد را با استفاده از رویکرد درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (GRADE) ارزیابی کردیم. در صورتی که به دلیل وجود ناهمگونی بالینی قابل توجه میان کارآزمایی‌ها امکان استفاده از متاآنالیز (meta‐analysis) میسر نبود، ما یافته‌های مرور را در قالب روایت‌گونه (narrative) ارائه کردیم.
نتایج اصلی

۱۹ کارآزمایی را شامل ۵۱۶ شرکت‌کننده در این مرور وارد کردیم. هفت مورد از مطالعات وارد شده (N = ۲۲۲) در مرور قبلی مورد ارزیابی قرار نگرفته بودند. محققین چندین وضعیت قرارگیری را مقایسه کرده بودند: خوابیده روی شکم در برابر خوابیده به پشت، خوابیده روی شکم تناوبی (prone alternant) در برابر خوابیده به پشت، خوابیده روی شکم در برابر خوابیده به پهلوی راست، خوابیده به پهلوی راست در برابر خوابیده به پشت، خوابیده به پهلوی چپ در برابر خوابیده به پشت، خوابیده به پهلوی تناوبی در برابر خوابیده به پشت، خوابیده به پهلوی راست در برابر خوابیده به پهلوی چپ، خوابیده روی شکم با چرخش یک چهارم در برابر خوابیده به پشت، خوابیده روی شکم با چرخش یک چهارم در برابر خوابیده روی شکم و نواحی خوب وابسته (تحتانی) ریه (good lung dependent) در برابر نواحی خوب فوقانی ریه (good lung uppermost).

به غیر از دو مطالعه‌ای که به مقایسه وضعیت خوابیده به پهلوی تناوبی در برابر وضعیت خوابیده به پشت، یک مطالعه‌ای که به مقایسه وضعیت خوابیده به پهلوی راست در برابر وضعیت خوابیده به پشت و دو مطالعه‌ای که به مقایسه وضعیت خوابیده روی شکم یا خوابیده روی شکم تناوبی در برابر وضعیت خوابیده به پشت پرداخته بودند، تمامی مطالعات وارد شده دارای طرح متقاطع (cross‐over design) بودند. در پنج مطالعه، نوزادان با فشار مثبت مداوم راه هوایی (continuous positive airway pressure; CPAP) ونتیله شدند؛ در سایر مطالعات، نوزادان با تهویه معمولی (conventional ventilation; CV) تحت درمان قرار گرفتند.

تفاوت قابل توجهی میان خطرات سوگیری (bias) در مقایسه‌ها و پیامدهای مختلف وجود نداشت. این نسخه به‌روز شده نیز همانند نسخه‌های قبلی یک درجه متوسط تا زیاد از ناهمگونی را نشان داد. با وجود این، جهت تاثیر برای پیامدهای تجزیه‌وتحلیل شده در تمامی مطالعات یکسان بود. بنابراین، ما اینگونه در نظر گرفتیم که این ناهمگونی تاثیر کمی بر نتیجه‌گیری‌های متاآنالیز داشت. در مقایسه وضعیت خوابیده روی شکم در برابر خوابیده به پشت، ما شاهد افزایش فشار اکسیژن شریانی (arterial oxygen tension; PO۲) در وضعیت خوابیده روی شکم بودیم (تفاوت میانگین (MD): ۵,۴۹ میلی‌متر جیوه؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۲.۹۲ تا ۸.۰۵ میلی‌متر جیوه؛ سه کارآزمایی؛ ۱۱۶ شرکت‌کننده؛ I۲ = ۰). زمانی که درصد اشباع هموگلوبین با اکسیژن (haemoglobin oxygen saturation) با پالس اکسیمتری (pulse oximetry; SpO۲) اندازه‌گیری شد، بهبودی در وضعیت خوابیده روی شکم بین ۱,۱۳% تا ۳.۲۴% بود (تاثیر معمول بر پایه نه کارآزمایی با ۱۵۴ شرکت‌کننده؛ I۲ = ۸۹%). زیر‐گروه ونتیله شده با CPAP (سه کارآزمایی؛ ۵۹ شرکت‌کننده) حاکی از روند رو به بهبود پالس اکسیمتری (SpO۲) در وضعیت خوابیده روی شکم در مقایسه با وضعیت خوابیده به پشت بود، اگرچه تفاوت میانگین (۱,۹۱%) معنی‌دار نبود (۹۵% CI؛ ۱.۱۴‐ تا ۴.۹۷) و ناهمگونی بسیار زیاد بود (I۲ = ۹۵%).

تجزیه‌وتحلیل‌های حساسیت به مطالعات با خطر پائین سوگیری انتخاب حاکی از نتایج همگون و موید یک تاثیر کوچک اما معنی‌دار بود (MD: ۰,۶۴؛ ۹۵% CI؛ ۰.۲۶ تا ۱.۰۲؛ چهار کارآزمایی؛ ۹۲ شرکت‌کننده؛ I۲ = ۰).

هم‌چنین بهبودی اندکی در تعداد اپیزودهای عدم اشباع (desaturation) ملاحظه کردیم؛ اما تصدیق استمرار این تاثیر بعد از توقف در مداخله امکان‌پذیر نبود. محققین تعداد اندکی را از عوارض جانبی ناشی از اعمال مداخلات با جزئیات کافی مورد مطالعه قرار دادند. دو مطالعه که محیط‌های کشت نای (tracheal cultures) نوزادان را بعد از پنج روز MV تجزیه‌وتحلیل کرده بودند، کلونیزیشن باکتریایی (bacterial colonisation) کمتری در وضعیت خوابیده به پهلوی تناوبی نسبت به وضعیت خوابیده به پشت گزارش کردند. سایر تاثیرات ‐ مثبت یا منفی ‐ نمی‌توانند با اتکا به تعداد نسبتا اندک نوزادان مطالعه شده مستثنی شوند.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
این نسخه به‌روز شده از آخرین مرور صورت گرفته در سال ۲۰۱۳ از نتیجه‌گیری‌های قبلی حمایت می‌کند. شواهد با کیفیت پائین تا متوسط از بهبود اندک اکسیژن‌رسانی (slightly improved oxygenation) در نوزادان تحت ونتیلاسیون مکانیکی در وضعیت خوابیده روی شکم حمایت می‌کند. با وجود این، ما هیچ شواهدی نیافتیم که نشان دهد وضعیت‌های خاصی از بدن در طول ونتیلاسیون مکانیکی نوزاد در تولید بهبودی پایدار و مرتبط به لحاظ بالینی اثربخش هستند.
خلاصه به زبان ساده

بهترین وضعیت برای نوزادان تازه متولد شده‌ای که نیاز به ونتیلاسیون کمکی دارند.

سوال مطالعه مروری: آیا تغییر در وضعیت قرارگیری بدن نوزاد در نوزادان تازه متولد شده‌ای که نیاز به ونتیلاسیون کمکی (assisted ventilation) دارند، می‌تواند تنفس یا سایر پیامدهای بالینی شامل بقا را بهبود بخشد؟

پیشینه: نوزادانی که در بخش مراقبت‌‌های ویژه بستری می‌شوند اغلب به تنفس کمکی (ونتیلاسیون مکانیکی (mechanical ventilation)) نیاز پیدا می‌کنند. این نوع حمایت به طور کلی از طریق دستگاهی که درون بینی یا دهان نوزاد تعبیه شده و از طریق آن اکسیژن با فشار و غلظت‌های مختلف فرستاده می‌شود، صورت می‌گیرد (برخی مواقع این دستگاه تا نای نوزاد ادامه پیدا می‌کند).
اقدام متداول این است که نوزاد را در طول ونتیلاسیون در وضعیت خوابیده به پشت (صورت رو به بالا) قرار می‌دهند. با این حال، اینکه سایر وضعیت‌های قرارگیری، برای مثال، وضعیت خوابیده روی شکم (صورت رو به پائین)، می‌تواند برای تنفس یا سایر پیامدها شامل بقا مزیت بیشتری داشته باشد یا خیر، با قطعیت همراه نیست. این یک نسخه به‌روز شده از مرورهای منتشر شده قبلی است.

