جستجو در مقالات منتشر شده


۷ نتیجه برای Maria R Torloni

Rachel Riera، Gustavo JM Porfírio، Maria R Torloni،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه

مالتیپل اسکلروزیس (multiple sclerosis; MS) یک بیماری خود‐ایمنی، وابسته به سلول T، التهابی و دمیلینه کننده (demyelinating) سیستم عصبی مرکزی با یک دوره غیر‐قابل پیش‌بینی است. در حال حاضر، روش‌های درمانی بیماری MS بر درمان تشدید علائم بیماری، پیشگیری از تشدیدهای جدید و اجتناب از پیشرفت ناتوانی تمرکز می‌کنند. با این حال، در حال حاضر هیچ درمان موثری وجود ندارد که قادر به دستیابی به این اهداف به صورت ایمن و موثر باشد. این امر منجر به توسعه و ارزیابی داروهای جدید شده است. کارآزمایی‌های بالینی اخیر نشان می‌دهند که آلمتوزوماب (alemtuzumab)، که یک آنتی‌بادی مونوکلونال انسانی بر ضد CD۵۲ در سطح سلول است، می‌تواند یک گزینه امیدوار کننده برای درمان بیماری MS باشد.

اهداف

ارزیابی اثربخشی و بی‌خطری آلمتوزوماب به تنهایی یا همراه با درمان‌های دیگر برای کاهش فعالیت بیماری در بیماران مبتلا به MS از هر نوع.

روش های جستجو

پایگاه ثبت کارآزمایی‌های گروه مالتیپل اسکلروزیس و بیماری‌های نادر دستگاه سیستم عصبی مرکزی (CNS) در کاکرین (۳۰ اپریل ۲۰۱۵) را که شامل پایگاه مرکزی ثبت کارآزمایی‌های بالینی کاکرین (CENTRAL) بود؛ MEDLINE؛ EMBASE؛ CINAHL؛ LILACS و بانک اطلاعاتی پایگاه ثبت کارآزمایی ClinicalTrials.gov و پلت‌فرم بین‌المللی پایگاه ثبت کارآزمایی‌های بالینی سازمان جهانی بهداشت را جست‌وجو کردیم. هیچ نوع محدودیتی در منبع، تاریخ یا زبان انتشار وجود نداشت.

معیارهای انتخاب

همه کارآزمایی‌های بالینی تصادفی‌سازی شده (randomised clinical trials; RCTs) شامل بزرگسالان مبتلا به هر نوع از بیماری MS بر اساس معیارهای مک‌دونالد، که به مقایسه آلمتوزوماب به تنهایی یا همراه با داروهای دیگر، در هر دوز و برای هر مدت زمان، در برابر دارونما (placebo) یا هر درمان دارویی فعال دیگر یا آلمتوزوماب در دوز، رژیم یا مدت زمان متفاوت پرداخته باشند. پیامدهای اولیه همزمان شامل بقای بدون عود، پیشرفت پایدار بیماری و تعداد شرکت‌کنندگان با حداقل یکی از عوارض جانبی (از هر نوعی که باشد)، از جمله عوارض جانبی جدی بود.

گردآوری و تحلیل داده‌ها

دو نویسنده مرور به طور جداگانه، انتخاب مطالعه، استخراج داده‌ها و ارزیابی «خطر سوگیری (bias)» را انجام دادند. نویسنده سوم مرور، این فرایند را از نظر دقت بررسی کرد. از ابزار «خطر سوگیری» کاکرین، جهت ارزیابی خطر سوگیری مطالعات وارد شده در این مرور استفاده کردیم. از سیستم درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (GRADE) برای ارزیابی کیفیت مجموعه شواهد استفاده کردیم. برای اندازه‌گیری تاثیر درمان بر پیامدهای دو‐حالتی، از خطر نسبی (RR) و برای تاثیر درمان بر پیامدهای پیوسته از تفاوت میانگین (MD) و برای پیامدهای زمان تا یک رویداد از نسبت خطر (HR) استفاده کردیم. ۹۵% فواصل اطمینان (CI) را برای این معیارها محاسبه کردیم. زمانی که هیچ ناهمگونی وجود نداشت از مدل اثر‐ثابت برای ترکیب داده‌ها استفاده کردیم.

نتایج اصلی

سه RCT (با ۱۷۱۳ شرکت‌کننده) معیار انتخاب را داشتند و ما آنها را در مرور حاضر وارد کردیم. هر سه کارآزمایی به مقایسه آلمتوزوماب در برابر اینترفرون بتا (interferon beta)‐ ۱a زیر‐جلدی برای بیماران مبتلا به MS از نوع عود کننده ‐ فروکش کننده پرداخته بودند. بیماران در مطالعات CARE‐MS و CAMMS۲۲۳، برای اولین بار بود که تحت درمان قرار می‌گرفتند (treatment‐naive). مطالعه CARE‐MS II شامل بیمارانی با حداقل یک عود بودند، در حالی که با اینترفرون بتا یا گلاتیرامر استات (glatiramer acetate) درمان می‌شدند. آلمتوزوماب به مدت ۱۲ یا ۲۴ ماه به بیماران داده شد.برای برخی از پیامدها، دوره پیگیری به ۳۶ ماه رسید. رژیم‌ها شامل موارد زیر بودند: (الف) تجویز داخل‐وریدی ۱۲ میلی‌گرم یا ۲۴ میلی‌گرم در روز، یک بار در روز به مدت پنج روز متوالی در ماه ۰ و ماه ۱۲ یا (ب) ۲۴ میلی‌گرم در روز، به صورت داخل‐وریدی، یک بار در روز به مدت سه روز متوالی در ماه ۱۲ و ۲۴. بیماران در بازوی دیگر کارآزمایی‌ها، ۴۴ میکروگرم اینترفرون بتا‐a۱ به صورت زیر‐جلدی و سه بار در هفته بعد از تیتراسیون (titration) دوز دریافت کردند. بعد از ۲۴ ماه، آلمتوزوماب ۱۲ میلی‌گرم با موارد زیر همراه بود: (الف) بقای بدون عود بالاتر (نسبت خطر (HR): ۰,۵۰؛ ۹۵% CI؛ ۰.۴۱ تا ۰.۶۰؛ دو مطالعه؛ ۱۲۴۸ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت متوسط)، (ب) بقای بدون پیشرفت بیماری پایدار بالاتر (HR: ۰.۶۲؛ ۹۵% CI؛ ۰.۴۴ تا ۰.۸۷؛ دو مطالعه؛ ۱۱۹۱ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت متوسط)، (ج) تعداد اندکی بیشتر از شرکت‌کنندگان با حداقل یک عارضه (HR: ۱.۰۴؛ ۹۵% CI؛ ۱.۰۱ تا ۱.۰۶؛ دو مطالعه؛ ۱۲۴۸ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت متوسط)، (د) تعداد کمتر شرکت‌کنندگان با ضایعات جدید یا بزرگ T۲‐hyperintense در تصویربرداری رزونانس مغناطیسی (magnetic resonance imaging; MRI)؛ (HR: ۰.۷۴؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۹ تا ۰.۹۱؛ دو مطالعه؛ ۱۲۳۸ شرکت‌کننده؛ I۲ = ۸۰%) و (ه) تعداد کمتر انصراف از مطالعه (HR: ۰,۳۱؛ ۹۵% CI؛ ۰.۲۳ تا ۰.۴۱؛ دو مطالعه؛ ۱۲۴۸ شرکت‌کننده؛ I۲ = ۲۹%؛ شواهد با کیفیت پائین). در ۳۶ ماه، آلمتوزوماب ۲۴ میلی‌گرم با موارد زیر همراه بود: (الف) بقای بدون عود بالاتر (۴۵ در برابر ۱۷؛ HR: ۰,۲۱؛ ۹۵% CI؛ ۰.۱۱ تا ۰.۴۰؛ یک مطالعه؛ ۲۲۱ شرکت‌کننده)، (ب) بقای بدون پیشرفت بیماری پایدار بالاتر (HR: ۰.۳۳؛ ۹۵% CI؛ ۰.۱۶ تا ۰.۶۹؛ یک مطالعه؛ ۲۲۱ شرکت‌کننده) و (ج) عدم وجود تفاوت آماری در نرخ شرکت‌کنندگان با حداقل یک عارضه جانبی. هیچ مطالعه‌ای نیافتیم که هریک از پیامدهای زیر را گزارش داده باشد: نرخ شرکت‌کنندگان عاری از فعالیت‌های بیماری بالینی، کیفیت زندگی، خستگی یا تغییر در تعداد ضایعات ‐MRI T۲ و ‐T۱ وزن‌دار شده پس از درمان. به دلیل عدم وجود داده، انجام آنالیز زیر‐گروه بر طبق نوع بیماری و ناتوانی درشروع مطالعه امکان‌پذیر نبود.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان

برای پیامدهای زیر در بیماران مبتلا به MS عود کننده ‐ فروکش کننده، آلمتوزوماب ۱۲ میلی‌گرم که در ۲۴ ماه ارزیابی شد، بهتر از اینترفرون زیر‐جلدی بتا‐a۱ بود: بقای بدون عود، بقای بدون پیشرفت بیماری پایدار، تعداد شرکت‌کنندگان با حداقل یک عارضه جانبی و تعداد شرکت‌کنندگان با ضایعات جدید یا بزرگ شده T۲‐hyperintense در MRI. کیفیت شواهد برای این پیامدها پائین تا متوسط بود. به نظر می‌رسد که آلمتوزوماب ۲۴ میلی‌گرم برای بقای عاری از عود بیماری و بقای بدون پیشرفت بیماری پایدار، در ۳۶ ماه، بهتر از اینترفرون بتا‐a۱ زیر‐جلدی باشد. کارآزمایی‌های بالینی تصادفی‌سازی بیشتری به منظور بررسی تاثیرات آلمتوزوماب در فرم‌های دیگر بیماری M‏S و در مقایسه با سایر گزینه‌های درمانی، مورد نیاز است. این مطالعات جدید باید پیامدهای مرتبط بیشتری را از قبیل نرخ شرکت‌کنندگان عاری از فعالیت‌های بیماری بالینی، کیفیت زندگی، خستگی و عوارض جانبی (نرخ‌های فردی، عوارض جانبی جدی و عوارض جانبی طولانی‐مدت) ارزیابی کنند. علاوه بر این، این مطالعات جدید باید سایر دوزها و مدت زمان‌های مصرف آلمتوزوماب را ارزیابی کنند.

خلاصه به زبان ساده

نقش آلمتوزوماب برای مالتیپل اسکلروزیس (MS)

پیشینه

مالتیپل اسکلروزیس (multiple sclerosis; MS) یک بیماری مزمن سیستم عصبی است که افراد جوان و میانسال را تحت تاثیر قرار می‌دهد. آسیب‌های مکرر به غلاف میلین (غشایی است که اعصاب را پوشش داده و از آن محافظت می‌کند) و دیگر بخش‌های اعصاب می‌تواند منجر به ناتوانی جدی شود. بیماری MS ممکن است با بروز مشکلاتی در سیستم ایمنی بدن مرتبط باشد. آلمتوزوماب (alemtuzumab) یک داروی بیولوژیک (نوعی آنتی‌بادی) است که در حال حاضر برای بیماری‌های دیگر استفاده می‌شود.

ویژگی‌های مطالعه

سه مطالعه (شامل ۱۷۱۳ شرکت‌کننده) را یافتیم که معیار انتخاب در مرور حاضر را داشتند. تمام مطالعات به مقایسه آلمتوزوماب در برابر اینترفرون بتا (interferon beta)‐a۱ زیر‐جلدی در افراد مبتلا به MS از نوع عود کننده ‐ فروکش کننده پرداخته بودند. در دو مطالعه (CARE‐MS و CAMMS۲۲۳)، شرکت‌کنندگان برای اولین بار بود که تحت درمان قرار گرفتند (treatment‐naive). مطالعه سوم (CARE‐MS II) شامل شرکت‌کنندگانی بود که در حالی که با اینترفرون بتا یا گلاتیرامر استات (glatiramer acetate) به مدت حداقل شش ماه تحت درمان بودند، حداقل یک بار عود داشتند.

نتایج کلیدی

مرور این مطالعات مقایسه‌ای نشان داد آلمتوزوماب در مقایسه با اینترفرون بتا‐a۱ زیر‐جلدی، خطر عود را کاهش می‌دهد، عملکرد را بهبود می‌دهد و به نظر می‌رسد که خطر کلی عوارض جانبی را افزایش نمی‌دهد. علاوه بر این، آلمتوزوماب خطر ابتلا را به ضایعات جدید یا بزرگ شده MS که با استفاده از تصویربرداری رزونانس مغناطیسی (magnetic resonance imaging; MRI) شناسایی می‌شوند، کاهش می‌دهد. با این حال، در مورد تاثیرات آلمتوزوماب بر چند پیامد مربوط به بیمار مانند (الف) کیفیت زندگی، (ب) نرخ هر یک از عوارض جانبی (به طور جداگانه) و (ج) فراوانی طولانی‐مدت عوارض جانبی و عوارض جانبی جدی، اطلاعات کافی وجود ندارد.

کیفیت شواهد

کیفیت کلی روش‌شناسی مطالعات وارد شده متوسط تا بالا بود. با این حال، به دلیل تعداد کم مطالعات وارد شده و نرخ پائین حوادث، قضاوت ما بر این بود که کیفیت کلی شواهد درباره پیامدهای اصلی از بسیار پائین تا متوسط متغیر است. این بدان معنی است که مطالعات جدید به احتمال زیاد تاثیر مهمی بر اعتماد ما در تخمین این تاثیر خواهند داشت و ممکن است این تخمین را تغییر دهند یا به این معناست که ما در مورد این تخمین بسیار نامطمئن هستیم.