تاریخ جست‌وجو: شواهد تا آگوست ۲۰۱۶ به‌روز است.

ویژگی‌های مطالعه: ۱۹ کارآزمایی را شامل ۵۱۶ شرکت‌کننده در این مرور وارد کردیم. مقایسه‌ها شامل وضعیت خوابیده به پشت (supine position) در برابر وضعیت خوابیده روی شکم (prone) و وضعیت‌های مختلف خوابیده به پهلو (lateral positions) (راست، چپ، تناوبی (alternant) یا روی شکم با چرخش یک چهارم (quarter for prone) بودند. پیامدی که اغلب در این مطالعات گزارش شده بود، تغییر در اکسیژن‌رسانی بود.

نتایج کلیدی: ما هیچ شواهد آشکاری مبنی بر اثربخشی وضعیت‌های قرارگیری بدنی خاص در نوزادان تازه متولد شده‌ نیازمند به ونتیلاسیون کمکی در حصول بهبودی پایدار و مرتبط به دست نیاوردیم. با وجود این، قرار دادن نوزادان دریافت کننده ونتیلاسیون کمکی به روی شکم (صورت رو به پائین) برای یک دوره زمانی کوتاه به میزان کمی سطوح اکسیژن در خون را بهبود می‌بخشد (شواهد با کیفیت متوسط)، و این نوزادان اپیزودهای اکسیژن‌رسانی ضعیف کمتری را تجربه می‌کنند (شواهد با کیفیت پائین).

پژوهشگران هیچ گونه عوارض جانبی را در مورد هیچ یک از مقایسه‌های صورت گرفته توصیف نمی‌کنند، اگرچه مطالعات برای تشخیص تمامی تاثیرات محتمل از سوی محققین به اندازه کافی ادامه نیافت. به علاوه، بیشتر نوزادان شرکت‌کننده در مطالعات در وضعیت‌های قرارگیری متناوب (alternate position) قرار داده شده بودند. به همین دلیل عوارض جانبی میان‌مدت یا بلند‌مدت نمی‌تواند به یک وضعیت خاص نسبت داده شود.

کیفیت شواهد: اطمینان در مورد نتیجه‌گیری‌های مرور به ویژگی‌های مطالعات وارد شده از جمله خطر سوگیری (bias) (محدودیت‌های طرح)، سازگاری (ناهمگونی میان مطالعات)، دقت (فواصل اطمینان کوچک) و مستقیم بودن (تاثیر مشابه) بستگی دارد و نیازمند آن است که تمامی مطالعات وارد شده مستقل از پیامدهای آنها منتشر شوند.

کیفیت شواهد برای این پیامدها به ما اجازه می‌دهد که اطمینان بسیار پائین تا متوسطی روی نتیجه‌گیری‌هایمان داشته باشیم.


Bianca Hemmingsen، Gabriel Gimenez-Perez، Didac Mauricio، Marta Roqué i Figuls، Maria-Inti Metzendorf، Bernd Richter،
دوره ۲۰۱۷، شماره ۰ - ( ۱۰-۱۳۹۶ )
چکیده

پیشینه
افزایش قابل انتظار در بروز دیابت ملیتوس نوع ۲ (T۲DM) می‌تواند به یک مشکل قابل‌ توجه سلامت در سراسر جهان تبدیل شود. مشخص نیست رژیم غذایی، فعالیت فیزیکی یا هر دو می‌توانند از بروز T۲DM یا عوارض مرتبط با آن در افراد پُر‐خطر پیش‌گیری کنند یا آن را به‌ تاخیر اندازند یا خیر.
اهداف
ارزیابی تاثیرات رژیم غذایی، فعالیت فیزیکی یا هر دو در پیش‌گیری یا به‌ تاخیر انداختن T۲DM و عوارض جانبی مرتبط با آن در افرادی‌ که برای ابتلا به دیابت ملیتوس نوع ۲ پُر‐خطر محسوب می‌شوند.
روش های جستجو
این یک به‌روزرسانی از مرور کاکرین است که در سال ۲۰۰۸ انتشار یافت. در CENTRAL؛ MEDLINE؛ ClinicalTrials.gov؛ ICTRP Search Portal؛ و فهرست منابع مرورهای سیستماتیک، مقالات و گزارش‌های ارزیابی فناوری سلامت جست‌وجو کردیم. تاریخ آخرین جست‌وجو در تمام بانک‌های اطلاعاتی ژانویه ۲۰۱۷ بود. تا سپتامبر ۲۰۱۷ به‌طور مستمر از سرویس‌های هشدار ایمیل در MEDLINE برای شناسایی مطالعات تازه انتشار یافته با همان استراتژی مشابه که برای MEDLINE تعریف شد، استفاده کردیم.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده‌ای (randomised controlled trials; RCTs) را وارد کردیم که دو سال یا بیشتر طول کشیدند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
از متدولوژی استاندارد کاکرین برای گردآوری و تجزیه‌و‌تحلیل داده‌ها استفاده کردیم. قطعیت کلی شواهد را با استفاده از رویکرد درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (GRADE) ارزیابی کردیم.
نتایج اصلی

ما ۱۲ RCT را وارد کردیم که ۵۲۳۸ شرکت‌کننده را تصادفی‌سازی کردند. یک کارآزمایی ۴۱% از شرکت‌کنندگان را در بر گرفت. طول مدت مداخله از دو تا شش سال متغیر بود. در هیچ‌ یک از حوزه‌های «خطر سوگیری (bias)»، هیچ‌کدام از کارآزمایی‌های وارد شده را با خطر پائین برآورد نکردیم.

یازده کارآزمایی رژیم غذایی را همراه با فعالیت فیزیکی با درمان استاندارد یا عدم درمان مقایسه کردند. نه RCT شامل شرکت‌کنندگان مبتلا به اختلال تحمل گلوکز (impaired glucose tolerance; IGT)، یک کارآزمایی شامل شرکت‌کنندگان مبتلا به IGT، اختلال در گلوکز خون ناشتا (impaired fasting blood glucose; IFG) یا هر‌ دو، و یک RCT افرادی را در بر‌ می‌گرفت که میزان گلوکز خون ناشتای آن‌ها بین ۵,۳ و ۶.۹ میلی‌مول/لیتر گزارش شد. میان ۲۰۴۹ شرکت‌کننده‌ای که در گروه رژیم غذایی به همراه فعالیت فیزیکی قرار داشتند، ۱۲ مورد مرگ‌ومیر اتفاق افتاد، در مقایسه، میان ۲۰۵۰ شرکت‌کننده در گروه‌های دیگر ۱۰ مورد مرگ‌ومیر رخ داد (RR: ۱.۱۲؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۰ تا ۲.۵۰؛ ۹۵% فاصله پیش‌بینی: ۰.۴۴ تا ۲.۸۸؛ ۱۰ کارآزمایی؛ ۴۰۹۹ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین). تعاریف بروز T۲DM در کارآزمایی‌های مختلف، متفاوت بود. در کل ۳۱۵ نفر از ۲۱۲۲ شرکت‌کننده در گروه رژیم غذایی همراه با فعالیت فیزیکی (۱۴.۸%) در مقایسه با ۶۱۴ نفر از ۲۳۸۹ شرکت‌کننده‌ای که در گروه‌های کنترل مقایسه شدند (۲۵.۷%) به سمت ابتلا به T۲DM پیش رفتند (RR: ۰.۵۷؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۰ تا ۰.۶۴؛ ۹۵% فاصله پیش‌بینی: ۰.۵۰ تا ۰.۶۵؛ ۱۱ کارآزمایی؛ ۴۵۱۱ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت متوسط). دو کارآزمایی عوارض جانبی جدی را گزارش کردند. در یک کارآزمایی هیچ موردی از عارضه جانبی رخ نداد. در کارآزمایی دیگر، یک نفر از ۵۱ شرکت‌کننده در گروه رژیم غذایی همراه با فعالیت فیزیکی دچار عارضه جانبی جدی شد و در مقایسه، میان ۵۱ شرکت‌کننده‌ای که در گروه‌های کنترل قرار‌داشتند فردی به عارضه جانبی دچار نشد (شواهد با کیفیت پائین). مورتالیتی قلبی‌عروقی به‌ ندرت گزارش شد (چهار نفر از ۱۶۲۶ شرکت‌کننده در گروه رژیم غذایی همراه با فعالیت فیزیکی و چهار نفر از ۱۶۳۷ شرکت‌کننده در گروه‌های کنترل (دامنه RR بین ۰.۹۴ و ۳.۱۶؛ ۷ کارآزمایی؛ ۳۲۶۳ شرکت‌کننده، شواهد با کیفیت بسیار پائین)). فقط در یک کارآزمایی گزارش شد که هیچ موردی از سکته قلبی غیر‐کشنده یا سکته مغزی غیر‐کشنده رخ نداد (شواهد با کیفیت پائین). دو کارآزمایی گزارش‌ کردند که هیچ‌ یک از شرکت‌کنندگان دچار هیپوگلیسمی نشدند. یک مطالعه کیفیت زندگی مرتبط با سلامت را در ۲۱۴۴ شرکت‌کننده مورد بررسی قرار‌داده و متذکر شد که تفاوت معنی‌داری میان گروه‌های مداخله به ‌دست نیامد (شواهد با کیفیت بسیار پائین). سه کارآزمایی هزینه‌های مداخلات را در ۲۷۵۵ شرکت‌کننده ارزیابی کردند. بزرگ‌ترین کارآزمایی از این موارد، آنالیز هزینه‌ها را از منظر نظام سلامت و دیدگاه جامعه منتشر کرد و، به‌ ترتیب، معادل ۳۱,۵۰۰ دلار آمریکا و ۵۱,۶۰۰ دلار آمریکا به ازای سال‌های زندگی با کیفیت تعدیل شده (quality‐adjusted life year; QALY) با رژیم غذایی همراه با فعالیت فیزیکی به دست آمد (شواهد با کیفیت پائین). هیچ داده‌ای در مورد نابینا شدن بیماران یا ابتلا به بیماری کلیوی مرحله نهایی وجود نداشت.