Gustavo Feriani، Eric Hatanaka، Maria R Torloni، Edina MK da Silva،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
درد پس از جراحی مانعی برای کیفیت مراقبت‌های کودکان است، که مدیریت مناسب آن یک چالش به حساب می‌آید. درد حاد پس از جراحی اغلب منجر به عواقب جانبی عملکردی و ارگانیک می‌شود که ممکن است پیامد جراحی را به خطر اندازد. شکاف لب (cleft lip) یکی از شایع‌ترین نقایص کرانیوفاسیال مادرزادی است و به اصلاح جراحی در مراحل اولیه زندگی نیاز دارد. همان طور که پس از یک مداخله جراحی در چنین نقطه حساس و ظریفی انتظار می‌رود، دوره فوری پس از عمل جراحی ترمیم شکاف لب ممکن است با درد متوسط تا شدید همراه باشد. بلاک عصب اینفرااوربیتال (infraorbital nerve block) همراه با بی‌هوشی عمومی برای کاهش درد پس از جراحی پس از ترمیم شکاف لب استفاده شده است.
اهداف
ارزیابی اثرات بلاک عصب اینفرااوربیتال برای درد پس از جراحی پس از ترمیم شکاف لب در کودکان.
روش های جستجو
ما بانک‌های اطلاعاتی زیر را جست‌وجو کردیم: پایگاه ثبت مرکزی کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین (CENTRAL؛ کتابخانه کاکرین (The Cochrane Library) شماره ۶؛ ۲۰۱۵)؛ MEDLINE؛ EMBASE و Literatura Latino‐Americana e do Caribe em Ciências da Saúde (LILACS) از زمان آغاز به کار تا ۱۷ جون ۲۰۱۵. محدودیت‌های زبانی اعمال نشد. ما کارآزمایی‌های در حال انجام را در پلت‌فرم‌های زیر جست‌وجو کردیم: متارجیستر کارآزمایی‌های کنترل شده (metaRegister of Controlled Trials)؛ ClinicalTrials.gov (پایگاه ثبت کارآزمایی‎‌های در حال انجام موسسات ملی سلامت ایالات‌ متحده، و پلت‌فرم بین‌المللی ثبت کارآزمایی‌های بالینی سازمان جهانی بهداشت (در ۱۷ جون ۲۰۱۵). ما فهرست منابع مطالعات وارد شده را برای شناسایی مطالعات اضافی جست‌وجو کردیم. با متخصصان این حوزه و نویسندگان کارآزمایی‌های وارد شده برای دستیابی به داده‌های منتشرنشده تماس گرفتیم.
معیارهای انتخاب
ما کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل‌شده‌ای را وارد کردیم که بلاک عصب اینفرااوربیتال را حین جراحی برای ترمیم شکاف لب در کودکان، در مقایسه با سایر انواع روش‌های بی‌دردی، عدم مداخله، یا دارونما (placebo) (بلاک ساختگی عصب) آزمایش کردند. ما نوع دارو، دوز دارو، و روش تجویز به کار رفته را در هر مطالعه در نظر گرفتیم. برای اهداف این مرور، اصطلاح «perioperative» اشاره به سه مرحله از عمل جراحی دارد، که شامل قبل از عمل، حین عمل و بعد از عمل جراحی می‌شود و معمولا شامل مراحل بستری در بخش، بی‌هوشی، جراحی، و ریکاوری است.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
دو نویسنده مطالعه مروری (GF و EH) به‌طور مستقل از هم مطالعات را شناسایی، غربالگری، و انتخاب کردند، کیفیت کارآزمایی را ارزیابی، و با استفاده از معیارهای گروه مرور درد، مراقبت تسکینی و حمایتی در کاکرین، داده‌ها را استخراج کردند. در مواردی که اختلاف نظر وجود داشت، با نویسنده سوم مرور (EMKS) مشورت شد. ما شواهد را با استفاده از درجه‌بندی توصیه‌ها، ارزیابی، ارتقا و بررسی (GRADE) ارزیابی کردیم.
نتایج اصلی
ما هشت مطالعه را شامل ۳۵۳ کودک در این مرور وارد کردیم. این مطالعات انواع مختلفی را از مداخلات (لیگنوکایین (lignocaine) یا بوپیواکایین (bupivacaine))، زمان‌های مشاهده و تحت نظر بودن، و فرم‌های اندازه‌گیری و توصیف پیامدها گزارش کردند، که انجام متاآنالیزها را مشکل می‌کرد. در مقایسه میان بلاک عصب اینفرااوربیتال در برابر دارونما (placebo)، تاثیر عمده‌ای در میانگین نمره‌های درد پس از جراحی (اولین پیامد اولیه ما) وجود داشت، که به نفع گروه مداخله بود (تفاوت میانگین استانداردشده (SMD): ۳,۵۴‐؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۶.۱۳‐ تا ۰.۹۵‐؛ شواهد با کیفیت بسیار پایین؛ ۳ مطالعه؛ ۱۲۰ کودک). فقط یک مطالعه طول مدت آنالژزی (به ساعت) (دومین پیامد اولیه) را با تفاوتی به نفع گروه مداخله گزارش کرد (تفاوت میانگین (MD): ۸.۲۶ ساعت؛ ۹۵% CI؛ ۵.۴۱ تا ۱۱.۱۱؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین) و نیاز کمتری به درمان‌های آنالژزیک مکمل در گروه مداخله وجود داشت (خطر نسبی (RR): ۰.۰۵؛ ۹۵% CI؛ ۰.۰۱ تا ۰.۱۸؛ شواهد با کیفیت پایین). در مقایسه بلاک عصب اینفرااوربیتال در مقابل تزریق داخل وریدی آنالژزی، تفاوتی به نفع گروه مداخله در میانگین نمرات درد پس از جراحی (SMD: ‐۱.۵۰؛ ۹۵% CI؛ ۲.۴۰‐ تا ۰.۶۰‐؛ شواهد با کیفیت بسیار پایین؛ ۲ مطالعه؛ ۱۰۷ کودک) و همین طور در زمان سپری شده تا شروع تغذیه (MD؛ ۹.۴۵‐ دقیقه؛ ۹۵% CI؛ ۱۷.۳۷‐ تا ۱.۵۳‐؛ شواهد با کیفیت متوسط؛ ۲ مطالعه؛ ۱۲۸ کودک) وجود داشت. هیچ موردی از عوارض جانبی قابل توجه (سومین پیامد اولیه) با این مداخلات همراه نبود، اگرچه سه مطالعه این پیامد را گزارش نکردند. پنج مورد از هشت مطالعه هیچ گونه عوارض جانبی ناخواسته‌ای را پس از بلاک عصب گزارش نکردند. در مجموع، مطالعات وارد شده در معرض خطر پایین یا نامشخص سوگیری (bias) قرار داشتند. دلایل تنزل کیفیت شواهد با استفاده از GRADE، ناشی از کمبود اطلاعات مربوط به روش‌های تصادفی‌سازی و پنهان‌سازی تخصیص در مطالعات، حجم نمونه‌های خیلی اندک و ناهمگونی در گزارش‌دهی پیامد بود.
نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
شواهدی با کیفیت پائین تا بسیار پایین وجود دارد که نشان می‌دهند بلاک عصب اینفرااوربیتال با لیگنوکائین یا بوپیواکائین ممکن است بیشتر از دارونما و مسکن‌های داخل وریدی، درد پس از جراحی را در کودکان تحت ترمیم شکاف لب کاهش دهند. انجام مطالعات بیشتر با حجم نمونه‌های بزرگتر مورد نیاز هستند. مطالعات آینده باید زمان تحت نظر گرفتن کودکان و وسایلی را که برای اندازه‌گیری پیامدها استفاده می‌شوند، استانداردسازی کرده و کودکان را براساس گروه‌های سنی تقسیم کنند.
خلاصه به زبان ساده

بلاک عصب اینفرااوربیتال در تسکین درد پس از جراحی شکاف لب در کودکان

پیشینه

شکاف لب یکی از شایع‌ترین نواقص هنگام تولد است. عمل جراحی که برای اصلاح این نقص استفاده می‌شود، می‌تواند باعث دردی با شدت متوسط تا شدید شود. بسیاری از داروهای کاهنده درد (مسکن‌ها (analgesics)) که در بزرگسالان استفاده می‌شوند، می‌توانند عوارض جانبی ناخواسته‌ای در کودکان داشته باشند. بنابراین، درمان درد مرتبط با اصلاح شکاف لب با جراحی می‌تواند یک چالش باشد. یکی از روش‌هایی که می‌تواند در تسکین درد برای این کودکان موثر باشد، بلاک عصب اینفرااوربیتال (infraorbital nerve block) است که شامل تزریق یک ماده بی‌حس‌کننده در اطراف عصبی است که مسوول احساس لمس و درد در لب بالایی به شمار می‌رود.

سوال مطالعه مروری

ما اثربخشی بلاک عصب اینفرااوربیتال را در مقایسه با دارونما (placebo) (بلاک «ساختگی») یا سایر مداخلاتی که برای کنترل درد در کودکان تحت جراحی لب شکری استفاده می‌شوند، بررسی کردیم.

ویژگی‌های مطالعه

ما هشت مطالعه را با مجموع ۳۵۳ دختر و پسر، که در سنین ۱ ماه تا ۱۳ سال بودند، وارد کردیم. این مطالعات تا جون ۲۰۱۵ منتشر شده بودند. سه مطالعه بلاک عصب را با بلاک ساختگی عصب مقایسه کردند. سه مطالعه بلاک عصب را با مسکن‌های تزریقی، و دو مطالعه بلاک عصب را با بی‌حسی موضعی مقایسه کردند.

نتایج کلیدی

کودکانی که بلاک عصب اینفرااوربیتال (با لیگنوکائین (lignocaine) یا بوپیواکائین (bupivacaine)) را دریافت کردند، با درد کمتر و مدت زمان بیشتر بین اتمام جراحی و نیاز به مسکن‎‌های بیشتر روبه‌رو شدند. این کودکان همچنین نسبت به کسانی که بلاک ساختگی عصب دریافت کردند، نیاز به مسکن کمتری داشتند. کودکانی که بلاک عصب اینفرااوربیتال دریافت کردند، در مقایسه با کودکانی که با مسکن تزریقی (داخل وریدی) درمان شدند، درد کمتری داشته و زودتر قادر به غذا خوردن شدند. به نظر نمی‌رسید بلاک عصب تغییری در تعداد ضربان قلب، تعداد تنفس، و فشار خون ایجاد کند. پنج مورد از هشت مطالعه هیچ عوارض جانبی ناخواسته‌ای را پس از بلاک عصب نیافتند؛ سه مطالعه دیگر هم به عوارض جانبی اشاره نکردند.

کیفیت شواهد

کیفیت کلی شواهد پائین تا بسیار پائین بود که ناشی از تعداد اندک کودکان وارد شده در مطالعات و تفاوت‌های بین مطالعات (ناهمگونی) ناشی از نوع مداخلات، زمان مشاهده، و فرم‌های اندازه‌گیری و توصیف پیامدها می‌شد. انجام مطالعات بیشتری با تعداد بیشتری از کودکان مورد نیاز هستند.


Anna MZ Gagliardi، Brenda NG Andriolo، Maria R Torloni، Bernardo GO Soares،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه

هرپس زوستر (herpes zoster) که معمولا به عنوان زونا (shingles) شناخته می‌شود، یک بیماری عصبی‌پوستی (neurocutaneous) ناشی از فعالیت مجدد ویروس است که باعث بروز واریسلا (varicella) (آبله‌مرغان (chickenpox)) می‌شود. پس از برطرف شدن اپیزود آبله‌مرغان، این ویروس می‌تواند در گانگلیای پشتی حساس ستون فقرات نهفته باقی بماند. سال‌ها بعد، با کاهش سطح ایمنی بدن، ویروس آبله‌مرغان (varicella zoster; VZV) می‌تواند دوباره فعال شده و باعث هرپس زوستر شود، شرایطی بسیار دردناک که می‌تواند هفته‌ها یا ماه‌ها طول کشیده و به‌طور قابل‌توجهی کیفیت زندگی فرد مبتلا را مختل کند. روند طبیعی پیری با کاهش ایمنی سلولی همراه است و این امر افراد مسن را مستعد ابتلا به هرپس زوستر می‌کند. واکسیناسیون با فرم ضعیف‌شده VZV، تولید سلول‌های T خاص را فعال کرده و از فعالیت مجدد ویروسی پیشگیری می‌کند. سازمان غذا و دارو ایالات متحده آمریکا یک واکسن هرپس زوستر را با یک ویروس فعال ضعیف‌شده، واکسن زنده زوستر (live zoster vaccine; LZV)، برای استفاده بالینی در میان بزرگسالان مسن تائید کرده که در جمعیت ‌های بزرگ آزمایش شده است. یک واکسن VZV نوترکیب ادجوانت‌شده VZV زیرواحد زوستر، واکسن زوستر نوترکیب (recombinant zoster vaccine; RZV)، نیز تایید شده است. این واکسن شامل VZV نوترکیب گلیکوپروتئین E و یک سیستم کمکی AS۰۱B مبتنی بر لیپوزوم است.