یک کارآزمایی رژیم غذایی تنها را با ارائه مداخله به‌ صورت فعالیت فیزیکی یا درمان استاندارد مقایسه کرد. شرکت‌کنندگان مبتلا به IGT بودند. سه مورد از ۱۳۰ شرکت‌کننده در گروه رژیم غذایی فوت کردند درحالی که هیچ ‌یک از ۱۴۱ شرکت‌کننده در گروه فعالیت فیزیکی فوت نکردند (شواهد با کیفیت بسیار پائین). هیچ‌ یک از شرکت‌کنندگان در اثر بیماری‌های قلبی‌عروقی فوت نکردند (شواهد با کیفیت بسیار پائین). در کل ۵۷ نفر از ۱۳۰ شرکت‌کننده در گروه رژیم غذایی (۴۳,۸%) در مقایسه با ۵۸ نفر از ۱۴۱ شرکت‌کننده در گروه فعالیت فیزیکی (۴۱.۱%) به سمت ابتلا به T۲DM پیشرفت کردند (شواهد با کیفیت بسیار پائین). هیچ موردی از عارضه جانبی ثبت نشد (شواهد با کیفیت بسیار پائین). هیچ داده‌ای در مورد انفارکتوس میوکارد غیر‐کشنده، سکته مغزی غیر‐کشنده، نابینایی، بیماری کلیوی مرحله نهایی، کیفیت زندگی مرتبط با سلامت یا اثرات اجتماعی‌اقتصادی به دست نیامد.

دو کارآزمایی فعالیت فیزیکی را با درمان استاندارد در ۳۹۷ شرکت‌کننده مقایسه کردند. یک کارآزمایی افراد مبتلا به IGT، و کارآزمایی دیگر شرکت‌کنندگان مبتلا به IGT؛ IFG یا هر دو را وارد کردند. یک کارآزمایی گزارش‌ کرد که هیچ‌ یک از ۱۴۱ شرکت‌کننده در گروه فعالیت فیزیکی فوت نکردند و در مقابل، در گروه کنترل سه نفر از ۱۳۳ شرکت‌کننده جان خود را از دست دادند. کارآزمایی دیگر متذکر شد که سه نفر از ۸۴ شرکت‌کننده در گروه فعالیت فیزیکی و یک نفر از ۳۹ شرکت‌کننده در گروه کنترل فوت کردند (شواهد با کیفیت بسیار پائین). در یک کارآزمایی، ۵۸ نفر از ۱۴۱ شرکت‌کننده در گروه فعالیت فیزیکی (۴۱,۱%) در مقایسه با ۹۰ نفر از ۱۳۳ شرکت‌کننده در گروه کنترل (۶۷.۷%) مبتلا به T۲DM شدند. در کارآزمایی دیگر، ۱۰ نفر از ۸۴ شرکت‌کننده در گروه فعالیت فیزیکی (۱۱.۹%) در مقایسه با هفت نفر از ۳۹ شرکت‌کننده در گروه کنترل (۱۸%) به T۲DM دچار شدند (شواهد با کیفیت بسیار پائین). وقوع عوارض جانبی وخیم به ندرت گزارش شدند (یک کارآزمایی بروز هیچ عارضه‌ای را گزارش نکرد، یک کارآزمایی در سه نفر از ۶۶ شرکت‌کننده در گروه فعالیت فیزیکی در مقایسه با یک نفر از ۳۹ شرکت‌کننده در گروه کنترل بروز برخی عوارض را توصیف کرد (شواهد با کیفیت بسیار پائین)). فقط یک کارآزمایی بروز مورتالیتی قلبی‌عروقی را گزارش کرد (از بین ۲۷۴ شرکت‌کننده هیچ موردی دیده نشد؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین). وقوع انفارکتوس میوکارد یا سکته مغزی غیر‐کشنده در یک کارآزمایی که ۱۲۳ شرکت‌کننده را تصادفی‌سازی کرد، ندرتا مشاهده شد (شواهد با کیفیت بسیار پائین). یک کارآزمایی گزارش کرد که هیچ‌یک از شرکت‌کنندگان در کارآزمایی، دچار هیپوگلیسمی نشدند. یک کارآزمایی در مورد کیفیت زندگی مرتبط با سلامت در ۱۲۳ شرکت‌کننده نشان‌ داد که تفاوت معناداری بین گروه‌های مداخله وجود ندارد (شواهد با کیفیت بسیار پائین). داده‌ای در مورد نابینایی یا اثرات اجتماعی‌اقتصادی به دست نیامد.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
شواهد محکمی وجود ندارد که فقط رژیم غذایی یا فقط فعالیت فیزیکی در مقایسه با درمان استاندارد، تاثیری بر خطر ابتلا به T۲DM و به‌ ویژه عوارض مرتبط با آن در افرادی که برای ابتلا به T۲DM پُر‐خطر محسوب می‌شوند، داشته باشد. با این حال، رعایت رژیم غذایی به همراه فعالیت فیزیکی، بروز T۲DM را در افرادی که دارای IGT هستند کاهش می‌دهد یا به تاخیر می‌اندازد. اطلاعاتی در مورد تاثیر رژیم غذایی به همراه فعالیت فیزیکی برای افراد مبتلا به هیپرگلیسمی متوسط که توسط سایر متغیرهای گلیسمی تعریف شدند، وجود ندارد. اکثر RCTها پیامدهای مهم بیمار را مورد بررسی قرار ندادند.
خلاصه به زبان ساده

نقش رژیم غذایی، فعالیت بدنی یا هر دو در پیشگیری یا به تاخیر انداختن بروز دیابت نوع ۲ و عوارض مرتبط با آن در افراد پُر‐خطر

سوال مطالعه مروری

آیا رژیم غذایی یا فعالیت فیزیکی، یا هر دو، قادر به پیش‌گیری یا به تاخیر انداختن پیشرفت دیابت نوع ۲ و عوارض مرتبط با آن در افراد پُر‐خطر هستند؟

پیشینه

افرادی که سطح گلوکز خون نسبتا افزایش‌ یافته‌ای دارند (که اغلب به آن «پره‌دیابت» (prediabetes) می‌گویند) به عنوان افراد پُر‐خطر برای ابتلا به دیابت نوع ۲ شناخته می‌شوند. امروزه توصیه می‌شود که تمام افراد پُر‐خطر برای ابتلا به دیابت نوع ۲ باید عادات غذایی و میزان فعالیت فیزیکی‌شان را تنظیم کنند. ما می‌خواستیم بدانیم که اعمال این تغییرات در رژیم غذایی، فعالیت فیزیکی یا هر دو می‌تواند از ابتلای افراد پُر‐خطر به دیابت نوع ۲ پیش‌گیری کند یا آن را به تاخیر بی‌اندازد یا خیر. همچنین می‌خواستیم درباره تاثیر آن بر پیامدهای مهم بیمار مانند عوارض جانبی دیابت (مثل بیماری‌های کلیوی و چشمی، حمله قلبی، سکته مغزی)، وقوع مرگ به هر دلیلی، کیفیت زندگی مرتبط با سلامت (معیاری از رضایت بیمار از زندگی و سلامت خود) و عوارض جانبی بدانیم.

ویژگی‌های مطالعه

شرکت‌کنندگان باید سطح گلوکز خون بالاتر از آنچه طبیعی تلقی می‌شود، اما پائین‌تر از سطحی که تشخیص دیابت نوع ۲ مسجل می‌شود، داشته باشند. ما ۱۲ کارآزمایی تصادفی‌سازی و کنترل شده (مطالعات بالینی که افراد به‌طور تصادفی‌ در یکی از دو یا چند گروه درمانی متفاوت قرار داده می‌شوند) را یافتیم که شامل ۵۲۳۸ شرکت‌کننده بودند. طول دوره درمان از دو تا شش سال متغیر بود. بیشتر مطالعات شامل افرادی بودند که بر اساس سطح خونی گلوکز دو ساعت پس از خوردن ۷۵ گرم گلوکز، از نظر امکان ابتلا به دیابت نوع ۲ پُر‐خطر محسوب می‌شدند (یعنی اختلال تحمل گلوکز (impaired glucose tolerance; IGT) پس از انجام تست تحمل گلوکز خوراکی).

این شواهد تا ژانویه ۲۰۱۷ به‌روز است. از سرویس هشدار ایمیل MEDLINE استفاده کردیم تا مطالعات جدید منتشر شده را تا سپتامبر ۲۰۱۷ شناسایی کنیم.

‌نتایج کلیدی

یک مطالعه رژیم غذایی تنها را با فعالیت فیزیکی تنها مقایسه کرد. پنجاه‐هفت نفر از۱۳۰ شرکت‌کننده (۴۴%) در گروه رژیم غذایی تنها، در مقایسه با ۵۸ نفر از ۱۴۱ شرکت‌کننده (۴۱%) در گروه فعالیت فیزیکی تنها، به سمت دیابت نوع ۲ پیش رفتند. دو مطالعه فعالیت فیزیکی را با درمان استاندارد مقایسه کردند؛ در یک مطالعه ۵۸ نفر از ۱۴۱ شرکت‌کننده (۴۱%) در گروه فعالیت فیزیکی در مقایسه با ۹۰ نفر از ۱۳۳ شرکت‌کننده (۶۸%) در گروه کنترل به سمت ابتلا به دیابت نوع ۲ پیش رفتند؛ در مطالعه دیگر، ۱۰ نفر از ۸۴ شرکت‌کننده (۱۲%) در گروه فعالیت فیزیکی در مقایسه با هفت نفر از ۳۹ شرکت‌کننده (۱۸%) در گروه کنترل به دیابت نوع ۲ مبتلا شدند. یازده مطالعه رژیم غذایی را به همراه فعالیت فیزیکی با درمان استاندارد یا عدم درمان مقایسه کردند. تبعیت از رژیم غذایی به همراه فعالیت فیزیکی خطر پیشروی را به سمت دیابت نوع ۲ کاهش داد، که در ۳۱۵ نفر از ۲۱۲۲ شرکت‌کننده (۱۵%) در گروه رژیم غذایی به همراه فعالیت فیزیکی در مقایسه با ۶۱۴ نفر از ۲۳۸۹ شرکت‌کننده (۲۶%) در گروه درمان استاندارد رخ داد.

هیچ مزیت و هیچ آسیبی را از رژیم غذایی، فعالیت فیزیکی یا هر دو از نظر وقوع حملات قلبی یا سکته مغزی پیدا نکردیم. مطالعات وارد شده ما عوارض جانبی دیابت را از قبیل عوارض کلیوی و چشمی گزارش نکردند. تاثیرات مداخله بر کیفیت زندگی مرتبط با سلامت نامشخص و غیر‐قطعی بودند. تعداد کمی از شرکت‌کنندگان در طول مطالعه فوت کردند و همچنین وقوع عوارض جانبی نادر بودند. باید در آینده مطالعات طولانی‌‐مدتی طراحی و اجرا شوند که پیامدهای مهم بیشتری را از بیماران مثل عوارض جانبی دیابت مدنظر قرار دهند، چون دقیقا نمی‌دانیم که «پره‌دیابت» فقط وضعیتی است که با اندازه‌گیری آزمایشگاهی تعریف می‌شود یا، در واقع، یک عامل خطر واقعی برای دیابت نوع ۲ به حساب می‌آید و این که درمان این وضعیت پیامدهای مهم بهتری را برای بیمار به ارمغان می‌آورد یا خیر.

کیفیت شواهد

همه کارآزمایی‌های وارد شده نقص‌هایی را در روش انجام یا چگونگی گزارش نتایج داشتند. در مورد رژیم غذایی به همراه فعالیت فیزیکی در مقایسه با درمان استاندارد، شواهد نسبتا خوبی را پیدا کردیم که بروز موارد جدید دیابت نوع ۲ را کاهش داده یا به تاخیر می‌اندازد. برای مقایسه‌های دیگر، تعداد شرکت‌کنندگان اندک بود، بنابراین خطر بالای خطاهای تصادفی (بازی شانس) وجود داشت.


Ingrid Arevalo-Rodriguez، Luis Muñoz، Natalia Godoy-Casasbuenas، Agustín Ciapponi، Jimmy J Arevalo، Sabine Boogaard، Marta Roqué i Figuls،
دوره ۲۰۱۷، شماره ۰ - ( ۱۰-۱۳۹۶ )
چکیده

پیشینه
سردرد متعاقب بی‌حسی نخاعی (post‐dural puncture headache; PDPH)، یکی از شایع‌ترین عوارض تشخیصی و درمانی پونکسیون‌های کمری (lumbar punctures) است. PDPH به صورت هر‌ گونه سردرد رخ داده پس از پونکسیون کمری تعریف می‌شود که درون ۱۵ دقیقه نشستن یا ایستادن بدتر شده و طی ۱۵ دقیقه دراز کشیدن بیمار بهبود می‌یابد. محققان، انواع زیادی از مداخلات را برای کمک به پیشگیری از PDPH پیشنهاد کرده‌اند. پیشنهاد شده که جنبه‌هایی مانند طراحی قطر بیرونی یا ضخامت (gauge) و سر سوزن می‌تواند برای کاهش بروز PDPH اصلاح شود.
اهداف
ارزیابی تاثیرات طراحی سر (تروماتیک (traumatic) در برابر بدون تروما (atraumatic)) و ضخامت (gauge) سوزن بر پیشگیری از PDPH در شرکت‌کنندگانی که به دلایل تشخیصی یا درمانی تحت پونکسیون دورال (dural) قرار می‌گیرند.
روش های جستجو
در سپتامبر ۲۰۱۶ در CENTRAL؛ MEDLINE؛ Embase؛ CINAHL و LILACS و هم‌چنین پورتال جست‌وجوی پلت‌فرم بین‌المللی پایگاه ثبت کارآزمایی‌های بالینی (ICTRP) سازمان جهانی بهداشت (WHO) را جست‌وجو کردیم. استراتژی MEDLINE را برای جست‌وجو در بانک‌های اطلاعاتی دیگر به کار بردیم. عبارت‌های جست‌وجویی که ما استفاده کردیم، ترکیبی از عبارات مبتنی بر اصطلاح‌نامه (thesaurus‐based) و free‐text برای هر دو مداخله (پونکسیون کمری در شرایط نورولوژی، بی‌حسی یا میلوگرافی (myelography)) و سردرد بود.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs) را وارد کردیم که در هر شرایط بالینی/پژوهشی از پونکسیون دورال در شرکت‌کنندگانی از تمام سنین و هر دو جنس استفاده شده و طراحی‌های سر سوزن یا ضخامت‌های مختلف را برای پیشگیری از PDPH مقایسه کرده بودند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
از روش‌های استاندارد روش‌شناسی مورد انتظار کاکرین استفاده کردیم.
نتایج اصلی