این یک به‌روز‌رسانی از مرور کاکرین است که آخرین بار در سال ۲۰۱۶ به‌روزرسانی شد.

اهداف
بررسی اثربخشی و ایمنی واکسیناسیون برای پیشگیری از هرپس زوستر در سالمندان.
روش های جستجو
برای این به‌روزرسانی ۲۰۱۹، ما پایگاه مرکزی ثبت کارآزمایی‌های کنترل‌شده کاکرین (CENTRAL، شماره ۱، ژانویه ۲۰۱۹)؛ MEDLINE (از ۱۹۴۸ تا ژانویه ۲۰۱۹)؛ Embase (از ۲۰۱۰ تا ژانویه ۲۰۱۹)؛ CINAHL (از ۱۹۸۱ تا ژانویه ۲۰۱۹)؛ LILACS (از ۱۹۸۲ تا ژانویه ۲۰۱۹)؛ WHO ICTRP (در ۳۱ ژانویه ۲۰۱۹) و ClinicalTrials.gov (در ۳۱ ژانویه ۲۰۱۹) را جست‌وجو کردیم.
معیارهای انتخاب
ما کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs) یا شبه RCTs را وارد کردیم که به مقایسه واکسن زوستر (با هر دوز و قدرت) در مقابل هر نوع دیگری از مداخله (به عنوان مثال واکسن واریسلا، داروهای ضد ویروسی)، دارونما (placebo)، یا هیچ مداخله‌ای (بدون واکسن) پرداخته بودند. پیامدها شامل بروز هرپس زوستر، عوارض جانبی (مرگ، عوارض جانبی جدی، واکنش‌های سیستمیک، یا واکنش‌های موضعی که در هر زمانی پس از واکسیناسیون رخ می‌دهند) و خروج از مطالعه بودند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
ما از روش‌های استاندارد روش‌شناسی مورد انتظار کاکرین استفاده کردیم.
نتایج اصلی

۱۱ مطالعه جدید شامل ۱۸۶۱۵ شرکت‌کننده در این به‌روزرسانی وارد شدند. این مرور در حال حاضر شامل مجموعا ۲۴ مطالعه با حضور ۸۸۵۳۱ شرکت‏‌کننده است. فقط سه مطالعه به بررسی بروز هرپس زوستر در گروه‌هایی پرداختند که واکسن‌ها را در مقابل دارونما دریافت کردند. بسیاری از مطالعات در کشورهای با درآمد بالا در اروپا و آمریکای شمالی انجام شد و شامل سفیدپوستان سالم (شرکت‏‌کنندگان سفیدپوست) با سن ۶۰ سال یا بیشتر و بدون هیچ کوموربیدتی‌های سرکوب کننده سیستم ایمنی بودند. دو مطالعه در ژاپن انجام شدند. پانزده مطالعه از LZV استفاده کردند. نه مطالعات یک RZV را آزمایش کردند.

کیفیت کلی شواهد در حد متوسط بود. اغلب داده‌ها برای پیامد اولیه (بروز هرپس زوستر) و پیامدهای ثانویه (عوارض جانبی و خروج از مطالعه) از مطالعاتی به دست آمدند که در معرض خطر پائین سوگیری (bias) بوده و شامل تعداد زیادی از شرکت‌کنندگان بودند.

در بزرگترین مطالعه که شامل ۳۸۵۴۶ شرکت‌کننده بود، بروز هرپس زوستر تا ۳ سال پیگیری در شرکت‌کنندگانی که LZV (یک دوز زیر پوستی) دریافت کردند، نسبت به دریافت‌کنندگان دارونما کمتر بود (خطر نسبی (RR): ۰,۴۹؛ ۹۵% فاصله اطمینان (CI): ۰.۴۳ تا ۰.۵۶، تفاوت خطر (RD): ۲%، تعداد افراد مورد نیاز برای درمان برای رسیدن به یک پیامد مفید اضافی (NNTB): ۵۰؛ شواهد با کیفیت متوسط). هیچ تفاوتی بین گروه‌های واکسینه شده و دارونما برای عوارض جانبی جدی (RR: ۱.۰۸؛ ۹۵% CI؛ ۰.۹۵ تا ۱.۲۱) یا مرگ (RR: ۱.۰۱؛ ۹۵% CI؛ ۰.۹۲ تا ۱.۱۱؛ شواهد با کیفیت متوسط) وجود نداشت. گروه واکسینه شده بروز بالاتری از یک یا چند عارضه جانبی (RR: ۱.۷۱؛ ۹۵% CI؛ ۱.۳۸ تا ۲.۱۱؛ RD: ۲۳%؛ تعداد افراد مورد نیاز برای درمان برای رسیدن به یک پیامد مضر اضافی (NNTH): ۴.۳) و عوارض جانبی محل تزریق (RR: ۳.۷۳؛ ۹۵% CI؛ ۱.۹۳ تا ۷.۲۱؛ RD: ۲۸%؛ NNTH: ۳.۶) با شدت خفیف تا متوسط داشتند (شواهد با کیفیت متوسط). این داده‌ها از چهار مطالعه با ۶۹۸۰ شرکت‏‌کننده با سن ۶۰ سال یا بالاتر به دست آمدند.

دو مطالعه (۲۹۳۱۱ شرکت‏‌کننده برای ارزیابی ایمنی و ۲۲۰۲۲ شرکت‏‌کننده برای ارزیابی اثربخشی) به مقایسه RZV (دو دوز داخل عضلانی، به فاصله دو ماه از هم) در مقابل دارونما پرداختند. شرکت‏‌کنندگانی که واکسن جدید دریافت کرده بودند، بروز کمتری را از هرپس زوستر در ۳,۲ سال پیگیری داشتند (RR: ۰.۰۸؛ ۹۵% CI؛ ۰.۰۳ تا ۰.۲۳؛ RD: ۳%؛ NNTB: ۳۳؛ شواهد با کیفیت متوسط). هیچ تفاوتی بین گروه‌های واکسینه شده و دارونما در بروز عوارض جانبی جدی (RR: ۰.۹۷؛ ۹۵% CI؛ ۰.۹۱ تا ۱.۰۳) یا مرگ (RR: ۰.۹۴؛ ۹۵% CI؛ ۰.۸۴ تا ۱.۰۴؛ شواهد با کیفیت متوسط) وجود نداشت. گروه واکسینه‌شده شیوع بالاتری را از عوارض جانبی، هر گونه علائم سیستمیک (RR: ۲.۲۳؛ ۹۵% CI؛ ۲.۱۲ تا ۲.۳۴؛ RD: ۳۳%؛ NNTH: ۳.۰) و هر علامت موضعی (RR: ۶.۸۹؛ ۹۵% CI؛ ۶.۳۷ تا ۷.۴۵؛ RD: ۶۷%؛ NNTH: ۱.۵) داشتند. اگر چه بیشتر شرکت‏‌کنندگان گزارش کردند که این علائم شدت خفیف تا متوسط داشتند، خطر خروج از مطالعه (شرکت‏‌کنندگان برای دوز دوم، دو ماه پس از دوز اول، مراجعه نکردند) در گروه واکسن نسبت به گروه دارونما بالاتر بود (RR: ۱.۲۵؛ ۹۵% CI؛ ۱.۱۳ تا ۱.۳۹؛ RD: ۱%؛ NNTH: ۱۰۰؛ شواهد با کیفیت متوسط).

فقط یک مطالعه گزارش کرد که بودجه خود را از یک منبع غیرتجاری (یک بنیاد تحقیقاتی دانشگاهی) دریافت کرده است. همه مطالعات واردشده دیگر بودجه خود را از شرکت‌های دارویی دریافت کردند.

ما آنالیزهای زیرگروهی و حساسیت را انجام ندادیم.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
LZV و RZV در پیشگیری از بیماری هرپس زوستر تا سه سال موثر هستند (مطالعات اصلی، شرکت‏‌کنندگان را بیش از ۳ سال پیگیری نکردند). تا به امروز، هیچ داده‌ای برای توصیه به تجدید واکسیناسیون پس از دریافت برنامه اولیه برای هر نوعی از واکسن وجود ندارد. هر دو واکسن عوارض جانبی سیستمیک و محل تزریق با شدت خفیف تا متوسط ایجاد می‌کنند.
خلاصه به زبان ساده

واکسن‌ها برای پیشگیری از زونا (shingles) در سالمندان

سوال مطالعه مروری

ما اثربخشی و ایمنی واکسن‌ها را برای پیشگیری از ابتلا به زونا در افراد سالمند سالم ارزیابی کردیم.