۷۰ مطالعه را در این مرور وارد کردیم؛ این تجزیه‌وتحلیل کمّی (quantitative) شامل ۶۶ مطالعه با ۱۷,۰۶۷ شرکت‌کننده بود. ۱۸ مطالعه دیگر در انتظار طبقه‌بندی و ۱۲ مورد در حال انجام هستند. پانزده مورد از ۱۸ مطالعه در انتظار طبقه‌بندی، اغلب مربوط به خلاصه‌های کنگره منتشر شده پیش از سال ۲۰۱۰ هستند که اطلاعات موجود، اجازه ارزیابی کامل را از تمام خطرهای سوگیری (bias) و مشخصات آنها نمی‌دهد. پیامد اصلی ما، پیشگیری از PDPH بود؛ اما بروز PDPH شدید، سردرد به طور کلی و حوادث جانبی را نیز ارزیابی کردیم. کیفیت شواهد برای اکثر پیامدها، اغلب به علت مسائل خطر سوگیری، متوسط بود. برای این تجزیه‌وتحلیل، سه مقایسه اصلی را انجام دادیم: ۱) سوزن‌های تروماتیک در برابر سوزن‌های بدون تروما، ۲) سوزن‌های تروماتیک با gauge بزرگ‌تر در برابر سوزن‌های تروماتیک با gauge کوچک‌تر‌، و ۳) سوزن‌های بدون تروما با gauge بزرگ‌تر در برابر سوزن‌های بدون تروما با gauge کوچک‌تر‌. برای هر مقایسه اصلی در صورت موجود بودن داده‌ها، یک تجزیه‌وتحلیل زیر‐گروه انجام دادیم که پونکسیون کمری، سن و حالت (posture) را ارزیابی کرده بود.

برای اولین مقایسه، استفاده از سوزن‌های تروماتیک نشان دهنده خطر بیشتر بروز PDPH در قیاس با سوزن‌های بدون تروما بود (۳۶ مطالعه؛ ۹۳۷۸ شرکت‌کننده؛ خطر نسبی (RR): ۲,۱۴؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۱.۷۲ تا ۲.۶۷؛ I۲ = ۹%).

در مقایسه دوم از سوزن‌های تروماتیک، مطالعاتی که اندازه‌های گوناگون gauge‌های بزرگ و کوچک را مقایسه کردند، نشان دهنده عدم تفاوت چشم‌گیر در تاثیرات از نظر خطر PDPH بودند؛ به استثنای مطالعه‌ای که gauge‌های سوزن ۲۶ و ۲۷ را مقایسه کرده بود (یک مطالعه؛ ۶۵۸ شرکت‌کننده؛ RR: ۶,۴۷؛ ۹۵% CI؛ ۲.۵۵ تا ۱۶.۴۳).

در مقایسه سوم، از سوزن‌های بدون تروما، مطالعاتی که اندازه‌های گوناگون gauge‌های بزرگ و کوچک را مقایسه کردند، بیانگر عدم تفاوت چشم‌گیر در تاثیرات از لحاظ خطر PDPH بودند.

هیچ تفاوت قابل‌ توجهی را در خطر پارستزی (paraesthesia)، کمردرد، PDPH شدید و هرگونه سردرد بین سوزن‌های تروماتیک و بدون تروما مشاهده نکردیم. نتایج تجزیه‌وتحلیل‌های حساسیت PDPH میان سوزن‌های تروماتیک و بدون تروما با حذف مطالعات دارای خطر سوگیری بالا، نشان دهنده نتایج مشابه در مورد مزیت سوزن‌های بدون تروماتیک در پیشگیری از PDPH بود (سه مطالعه؛ RR: ۲,۷۸؛ ۹۵% CI؛ ۱.۲۶ تا ۶.۱۵؛ I۲ = ۵۱%).

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
شواهدی با کیفیت متوسط وجود دارند که نشان می‌دهند سوزن‌های بدون تروماتیک، خطر سردرد متعاقب بی‌حسی نخاعی (PDPH) را بدون افزایش حوادث جانبی مانند پارستزی یا کمردرد کاهش می‌دهند. این مطالعات، به وضوح درباره جنبه‌های مرتبط با تصادفی‌سازی از جمله تولید تصادفی توالی (random sequence generation) و پنهان‌سازی تخصیص (allocation concealment) گزارش نکرده بودند که تفسیر خطر سوگیری را در مطالعات وارد شده دشوار ساخته است. کیفیت متوسط شواهد برای سوزن‌های تروماتیک در برابر بدون تروما، نشان می‌دهد که به احتمال زیاد، پژوهش بیشتر دارای تاثیر مهمی بر اعتماد ما به تخمین این تاثیر است.
خلاصه به زبان ساده

مشخصات سوزن که وقوع سردرد متعاقب بی‌حسی نخاعی (post‐dural puncture headache; PDPH) را کاهش می‌دهد.

پیشینه

پونکسیون کمری (lumbar puncture) شامل ورود سوزن به بخش تحتانی ستون فقرات برای کشیدن مایع است تا برای بیماری‌های که مغز و نخاع را تحت تاثیر قرار می‌دهند، تست شود. هم‌چنین این عمل می‌تواند برای درمان استفاده شود (برای مثال، مدیریت درد در زایمان سزارین).

با این حال، تعدادی عوارض جانبی مانند کمردرد، احساس مورمور شدن (پارستزی) یا حتی سردرد متعاقب بی‌حسی نخاعی (PDPH) گزارش شده‌اند. این عارضه‌ها تهدید کننده حیات نیستند؛ اما می‌توانند فعالیت جسمانی فرد را مختل کرده و بسیار دردناک باشند. سر سوزن‌ها (به عنوان تروماتیک یا بدون تروما دسته‌بندی می‌شوند) و gauge‌های (اندازه/قطر) مختلف متعددی برای انجام پونکسیون کمری به کار می‌روند. ما انواع متفاوت سوزن‌ها را برای ارزیابی تاثیرات سر سوزن و ضخامت آن بر پیشگیری از سردرد متعاقب بی‌حسی نخاعی، مقایسه کردیم.

ویژگی‌های مطالعه

منابع علمی پزشکی را به دنبال مطالعات انجام شده در هر شرایطی که سوزن‌هایی را با مشخصات متفاوت (یعنی طراحی و اندازه‌های سر سوزن مختلف) برای پیشگیری از PDPH مقایسه کرده بودند، جست‌وجو کردیم. شواهد تا سپتامبر ۲۰۱۶ به‌روز است. ۷۰ مطالعه را وارد کردیم و توانستیم اطلاعات را از ۶۶ مورد از این مطالعات (۱۷,۰۶۷ شرکت‌کننده) در تجزیه‌وتحلیل عددی گردآوری کنیم. ۱۸ مطالعه دیگر در انتظار طبقه‌بندی و ۱۲ مورد در حال انجام هستند.

یافته‌های کلیدی

ما پی بردیم که استفاده از سوزن‌هایی با سر تروماتیک، منجر به خطر بیشتر PDPH در قیاس با سوزن‌هایی با سر بدون تروما می‌شوند. زمانی که مطالعات مختلف مربوط به مقایسه اندازه‌های گوناگون gauge‌های تروماتیک بزرگ و کوچک را قیاس کردیم، هیچ تفاوتی را در تاثیرات از نظر خطر PDPH نیافتیم. در نهایت ما در مقایسه سوزن‌های بدون تروما با gauge‌های بیشتر با سوزن‌های با gauge‌های کوچک‌تر، تفاوت معناداری را از نظر ابتلا به PDPH در هر یک از سناریوهای تجزیه‌وتحلیل شده مشاهده نکردیم. هم‌چنین تفاوت قابل‌ توجهی را در استفاده از سوزن‌های تروماتیک در برابر بدون تروما در ایجاد عوارض جانبی مانند پارستزی، کمردرد و PDPH شدید نیافتیم.

کیفیت شواهد

این مطالعات به صورت روشنی درباره جنبه‌های مرتبط با تصادفی‌سازی طراحی آنها گزارش نکرده بودند. (روشی که از بازی شانس برای اختصاص شرکت‌کنندگان به گروه‌های مقایسه‌ای در یک کارآزمایی استفاده می‌کند). این امر، تفسیر خطر سوگیری (bias) را در مطالعات وارد شده برایمان دشوار ساخته است. بنابراین کیفیت شواهد را برای اغلب پیامدهای ارزیابی شده در این مرور متوسط در نظر گرفتیم.


Simone Mocellin، Zora Baretta، Marta Roqué i Figuls، Ivan Solà، Marta Martin-Richard، Sara Hallum، Xavier Bonfill Cosp،
دوره ۲۰۱۷، شماره ۰ - ( ۱۰-۱۳۹۶ )
چکیده

پیشینه
مدیریت درمانی افراد مبتلا به سرطان کولورکتال (colorectal cancer; CRC) متاستاتیک که به درمان خط اول پاسخ نمی‌دهند، چالش بزرگی است.
اهداف
تعیین اثربخشی و سمیّت درمان خط دوم سیستمیک در افراد مبتلا به CRC متاستاتیک.
روش های جستجو
پایگاه ثبت مرکزی کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین (CENTRAL)؛ (کتابخانه کاکرین ۲۰۱۶، شماره ۴)؛ Ovid MEDLINE (از ۱۹۵۰ تا می ۲۰۱۶)؛ استنادات نمایه نشده در حال انجام Ovid MEDLINE و سایر استنادات نمایه نشده (از ۱۹۴۶ تا می ۲۰۱۶) و Ovid Embase (از ۱۹۷۴ تا می ۲۰۱۶)، را جست‌وجو کردیم. هیچ محدودیت زبانی یا تاریخ انتشار قائل نشدیم.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs) برای ارزیابی اثربخشی (بقا، پاسخ تومور) و سمیّت (بروز عوارض شدید جانبی (SAEها)) مربوط به درمان سیستمیک خط دوم (درمان تکی یا ترکیبی با هر داروی ضد‐سرطان، در هر دوز و تعداد سیکل) در افراد مبتلا به CRC متاستاتیک که پیشرفت کرده، عود کرده یا به درمان خط اول سیستماتیک واکنش نشان نمی‌دهند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
نویسندگان یک تجزیه‌وتحلیل توصیفی از هر کدام از RCTهای وارد شده از لحاظ نقاط پایانی اولیه (بقا) و ثانویه (پاسخ تومور، سمیّت) انجام دادند. با در نظر گرفتن انواع رژیم‌های دارویی تست شده در کارآزمایی‌های وارد شده، می‌توانیم متاآنالیز را با توجه به کلاس‌های (به جای تکی) رژیم‌های ضد‐سرطان انجام دهیم؛ برای این منظور، ما مدل اثرات تصادفی را برای تجمیع داده‌ها مورد استفاده قرار دادیم. از نسبت‌های خطر (HRs) و خطرات نسبی (RRs) برای توصیف قدرت ارتباط برای بقا (بقای کلی (OS) و بقای بدون پیشرفت (progression‐free survival; PFS)) و داده‌های دو‐حالتی (نرخ پاسخ کلی (ORR) و نرخ SAE)، به ترتیب، با ۹۵% فواصل اطمینان (CI) استفاده کردیم.
نتایج اصلی

سی‌وچهار RCT (با حضور ۱۳,۷۸۷ شرکت‌کننده) معیار واجد شرایط بودن برای ورود را داشتند. شواهد موجود ما را قادر به پاسخگویی به مسائل بالینی متعدد در مورد تاثیرات بقا از درمان خط دوم سیستمیک در افراد مبتلا به CRC متاستاتیک کرد.
۱. شیمی‌درمانی (ایرینوتکان (irinotecan)) اثربخش‌تر از بهترین مراقبت حمایتی بود (HR برای OS: ۰,۵۸؛ ۹۵% CI؛ ۰.۴۳ تا ۰.۸۰؛ ۱ RCT؛ شواهد با کیفیت متوسط)؛ ۲) شیمی‌درمانی مدرن (FOLFOX؛ (۵‐fluorouracil به همراه لئوکوورین (leucovorin) به همراه اگزالی‌پلاتین (oxaliplatin))؛ ایرینوتکان)، از شیمی‌درمانی‌های قدیمی‌تر (۵‐fluorouracil) اثربخش‌تر هستند (HR برای PFS: ۰.۵۹؛ ۹۵% CI؛ ۰.۴۹ تا ۰.۷۳؛ ۲ RCT؛ شواهد با کیفیت بالا) (HR برای OS: ۰.۶۹؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۱ تا ۰.۹۴؛ ۱ RCT؛ شواهد با کیفیت متوسط)، ۳) ترکیب‌های با پایه ایرینوتکان از ایرینوتکان به تنهایی اثربخش‌تر است (HR برای PFS: ۰.۶۸؛ ۹۵% CI؛ ۰.۶۰ تا ۰.۷۶؛ ۶ RCT؛ شواهد با کیفیت متوسط)؛ ۴) عوامل هدفمند اثربخشی شیمی‌درمانی مرسوم را زمانی که با هم تجویز شدند (HR برای OS: ۰.۸۴؛ ۹۵% CI؛ ۰.۷۷ تا ۰.۹۱؛ ۶ RCT؛ شواهد با کیفیت بالا) و زمانی که بواسیزوماب (bevacizumab) به تنهایی استفاده شد (HR برای PFS: ۰.۶۷؛ ۹۵% CI؛ ۰.۶۰ تا ۰.۷۵؛ ۴ RCT؛ شواهد با کیفیت بالا) ارتقا داد.

با توجه به نقاط پایانی ثانویه، نرخ پاسخ تومور به طور کلی با نتایج بقا هم‌راستا بود؛ علاوه بر این، اثربخشی ضد‐سرطانی بالاتر به طور کلی با سمیّت مرتبط با درمان بیش‌تری همراه بود، به جز موارد مهم رژیم حاوی بواسیزوماب، جایی که افزودن عامل هدفمند به شیمی‌درمانی باعث افزایش قابل توجه نرخ SAE نشد. در نهایت، دریافتیم که فلوروپیریمیدین (fluoropyrimidine) خوراکی (به جای تزریق داخل وریدی)، نرخ بروز عوارض جانبی (بدون اثربخشی) را در افراد دریافت کننده رژیم‌های مبتنی بر اگزالی‌پلاتین کاهش می‌دهد.

ما نمی‌توانستیم در مورد سایر جنبه‌های مورد شک در زمینه انکولوژی، مانند رتبه‌بندی درمان‌ها (همه مقایسه‌های احتمالی تست نشده و بسیاری مقایسه‌ها بر اساس مطالعات تکی با حضور تعداد اندکی از شرکت‌کنندگان بودند) و کیفیت زندگی (عملا داده‌ای موجود نیست) نتیجه‌گیری کنیم.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
درمان سیستمیک مزایای بقا را برای افراد مبتلا به CRC متاستاز فراهم می‌کند که به درمان خط اول واکنش نشان نمی‌دهند، به ویژه هنگامی که عوامل هدفمند با داروهای شیمی‌درمانی متداول ترکیب می‌شوند. پژوهش‌های بیش‌تری برای تعریف رژیم مطلوب و شناسایی افرادی که بیش‌ترین مزیت را از هر درمان می‌برند، مورد نیاز است.
خلاصه به زبان ساده

درمان خط دوم می‌تواند بقای افراد مبتلا به سرطان متاستاتیک کولورکتال را که به درمان خط اول پاسخ نمی‌دهند افزایش دهد.