پیشینه

ویروس واریسلا زوستر (varicella zoster) باعث بروز آبله‌مرغان می‌شود و می‌تواند در سلول‌های عصبی برای سال‌های زیادی غیرفعال باقی بماند. این ویروس می‌تواند دوباره فعال شود، از طریق عصب به پوست برسد و در امتداد مسیر عصبی تولید تاول کند. این وضعیت زونا یا shingles (هرپس زوستر (herpes zoster)) نامیده می‌شود، و بیشتر افراد با ایمنی پایین را مانند افراد مسن، تحت تاثیر قرار می‌دهد. قبل از ظاهر شدن تاول‌ها، علائم ممکن است شامل خارش، بی‌حسی، سوزش یا درد موضعی باشند. زونا باعث التهاب عصب و درد شدیدی می‌شود که می‌تواند کیفیت زندگی را تحت تاثیر قرار دهد. محدوده نرخ بروز هرپس زوستر از ۲,۰۸ تا ۶.۲۰ مورد به ازای هر ۱۰۰۰ فرد ‐ سال است (به عنوان مثال، تعداد موارد جدید در جمعیت در معرض خطر، در یک دوره زمانی معین). این تعداد در حال افزایش است، به این دلیل که افراد زندگی طولانی‌تری دارند.

این یک به‌روز‌رسانی از مرور کاکرین است که آخرین بار در سال ۲۰۱۶ به‌روزرسانی شد.

تاریخ جست‌وجو

۳۱ ژانویه ۲۰۱۹

ویژگی‌های مطالعه

ما ۱۱ مطالعه جدید را شامل ۱۸۶۱۵ شرکت‌کننده در این به‌روزرسانی وارد کردیم؛ این مرور در حال حاضر شامل شواهدی از ۲۴ مطالعه مربوط به ۸۸۵۳۱ شرکت‌کننده می‌شود. اکثر مطالعات در کشورهای با درآمد بالا در اروپا و آمریکای شمالی انجام شدند، در حالی که دو مطالعه در ژاپن انجام شدند. شرکت‌کنندگان مطالعه، بزرگسالان سالم با سن ۶۰ سال یا بیشتر، بدون ابتلا به عفونت بودند، که بسیاری از آنها زنان قفقازی (سفیدپوست) بودند. پیگیری در بازه زمانی ۲۸ روز تا ۷ سال انجام شد. همه گزارش‌های اولیه مطالعه به زبان انگلیسی منتشر شدند.

منابع تامین مالی مطالعه

بسیاری از مطالعات توسط شرکت‌های دارویی حمایت مالی شدند؛ یک مطالعه از یک بنیاد تحقیقات دانشگاهی بودجه خود را دریافت کرد.

نتایج کلیدی

یک مطالعه بزرگ و با کیفیت بالا شامل ۳۳۵۴۶ شرکت‏‌کننده با سن ۶۰ سال یا بیشتر، به مقایسه واکسن LZV در مقابل واکسن جعلی (دارونما (placebo)) (یک دوز به صورت زیرپوستی تزریق شد) پرداخت و دریافت که واکسن فعال می‌تواند از زونا تا سه سال پیشگیری کند. عوارض جانبی واکسن، برای علائم سیستمیک و همچنین برای واکنش محل تزریق، عمدتا خفیف تا متوسط بود.

RZV واکسن جدیدی است که شامل بخش کوچکی از ویروس واریسلا زوستر همراه با ادجوانت (کمکی) است. ادجوانت ماده‌ای است که باعث افزایش پاسخ بدن در برابر یک محرک (باکتری‌ها، ویروس‌ها، و موادی که به نظر می‌رسد خارجی و مضر باشند) می‌شود تا به دفاع از خود بپردازد. این واکسن نیاز به مجموعا دو دوز داخل عضلانی دارد که به فاصله شش ماه از هم تزریق می‌شوند. دو مطالعه (۲۹۳۱۱ شرکت‏‌کننده برای ارزیابی ایمنی و ۲۲۰۲۲ شرکت‏‌کننده برای ارزیابی اثربخشی) به مقایسه RZV در مقابل دارونما پرداخت و گزارش داد افرادی که RZV دریافت کردند، با اپیزودهای کمتری از هرپس زوستر روبه‌رو شدند، اما علائم سیستمیک و واکنش‌های محل تزریق بیشتری داشتند. اکثر شرکت‏‌کنندگان گزارش دادند که این عوارض جانبی شدت خفیف تا متوسط داشتند. مهم است توجه داشته باشید که تعداد شرکت‏‌کنندگانی که دوز دوم دریافت نکردند، در گروه واکسن بالاتر از گروه دارونما بود.

کیفیت شواهد

ما کیفیت کلی شواهد را در سطح متوسط ارزیابی کردیم، زیرا مطالعات شامل بسیاری از شرکت‏‌کنندگان بودند.


Vivian Sarmento Vasconcelos، Cristiane R Macedo، Alexsandra de Souza Pedrosa، Edna Pereira Gomes Morais، Gustavo JM Porfírio، Maria R Torloni،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
تخمین زده می‌شود در طول زندگی، ۱% تا ۳% از همه افراد، مبتلا به صرع تشخیص داده می‌شوند، که برابر با حدود ۵۰ میلیون فرد مبتلا در سراسر جهان خواهد بود. شیوع حقیقی آن احتمالا بیشتر است، زیرا صرع در کشورهای در حال توسعه کمتر گزارش می‌شود. گرچه اغلب بیماران از طریق استفاده از داور به کنترل مناسبی از بیماری خود دست خواهند یافت، حدود ۲۵% تا ۳۰% از همه افراد مبتلا به صرع، مقاوم به درمان دارویی بوده و علی‌رغم استفاده از دو دارو یا بیشتر با دوز کافی، هم‌چنان دچار تشنج خواهند شد. محققان در طول دهه اخیر، از مکمل اسیدهای چرب با چند پیوند اشباع نشده (polyunsaturated fatty acid; PUFA) برای درمان صرع مقاوم استفاده کرده‌اند، که نتایج تحقیقات آنها با یکدیگر متفاوت هستند. هم‌چنین برخی نگرانی‌ها درباره استفاده از ترکیبات omega‐۳ PUFA وجود دارد، زیرا آنها تجمع پلاکتی را کاهش داده، و می‌توانند از نظر تئوری، موجب خونریزی شوند.
اهداف
ارزیابی اثربخشی و تحمل‌پذیری اسیدهای چرب با چند پیوند اشباع نشده امگا‐۳ (ایکوزاپنتانوئیک اسید‐EPA و دوکوزاهگزانوئیک اسید‐DHA) در کنترل صرع در افراد مبتلا به صرع مقاوم.
روش های جستجو
پایگاه ثبت تخصصی گروه صرع در کاکرین (از ابتدا تا نوامبر ۲۰۱۵)؛ پایگاه مرکزی ثبت کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین (CENTRAL) (شماره ۱۱؛ ۲۰۱۵)؛ MEDLINE (۱۹۴۸ تا نوامبر ۲۰۱۵)؛ EMBASE (۱۹۸۰ تا نوامبر ۲۰۱۵)، SCOPUS (۱۸۲۳ تا نوامبر ۲۰۱۵)؛ LILACS (Literatura Latino‐Americana e do Caribe de Informação em Ciências da Saúde) (۱۹۸۲ تا نوامبر ۲۰۱۵)؛ ClinicalTrials.gov و پلتفرم بین‌المللی پایگاه ثبت کارآزمایی‌های بالینی سازمان جهانی بهداشت (نوامبر ۲۰۱۵) را جست‌وجو کردیم. هیچ نوع محدودیتی از نظر زبان نگارش مقاله اعمال نشد. برای دریافت اطلاعات بیشتر و منتشر نشده، با نویسندگان مطالعه تماس گرفته، و فهرست منابع را از استنادهای بازیابی شده برای یافتن مطالعات بالقوه واجد شرایط که از طریق جست‌وجوی الکترونیکی شناسایی نشدند، غربالگری کردیم.
معیارهای انتخاب
همه مطالعات تصادفی‌سازی و شبه‐تصادفی‌سازی شده مربوط به مصرف PUFA‌ها برای درمان صرع مقاوم به دارو.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
دو نویسنده مطالعه مروری در انتخاب مطالعات، استخراج داده‌ها و ارزیابی کیفیت کارآزمایی‌های واردشده شرکت کردند. این پیامدها مورد ارزیابی قرار گرفتند: عدم وقوع تشنج، کاهش تشنج، بهبودی در سطح کیفیت زندگی، عوارض جانبی بالقوه، تاثیرات بر دستگاه گوارش، میزان خروج از مطالعه (drop‐out rates) و تغییرات در پروفایل لیپیدی پلاسما. آنالیز‌های اولیه بر اساس قصد درمان (intention to treat) انجام شدند.
نتایج اصلی