سوال مطالعه مروری

ما توانایی داروهای شیمی‌درمانی (داروهای مورد استفاده برای درمان سرطان) را در کاهش اندازه تومور و بهبود بقای افراد مبتلا به سرطان متاستاتیک کولورکتال که به درمان قبلی پاسخ نداده‌اند، مرور کردیم. هم‌چنین به عوارض جانبی ناشی از رژیم‌های دارویی مختلف نگاه کردیم.

پیشینه

افراد مبتلا به سرطان متاستاتیک کولورکتال (سرطانی که به مکان‌هایی غیر از کولون گسترش یافته است) و افرادی که بیماری‌شان علیرغم دریافت شیمی‌درمانی قبلی (درمان خط اول) پیشرفت کرده و کسانی که می‌توانند با هدف بهبود پیامد (پیش‌آگهی) ضعیف درمان ثانویه (درمان خط دوم) دریافت کنند. رژیم‌های درمانی سیستمیک با هم مقایسه شدند (تزریق داخل وریدی (از طریق یک ورید)).

ویژگی‌های مطالعه

شواهد تا می ۲۰۱۶ به‌روز است. در این مرور به‌روز شده، ۳۴ کارآزمایی بالینی را شناسایی کردیم که درمان خط دوم را با عدم استفاده از شیمی‌درمانی (بهترین مراقبت‌های حمایتی) یا درمان خط دوم جایگزین مقایسه کرده بودند، بنابراین به بررسی موضوع عملکرد درمان خط دوم در افراد مبتلا به سرطان متاستاتیک کولورکتال پرداخته بودند.

نتایج اصلی

شواهد موجود به نظر می‌رسید از استفاده از درمان خط دوم حمایت می‌کنند، زیرا انتظارات بقا را در مقایسه با بهترین مراقبت‌های حمایتی بهبود می‌بخشد، اگر چه این تنها در یک کارآزمایی کوچک گزارش شده و نتایج باید در پژوهش‌های بیش‌تر مورد تایید قرار گیرند. علاوه بر این، دریافتیم که رژیم‌های شیمی‌درمانی مدرن در افراد سالمند در مقایسه با رژیم‌های دارویی قدیمی‌تر که حاوی دارویی به نام ۵‐fluorouracil بودند، موثرتر بودند، شیمی‌درمانی ترکیبی موثرتر از شیمی‌درمانی تک‌عاملی بود و عوامل هدفمند (به اصطلاح «داروهای هوشمند» که به سلول‌های سرطانی حمله می‌کردند و آسیب کمی به سلول‌های عادی وارد می‌شود) اثربخشی شیمی‌درمانی معمولی را افزایش داد. به طور کلی، سمیّت با افزایش اثربخشی افزایش یافت.

کیفیت شواهد

نتیجه‌گیری‌های اصلی این مرور بر اساس شواهد با کیفیت متوسط تا بالا بود. هنگامی که کیفیت شواهد پائین یا متوسط بود، به طور کلی ناشی از ناهمگونی نتایج اصلی (یعنی نتیجه برای بقای بدون پیشرفت بیماری (زمان از شروع درمان خط دوم تا پیشرفت سرطان) عدم تایید بقای کلی (زمان شروع درمان دوم به مرگ‌ومیر به هر علتی) و تعداد کم شرکت‌کنندگان وارد شده در تجزیه‌و‌تحلیل بود. با این وجود، باید توجه داشت که بقای بدون پیشرفت در حال حاضر به عنوان یک جایگزین قابل اطمینان از بقای کلی (که شامل همه مرگ‌ومیرها است، نه فقط مربوط به سرطان و نیاز به پیگیری طولانی‌تر برای تخمین دقیق دارد) در شرایط خط دوم درمان برای سرطان متاستاتیک کولورکتال در نظر گرفته می‌شود. اکثر کارآزمایی‌ها کیفیت زندگی را گزارش نمی‌دادند، که از رسیدن به توجیه توازن بین مزایای به دست آمده از درمان سیستمیک خط دوم و سمیّت مرتبط با درمان پیشگیری کرد.


Daniel Molano Franco، Ingrid Arevalo‐Rodriguez، Marta Roqué i Figuls، Nadia G Montero Oleas، Xavier Nuvials، Javier Zamora،
دوره ۲۰۱۹، شماره ۰ - ( ۱۰-۱۳۹۸ )
چکیده

پیشینه
تعریف سپسیس با گذشت زمان، همراه با دانش بالینی و علمی که در پس آن وجود دارد، تکامل یافته است. برای سال‌ها، سپسیس به عنوان یک سندرم پاسخ التهابی سیستمیک (systemic inflammatory response syndrome; SIRS) در حضور عفونت اثبات شده یا مشکوک تعریف می‌شد. در حال حاضر، سپسیس به عنوان یک اختلال ارگان تهدید کننده حیات و در نتیجه پاسخ تنظیم نشده میزبان به عفونت تعریف می‌شود. با وجود آنکه سپسیس یکی از علل اصلی مورتالیتی در بیماران به شدت بدحال به حساب می‌آید، و سازمان جهانی بهداشت (WHO) آن را به عنوان یک اولویت مراقبت سلامت می‌شناسد، هنوز فاقد یک آزمایش تشخیصی دقیق است. تعیین دقت غلظت پلاسمایی اینترلوکین‐۶ (IL‐۶)، که به عنوان یک بیومارکر جدید برای تشخیص سپسیس پیشنهاد شده، می‌تواند کمکی باشد برای ارائه مدیریت مناسب و به‌موقع به بیماران به شدت بدحال، و در نتیجه کاهش موربیدیتی و مورتالیتی مرتبط با این شرایط.
اهداف
تعیین دقت تشخیصی غلظت اینترلوکین‐۶ (IL‐۶) پلاسما برای تشخیص سپسیس باکتریایی در بزرگسالان به شدت بدحال.
روش های جستجو
ما CENTRAL؛ MEDLINE؛ Embase؛ LILACS؛ و Web of Science را در ۲۵ ژانویه ۲۰۱۹ جست‌وجو کردیم. فهرست منابع مطالعات وارد شده برای شناسایی مطالعات بیشتر، جست‌وجو شدند. هیچ موردی را از محدودیت زبانی برای جست‌وجوهای الکترونیکی اعمال نکردیم.
معیارهای انتخاب
ما مطالعات دقت تشخیصی را، با حضور بزرگسالان ۱۸ سال یا بالاتر به شدت بدحال وارد کردیم که هنگام بستری در بیمارستان مشکوک به ابتلا به سپسیس بودند، و غلظت IL‐۶ با اندازه‌گیری سرولوژی در آنها مورد بررسی قرار گرفت.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
دو نویسنده مرور به‌طور مستقل از هم منابع را برای شناسایی مطالعات مرتبط غربالگری، و داده‌ها را استخراج کردند. کیفیت روش‌شناسی مطالعات را با استفاده از ابزار ارزیابی کیفیت مطالعات دقت تشخیصی‐۲ (Quality Assessment of Diagnostic Accuracy Studies; QUADAS‐۲) ارزیابی کردیم. منحنی خلاصه مشخصه عملکرد گیرنده منحنی (summary receiver operating characteristic; SROC) را با متناسب کردن مدل مختلط غیر‐خطی خلاصه سلسله مراتبی ROC؛ (hierarchical summary receiver operating characteristic; HSROC) تخمین زدیم. با استفاده از پارامترهای مدل HSROC، منابع ناهمگونی را بررسی کردیم. تمامی تجزیه‌و‌تحلیل‌ها را در بسته نرم‌افزار آماری SAS و نرم‌افزار R انجام دادیم.
نتایج اصلی
ما ۲۳ مطالعه (۴۱۹۲ = n) را وارد کردیم که به ارزیابی دقت IL‐۶ در تشخیص سپسیس در بزرگسالان به شدت بدحال پرداختند. بیست مطالعه که فقط به صورت مقالات کنفرانس در دسترس بودند، در انتظار طبقه‌بندی هستند. شرکت‌کنندگان از نظر توزیع سن، جنس، تشخیص اصلی، شرایط، کشور، آستانه مثبت بودن، معیارهای سپسیس، سال انتشار، و منشاء عفونت، در میان دیگر عوامل، ناهمگون بودند. شیوع سپسیس بین مطالعات بسیار متفاوت بود، از ۱۲% تا ۷۸%. به دلیل مسائل مربوط به حوزه آزمون شاخص (index test) در QUADAS‐۲، همه مطالعات را در معرض خطر بالای سوگیری (bias) قرار دادیم. منحنی SROC پراکندگی زیادی را در برآورد دقت مطالعات مجزا (۲۱ مطالعه، ۳۶۵۰ بیمار بزرگسال) نشان داد، بنابراین ناهمگونی قابل توجهی که در داده‌های گردآوری شده وجود داشت، مانع از محاسبه برآوردهای رسمی دقت می‌شود. با استفاده از شیوع ثابت سپسیس معادل ۵۰% و ویژگی (specificity) ثابت معادل ۷۴%، حساسیتی (sensitivity) را برابر با ۶۶% (۹۵% فاصله اطمینان: ۶۰ تا ۷۲) به دست آوردیم. اگر یک کوهورت ۱۰۰۰ نفری را از بیماران بزرگسال مشکوک به سپسیس با IL‐۶ آزمایش کنیم، متوجه خواهیم شد که ۳۳۰ بیمار آنتی‌بیوتیک درمانی مناسب و به‌موقع را دریافت می‌کنند، در حالی که ۱۳۰ بیمار به اشتباه برچسب ابتلا به سپسیس را می‌خورند. علاوه بر این، از هر ۱۰۰۰ بیمار، ۳۷۰ مورد از دریافت درمان آنتی‌بیوتیکی غیرضروری در امان می‌مانند، و ۱۷۰ بیمار مبتلا به سپسیس تشخیص داده نمی‌شوند. به دلیل محدودیت‌های گفته شده در بالا، این رویکرد عددی باید با احتیاط تفسیر شود.
نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
ارزیابی شواهد از غلظت اینترلوکین‐۶ پلاسما برای تشخیص سپسیس در بزرگسالان به شدت بدحال، محدودیت‌های زیادی را نشان می‌دهد. ناهمگونی زیاد در شواهد جمع‌آوری شده در مورد تشخیص اصلی، شرایط، کشور، آستانه مثبت بودن، معیارهای سپسیس، سال انتشار، و منشاء آلودگی، میان عوامل دیگر، به همراه تعداد طبقه‌بندی‌های غلط، همچنان محدودیت‌های قابل توجهی را برای کاربرد آن باقی می‌گذارد. ۲۰ خلاصه‌مقاله کنفرانس که به عنوان مطالعات در انتظار طبقه‌بندی ارزیابی می‌شوند، ممکن است پس از انتشار و ارزیابی کامل، نتیجه‌گیری‌های مرور را تغییر دهند. انجام مطالعات بیشتری در مورد دقت اینترلوکین‐۶ در تشخیص سپسیس در بزرگسالان که از متدولوژی دقیق برای انجام مطالعات دقت آزمون تشخیصی استفاده می‌کنند، مورد نیاز است. هنگامی که ۲۰ مطالعه در انتظار انتشار به طور کامل منتشر و گنجانده شوند، نتیجه‌گیری‌های این مرور احتمالا تغییر می‌کنند.
خلاصه به زبان ساده