هشت مطالعه به صورت بالقوه مرتبط شناخته شدند؛ سه مورد معیارهای انتخاب را برآورده کرده و به این مطالعه مروری وارد شدند. دو کارآزمایی دوسو کور و کنترل شده با دارونما (placebo) شامل بزرگسالان از کشورهای توسعه‌یافته بودند، در حالی که یک کارآزمایی یک‌سو کور و کنترل شده با دارونما شامل کودکان، در یک کشور در حال توسعه (مصر) انجام شد. مطالعه Bromfield ۲۰۰۸ تعداد ۲۷ بزرگسال آمریکایی را برای دریافت ۲,۲ گرم/روز از PUFA‌های امگا‐۳ (نسبت EPA به DHA؛ ۳ به ۲) یا دارونما تصادفی‌سازی کرد. مطالعه Yuen ۲۰۰۵ تعداد ۵۸ نفر را در انگلستان برای دریافت حدود ۱.۷ گرم/روز از PUFA‌های امگا‐۳ (۱ گرم EPA و ۰.۷ گرم DHA) یا دارونما تصادفی‌سازی کرد. مطالعه Reda ۲۰۱۵ تعداد ۷۰ کودک مصری را برای دریافت حدود ۳ میلی‌لیتر/روز از ۱۲۰۰ میلی‌گرم روغن ماهی (۰.۳۶ گرم EPA و ۰.۲۴ گرم DHA) یا دارونما تصادفی‌سازی کرد. این سه مطالعه در مجموع ۱۵۵ بیمار (۸۵ بزرگسال و ۷۰ کودک) را وارد کردند؛ ۷۸ نفر از آنها (۴۳ بزرگسال و ۳۵ کودک) برای دریافت PUFAها و ۷۷ نفر (۴۲ بزرگسال و ۳۵ کودک) برای دارونما تصادفی‌سازی شدند. همه شرکت‌کنندگان تا ۱۲ هفته مورد پیگیری قرار گرفتند. موارد بدون تشنج فقط توسط یک مطالعه، با خطر بالای سوگیری (bias)، شامل منحصرا کودکان گزارش شد. برآورد خطر برای این پیامد، در کودکانی که PUFA مصرف کردند، در مقایسه با گروه کنترل، به‌طور معناداری بیشتر بود (خطر نسبی (RR): ۲۰.۰۰؛ ۹۵% CI؛ ۲.۸۴ تا ۱۴۰.۹۹؛ ۱ مطالعه؛ ۷۰ کودک). به نحو مشابهی، مکمل PUFA با تفاوت معنادار در نسبتی از کودکان همراه بود که به حداقل ۵۰% کاهش در فراوانی تشنج دست یافتند (RR: ۳۳.۰۰؛ ۹۵% CI؛ ۴.۷۷ تا ۲۲۸.۱۵؛ ۱ مطالعه با خطر سوگیری بالا؛ ۷۰ کودک). با این حال، هنگام ترکیب داده‌های دو مطالعه از جمله شرکت‌کنندگان بزرگسال، این تاثیر مشاهده نشد (RR: ۰.۵۷؛ ۹۵% CI؛ ۰.۱۹ تا ۱.۷۵؛ ۰% = I²؛ ۲ مطالعه؛ ۷۸ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت پائین). یکی از سه پیامد اولیه (عوارض جانبی مرتبط با خونریزی) در هیچ‌کدام از مطالعات وارد شده به این مرور، ارزیابی نشد. هیچ تفاوت معناداری میان گروه‌های PUFA و کنترل در ارتباط با تاثیرات درمان بر دستگاه گوارش وجود نداشت (RR: ۰.۷۸؛ ۹۵% CI؛ ۰.۳۲ تا ۱.۸۹؛ ۲ مطالعه؛ ۸۵ شرکت‌کننده؛ شواهد با کیفیت پائین).

مکمل PUFA، تفاوت معناداری را در میانگین فراوانی تشنج‌ها، کیفیت زندگی یا دیگر عوارض جانبی ایجاد نکرد.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
با در نظر گرفتن تعداد محدود مطالعات و حجم نمونه کوچک آنها، شواهد کافی برای حمایت از مصرف مکمل PUFA در افراد مبتلا به صرع مقاوم وجود ندارد. برای ارزیابی مزایای مکمل PUFA در درمان صرع مقاوم به دارو، انجام کارآزمایی‌های بیشتری مورد نیاز است.
خلاصه به زبان ساده

استفاده از مکمل اسیدهای چرب با چند پیوند اشباع نشده در درمان صرع مقاوم به دارو

پیشینه

حدود ۲۵% تا ۳۰% از تمام افراد مبتلا به صرع، علی‌رغم مصرف دو دارو یا بیشتر با دوزهای کافی، هم‌چنان به تشنج کردن ادامه می‌دهند. این وضعیت، صرع مقاوم به دارو یا صرع مقاوم نامیده می‌شود. درمان‌های متفاوت، از جمله استفاده از مکمل‌های ویتامین و دیگر مکمل‌ها، بررسی شدند تا مشخص شود می‌توانند به بهبود کنترل صرع در این گروه کمک کنند.

روش‌های جست‌وجو

برای یافتن مطالعاتی جست‌وجو کردیم که تاثیرات مصرف اسیدهای چرب با چند پیوند اشباع نشده (PUFAs) را به علاوه داروهای ضد صرع معمول، در قیاس با دارونما (placebo)، برای درمان تشنج در افراد مبتلا به صرع مقاوم آزمودند.

‌نتایج کلیدی

فقط سه کارآزمایی تصادفی‌سازی شده را، شامل ۱۵۵ نفر، شناسایی کردیم (۸۵ بزرگسال و ۷۰ کودک). دو مطالعه فقط شامل بزرگسالان و در کشورهای بیشتر توسعه‌یافته (آمریکا و انگلیس) انجام شدند، در شرایطی که مطالعه سوم فقط مشتمل بر کودکان بود و در مصر انجام شد. پس از ۱۲ هفته درمان در مطالعه‌ای که فقط شامل کودکان بود، کودکان بیشتری در گروهی که PUFA دریافت کردند، نسبت به گروهی که دارونما گرفتند (قرص‌هایی که حاوی مواد موثره نیستند)، از تشنج رهایی یافتند. به همین ترتیب، نسبتی از کودکان که به ۵۰% کاهش در تعداد تشنج‌ها دست یافتند، در گروهی که PUFA‌ها را دریافت کردند، در قیاس با گروهی که دارونما مصرف کردند، بالاتر بود. دو مطالعه که شامل بزرگسالان بودند، تعداد شرکت‌کنندگانی را که پس از درمان از تشنج خلاصی یافتند، برآورد نکرد. آنالیزهای دو مطالعه‌ای که فقط شامل بزرگسالان بودند، هیچ تفاوتی را در نسبتی از شرکت‌کنندگان که به ۵۰% کاهش در تعداد تشنج‌ها دست یافتند (شواهد با کیفیت پائین)، میانگین فراوانی تشنج‌ها، کیفیت زندگی یا عوارض جانبی، در قیاس با آنهایی که دارونما گرفتند، نشان ندادند.

نتیجه‌گیری

شواهد موجود، که فقط از سه مطالعه کوچک تشکیل شده‌اند، برای حمایت از مصرف مکمل PUFA همراه با داروهای معمول ضد صرع، به منظور بهبود کنترل تشنج یا کیفیت زندگی در افراد مبتلا به صرع مقاوم به دارو، کافی نیستند.

این شواهد تا ۵ نوامبر ۲۰۱۵ به‌روز است.