نقش سطوح اینترلوکین‐۶ در شناسایی بیماران بزرگسال به شدت بدحال مبتلا به سپسیس

سوال مطالعه مروری

ما شواهد مربوط به توانایی سطوح پلاسمایی اینترلوکین‐۶ (IL‐۶) را در شناسایی بیماران بزرگسال مبتلا به سپسیس ارزیابی کردیم. اینترلوکین‐۶ یک سیتوکین (گروهی گسترده و سست از پروتئین‌های کوچک) ترشح شده توسط سلول‌های ایمنی است که واسطه طیف وسیعی از فعالیت‌های بیولوژیکی به حساب می‌آید.

پیشینه

سپسیس یک پاسخ بالقوه تهدید کننده حیات سیستم ایمنی بدن به عفونت است که می‌تواند منجر به آسیب بافتی، نارسایی عضو، و حتی مرگ شود، و باید به عنوان یک اورژانس پزشکی در نظر گرفته شود. حدود ۲۸۸ مورد سپسیس در هر ۱۰۰,۰۰۰ نفر‐سال در شرایط بیمارستانی رخ می‌دهد، و ۱۷% از این بیماران فوت می‌کنند. شناسایی سریع‌تر بیماران مبتلا به سپسیس، اولین مرحله برای مدیریت فوری دارویی آن است، که برای جلوگیری از عوارض بیشتر و مرگ‌ومیر بیماران ضروری است. درمان عمدتا شامل استفاده از آنتی‌بیوتیک‌ها (دارویی که از رشد میکروارگانیسم‌های خطرناک جلوگیری می‌کند) است. چندین ابزار برای تشخیص سپسیس، همچنین ارزیابی فیزیکی کشت خون (ارزیابی نمونه‌های خون برای شناسایی میکروارگانیسم‌های عامل عفونت) پیشنهاد شده است. اینترلوکین‐۶ مولکولی است که به برقراری ارتباط سلول‌ها هنگام پاسخ بدن به عفونت کمک می‌کند. پیشنهاد شده که اندازه‌گیری سطوح پلاسمایی IL‐۶ در نمونه‌های خون هنگام شروع سپسیس می‌تواند در شناسایی سریع‌تر بیماران مبتلا به سپسیس و آغاز درمان کافی مفید باشد.

ویژگی‌های مطالعه

تا ژانویه ۲۰۱۹ جست‌وجوی کاملی را در منابع علمی برای یافتن مطالعاتی انجام دادیم که استفاده از سطوح IL‐۶ را برای تشخیص سپسیس گزارش کردند. ما ۲۳ مطالعه را با حضور ۴۱۹۲ فرد بزرگسال به شدت بیمار و بدحال پیدا کردیم.

‌نتایج کلیدی

ارزیابی ما از شواهد، پیچیدگی موضوع تحقیق را نشان می‌دهد، که در تنوع بالای اطلاعات گزارش شده توسط مطالعات نشان داده شده است. ما دریافتیم که ویژگی‌های بیماران ارزیابی شده بین مطالعات از نظر سن، جنس، محیط، تشخیص اولیه، مقدار شاخص برای سپسیس، و منبع عفونت، در میان عوامل دیگر، به‌طور قابل توجهی متفاوت هستند. این تنوع در داده‌های جمع‌آوری شده مانع از سنتز عددی رسمی یافته‌ها می‌شود. با استفاده از داده‌های موجود برای تخمین تقریبی عواقب، متوجه شدیم که ۷۰۰ مورد از هر ۱۰۰۰ بیمار مشکوک به سپسیس ممکن است به درستی طبقه‌بندی شوند، اما ۱۳۰ مورد از هر ۱۰۰۰ بیمار به اشتباه مبتلا به سپسیس شناخته می‌شوند، در حالی که ۱۷۰ مورد از هر ۱۰۰۰ بیمار احتمالا به اشتباه غیر‐مبتلا به سپسیس در نظر گرفته می‌شوند. این خطاها منجر به افزایش جدی در خطر موربیدیتی و مرگ‌ومیر بیشتر بیماران، ناشی از تأخیر در آغاز درمان کافی و به‌موقع، می‌شوند. به دلیل محدودیت‌های موجود در داده‌های جمع‌آوری شده، این اطلاعات باید با احتیاط تفسیر شوند.

کیفیت شواهد

مطالعات وارد شده محدودیت‌های مهمی را در اعتبارشان نشان دادند، از این رو در معرض خطر بالای ارائه نتایج تحریف شده قرار دارند (یعنی در معرض خطر بالایی از سوگیری (bias) هستند).



صفحه ۱ از ۱