Ana Marcia IS Gaudard، Sulani Silva de Souza، Maria ES Puga، Jane Marjoribanks، Edina MK da Silva، Maria R Torloni،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
امروزه هورمون‌‐درمانی‌های (hormone therapies; HT) متنوعی برای درمان نشانه‌های وازوموتور یائسگی در دسترس هستند. هورمون‌های بیولوژیک (bioidentical hormones) به لحاظ ساختار شیمیایی کاملا شبیه آن دسته از هورمون‌هایی هستند که توسط بدن انسان تولید می‌شوند، و انواع مختلفی از آن‌ها به خوبی مورد بررسی قرار گرفته و برای تجویز قابل دستیابی هستند. بسیاری از زنان با این فرض که هورمون‐درمانی بیولوژیک (bioidentical hormone therapy; BHT) از دیگر اشکال HT بی‌خطرتر هستند، آن را انتخاب کرده‌اند. ما شواهد موجود را در این زمینه ارزیابی کردیم.
اهداف
تعیین اثربخشی و بی‌خطری (safety) استفاده از هورمون‌های بیولوژیک در مقایسه با دارونما (placebo) یا هورمون‌های غیر‐بیولوژیک برای تخفیف نشانه‌های وازوموتور.
روش های جستجو
در جولای ۲۰۱۵، پایگاه مرکزی ثبت کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین؛ PubMed؛ Embase؛ Literatura Latino‐Americana e do Caribe em Ciências da Saúde (LILACS)، پایگاه‌های ثبت کارآزمایی‌های در حال انجام و فهرست منابع مقالات بازیابی‌شده را جست‌وجو کردیم.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده (randomised controlled trials; RCTs)که به مقایسه هورمون‐درمانی بیولوژیک (BHT) در مقابل دارونما یا هورمون‌های غیر‐بیولوژیک پرداختند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
از روش‌های استاندارد روش‌شناسی مورد انتظار سازمان همکاری کاکرین استفاده کردیم. پیامد اولیه عبارت بود از نشانه‌های وازوموتور (گُرگرفتگی (hot flushes) و تعریق‌های شبانه (and night sweats)). با استفاده از روش درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (GRADE) کیفیت کلی شواهد را ارزیابی کردیم.
نتایج اصلی

تعداد ۲۳ RCT (شامل ۵۷۷۹ شرکت‌کننده) را وارد کردیم. بیشتر مطالعات (۲۰/۲۳) فقط شامل زنان مبتلا به گُرگرفتگی متوسط تا شدید بودند. تمامی مطالعات به مقایسه هورمون ۱۷ بتا‐استرادیول (beta‐estradiol) (بتا‐استرادیول) بدون پروژسترون در مقابل دارونما یا استروژن‌های کونژوگه اکوئین (conjugated equine estrogens; CEE) پرداختند. هیچ یک از مطالعات تعریق‌های شبانه را به عنوان یک پیامد جداگانه گزارش نکردند.

پچ BHT در مقابل دارونما

فراوانی گُرگرفتگی

چهار RCT داده‌های مناسبی را برای تجزیه‌و‌تحلیل ارائه دادند. بروز عارضه گُرگرفتگی در گروه تحت درمان با BHT، با اندازه تاثیرگذاری متوسط تا بزرگ، کمتر بود (SMD: ۰,۶۸‐؛ ۹۵% CI؛ ۰.۸۳‐ تا ۰.۵۳‐؛ چهار RCT؛ ۷۹۳ زن؛ I۲ = ۶۷%؛ شواهد با کیفیت پائین). ناهمگونی متوسط، اما با جهت هم‌سو و سازگاری از تاثیر مداخله، وجود داشت. هفت RCT داده‌های مناسبی را برای تجزیه‌و‌تحلیل گزارش نکردند؛ تمامی آنها وجود یک مزیت را در گروه مداخله نشان دادند.

شدت نشانه‌ها

دو RCT داده‌های قابل آنالیز را ارائه کردند. براساس اندازه‌گیری به عمل آمده روی یک مقیاس آنالوگ بصری ۱۰۰‐۰، شدت گُرگرفتگی در گروه تحت درمان با BHT کمتر بود (MD: ‐۱۹,۹۴؛ ۹۵% CI؛ ۲۴.۸۶‐ تا ۱۵.۰۲‐؛ دو RCT؛ ۳۹۳ زن؛ I۲ = ۵۴%؛ شواهد با کیفیت پائین). ناهمگونی متوسط، اما با جهت هم‌سو و سازگاری از تاثیر مداخله، وجود داشت.

عوارض جانبی

عوارض جانبی (از جمله سردرد، خونریزی واژینال، تندرنس در پستان و واکنش‌های پوستی) در گروه مداخله شایع‌تر بودند (نسبت شانس (OR): ۲,۱۴؛ ۹۵% CI؛ ۱.۲۹ تا ۳.۵۴؛ ۹ RCT؛ ۱۸۲۲ زن؛ I۲ = ۷۳%؛ شواهد با کیفیت پائین). ناهمگونی متوسط، اما با جهت هم‌سو و سازگاری از تاثیر مداخله، وجود داشت. در یک مطالعه، پنج زن در گروه مداخله دچار هیپرپلازی اندومتر شدند.

ژل BHT در مقابل دارونما

فراوانی گُرگرفتگی

سه RCT این پیامد را گزارش کردند، اما داده‌ها برای آنالیز مناسب نبودند. همگی به مزیت درمان با BHT اشاره کردند.

عوارض جانبی

بروز عوارض جانبی در گروه BHT شایع‌تر بود (OR: ۱,۴۱؛ ۹۵% CI؛ ۱.۰۹ تا ۱.۸۳؛ ۳ RCT؛ ۱۰۸۶ زن؛ I۲ = ۰%؛ شواهد با کیفیت متوسط).

BHT خوراکی در مقابل دارونما

فراوانی گُرگرفتگی

دو مطالعه داده‌های قابل آنالیز را ارائه کردند. بروز گُرگرفتگی در گروه BHT، با یک اندازه تاثیرگذاری متوسط تا بزرگ، کمتر بود (SMD: ‐۰,۸۰؛ ۹۵% CI؛ ۱.۰۳‐ تا ۰.۵۷‐؛ دو RCT؛ ۳۵۶ زن؛ I۲ = ۱۴%؛ شواهد با کیفیت پائین).

عوارض جانبی

هیچ شواهدی مبنی بر وجود تفاوت میان گروه‌ها وجود نداشت (OR: ۱,۲۸؛ ۹۵% CI؛ ۰.۸۴ تا ۱.۹۶؛ ۳ RCT؛ ۴۳۳ زن؛ I۲ = ۰%؛ شواهد با کیفیت پائین).

امولسیون موضعی BHT در مقابل دارونما

فراوانی گُرگرفتگی

یک مطالعه با داده‌های نامناسب برای تجزیه‌و‌تحلیل، وجود یک مزیت را در گروه مداخله گزارش کرد.

عوارض جانبی

هیچ شواهدی مبنی بر وجود تفاوت میان گروه‌ها وجود نداشت (OR: ۱,۴۶؛ ۹۵% CI؛ ۰.۸۰ تا ۲.۶۶؛ یک RCT؛ ۲۰۰ زن؛ شواهد با کیفیت پائین).

BHT داخل بینی در مقابل دارونما

فراوانی گُرگرفتگی

فقط یک مطالعه داده‌های قابل آنالیز را ارائه داد. تعداد کمتری از حملات گُرگرفتگی به ازای هر روز در گروه BHT رخ داد (MD: ‐۳,۰۴؛ ۹۵% CI؛ ۴.۰۵‐ تا ۲.۰۳‐؛ یک مطالعه؛ ۴۵۸ زن؛ شواهد با کیفیت متوسط).

عوارض جانبی

عوارض جانبی (از جمله سردرد، تندرنس در پستان، درد مفاصل (arthralgia) و حالت تهوع (nausea)) در گروه مداخله شایع‌تر بودند (OR: ۱,۹۶؛ ۹۵% CI؛ ۱.۲۶ تا ۳.۰۳؛ یک RCT؛ ۴۵۸ زن؛ شواهد با کیفیت متوسط).

تجزیه‌وتحلیل‌های زیر‐گروه

تجزیه‌وتحلیل‌های زیر‐گروه بر مبنای دوز BHT نشان داد که دوزهای بالاتر آن ممکن است با اثربخشی بیشتر در عین حال با خطر بالاتری از بروز عوارض جانبی رابطه داشته باشد.

پچ BHT در مقابل CEE با دوز ۰,۶۲۵ میلی‌گرم

دو RCT این مقایسه را گزارش کردند، اما داده‌ها برای آنالیز مناسب نبودند.

فراوانی گُرگرفتگی

هر دو RCT هیچ شواهدی را مبنی بر وجود تفاوت میان گروه‌ها گزارش نکردند.

عوارض جانبی

یافته‌ها ناسازگار و غیر‐قطعی بودند. در یک مقایسه (BHT با دوز ۰,۱ میلی‌گرم در مقابل CEE)، درد پستان و خونریزی واژینال در گروه BHT شایع‌تر بودند.

BHT خوراکی در مقابل CEE با دوز ۰,۶۲۵ میلی‌گرم

فراوانی گُرگرفتگی

یک مطالعه با داده‌های نامناسب برای آنالیز، شواهدی را مبنی بر وجود تفاوت میان گروه‌ها گزارش نکرد.

عوارض جانبی

شواهدی مبنی بر وجود تفاوت میان گروه‌ها وجود نداشت (OR: ۱,۲۰؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۰ تا ۲.۸۷؛ یک RCT؛ ۱۰۳ زن؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین).

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان

شواهدی با کیفیت پائین تا متوسط نشان داد BHT در اشکال و دوزهای متنوع اثربخش‌تر از دارونما برای درمان گُرگرفتگی متوسط تا شدید ناشی از یائسگی است. شواهدی با کیفیت پائین تا متوسط مبنی بر وجود نرخ‌های بالاتر عوارض جانبی از جمله سردرد، خونریزی واژینال، تندرنس پستان و واکنش‌های پوستی در گروه BHT وجود داشت. شواهدی وجود داشت که دوزهای بالاتر BHT با اثربخشی بیشتر و همچنین با خطر بالاتر عوارض جانبی مرتبط بود. اگرچه تمامی مطالعات منتخب از استروژن بدون پروژسترون (unopposed estrogen) استفاده کردند، به عنوان یک روش اجرایی اثربخش توصیه می‌شود که به منظور جلوگیری از بروز هیپرپلازی اندومتر در زنان دارای رحم که تحت درمان با استروژن، بدون در نظر گرفتن منبع آن، قرار دارند، از پروژسترون‐درمانی استفاده شود. تاکنون هیچ داده‌ای درباره بی‌خطری استفاده از BHT با توجه به پیامدهای طولانی‐مدت آن از جمله حمله‌های قلبی، سکته مغزی و سرطان پستان در دسترس قرار نگرفته است.

شواهد خوبی مبنی بر وجود تفاوت در اثربخشی بین BHT و CEE وجود نداشت، و یافته‌ها از نظر عوارض جانبی متناقض بودند. سطح کیفیت شواهد برای هر گونه نتیجه‌گیری قطعی بسیار پائین بود.

محدودیت‌های اصلی در کیفیت شواهد عبارت بودند از خطر سوگیری (bias) مطالعه (عمدتا به دلیل گزارش‌دهی ضعیف از روش‌های انجام)، عدم‐دقت و عدم وجود داده‌های مناسب برای تجزیه‌و‌تحلیل.

خلاصه به زبان ساده

نقش هورمون‌‌های بیولوژیک (bioidentical) در درمان نشانه‌های وازوموتور ناشی از یائسگی (گُرگرفتگی یا تعریق‌های شبانه)

سوال مطالعه مروری
این مطالعه مروری کاکرین به ارزیابی اثربخشی و بی‌خطری هورمون‐درمانی بیولوژیک (bioidentical hormone therapy; BHT) در مقایسه با عدم‐درمان یا هورمون‌‐درمانی (hormone treatment; HT) غیر‐بیولوژیک برای رفع نشانه‌های وازوموتور در طول دوره گذار یائسگی می‌پردازد.

پیشینه
امروزه هورمون‌‐درمانی‌های (hormone therapies; HT) متنوعی برای درمان نشانه‌های وازوموتور یائسگی در دسترس هستند. هورمون‌های بیولوژیک (bioidentical hormones) به لحاظ ساختار شیمیایی کاملا شبیه آن دسته از هورمون‌هایی هستند که توسط بدن انسان تولید می‌شوند، و انواع مختلفی از آن‌ها به خوبی مورد بررسی قرار گرفته و برای تجویز قابل دستیابی هستند. بسیاری از زنان بر پایه این فرضیه که درمان با هورمون‐درمانی بیولوژیک (BHT) نسبت به سایر اشکال هورمون‐درمانی بی‌خطرتر است، تمایل به استفاده از آن دارند. با این حال، از آنجا که مشخص نیست BHT بهتر یا ایمن‌تر از دیگر اشکال HT است یا خیر، شواهد را ارزیابی کردیم.

ویژگی‌های مطالعه
این مطالعه مروری شامل ۲۳ کارآزمایی تصادفی‌سازی و کنترل شده است که تا جولای ۲۰۱۵ انجام شدند. این مطالعات در مجموع ۵۷۷۹ زن را وارد کردند که در دوره گذار یائسگی قرار داشته و از گُرگرفتگی رنج می‌بردند. اکثر مطالعات (۲۰/۲۳) فقط دربرگیرنده زنانی بودند که دچار گُرگرفتگی متوسط تا شدید بودند. هیچ یک از مطالعات تعریق‌های شبانه را به عنوان یک پیامد جداگانه گزارش نکردند.

‌نتایج کلیدی
شواهدی با کیفیت پائین تا متوسط وجود دارد مبنی بر اینکه BHT در اشکال و دوزهای مختلف اثربخش‌تر از دارونما در کاهش فراوانی گُرگرفتگی متوسط تا شدید در زنانی است که در دوره گذار یائسگی قرار دارند. شواهدی با کیفیت پائین تا متوسط مبنی بر وجود نرخ‌های بالاتر عوارض جانبی از جمله سردرد، خونریزی واژینال، تندرنس پستان و واکنش‌های پوستی در گروه BHT وجود داشت. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد دوزهای بالاتر BHT با اثربخشی بیشتر و همچنین خطر بیشتر عوارض جانبی مرتبط است. تاکنون هیچ داده‌ای درباره بی‌خطری استفاده از BHT با توجه به پیامدهای طولانی‐مدت آن از جمله حمله‌های قلبی، سکته مغزی و سرطان پستان در دسترس قرار نگرفته است. تمام زنان دارای رحم که هر شکلی را از استروژن مصرف می‌کنند، نیاز به تجویز هم‌زمان پروژسترون دارند، زیرا استروژن بدون پروژسترون با هیپرپلازی اندومتر همراه است.

شواهد خوبی مبنی بر وجود تفاوت در اثربخشی بین BHT و CEE وجود ندارد، و یافته‌های مربوط به اثرات جانبی متناقض هستند. سطح کیفیت شواهد برای هر گونه نتیجه‌گیری قطعی درباره این مقایسه بسیار پائین بود.

کیفیت شواهد
محدودیت‌های اصلی در کیفیت شواهد عبارت بودند از خطر سوگیری (bias) مطالعه (عمدتا به دلیل گزارش‌دهی ضعیف از روش‌های انجام)، عدم‐دقت و عدم وجود داده‌های مناسب برای تجزیه‌و‌تحلیل.


Edna Pereira Gomes Morais، Rachel Riera، Gustavo JM Porfírio، Cristiane R Macedo، Vivian Sarmento Vasconcelos، Alexsandra de Souza Pedrosa، Maria R Torloni،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
زایمان سزارین (caesarean section; CS) بیشترین نوع جراحی است که در دنیا انجام می‌شود. پس از CS انتظار می‌رود اختلال موقت حرکتی روده ایجاد شود. اگرچه این مشکل به طور خودبه‌خودی درون چند روز برطرف می‌شود، ممکن است باعث ناراحتی زیادی شود و مادر به داروهای برطرف کننده نشانه نیاز پیدا کند و باعث تاخیر ترخیص بیمار و افزایش هزینه شود. جویدن آدامس بلافاصله پس از جراحی، مداخله ساده‌ای است که ممکن است در تسریع بهبود عملکرد روده‌ای در انواع دیگر جراحی‌های شکمی موثر باشد.
اهداف
بررسی تاثیرات جویدن آدامس برای کاهش مدت ایلئوس پس از جراحی و افزایش بهبودی پس از جراحی CS.
روش های جستجو
برای این مرور، ما پایگاه ثبت کارآزمایی‌های گروه بارداری و زایمان در کاکرین (Cochrane Pregnancy and Childbirth Group's Trials Register)، (۲۰ جون ۲۰۱۶)؛ LILACs (۲۰ جون ۲۰۱۶)؛ ClinicalTrials.gov (۲۰ جون ۲۰۱۶)؛ پلت‌فرم بین‌المللی پایگاه ثبت کارآزمایی‌های بالینی سازمان جهانی بهداشت (ICTRP) (۲۰ جون ۲۰۱۶) و فهرست منابع مطالعات بازیابی شده را جست‌وجو کردیم.
معیارهای انتخاب

همه کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده که جویدن آدامس را در برابر مراقبت معمول برای زنان در ۲۴ ساعت اول پس از CS مقایسه کرده‌ بودند. مطالعاتی را وارد مرور کردیم که فقط به صورت چکیده منتشر شده بودند.

کارآزمایی‌های شبه‐تصادفی‌سازی شده، متقاطع یا خوشه‌ای‐تصادفی‌سازی شده برای ورود به این مرور واجد شرایط نبودند.

گردآوری و تحلیل داده‌ها
دو نویسنده مرور به‌طور مستقل از هم مطالعات را برای ورود انتخاب کرده، داده‌ها را استخراج و خطر سوگیری (bias) را با پیروی از روش‌های استاندارد کاکرین بررسی کردند. نتایج مربوط به پیامدهای دو‐حالتی را به صورت خطر نسبی (RR) با ۹۵% فواصل اطمینان (CI) و نتایج پیامدهای پیوسته را به صورت تفاوت میانگین (MD) و ۹۵% CI بیان می‌کنیم. با استفاده از مدل اثرات‐تصادفی در موارد با ناهمگونی مهم، نتایج مطالعات مشابه را با هم تجمیع کردیم. از رویکرد درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (GRADE) برای بررسی کیفیت کلی شواهد استفاده کردیم.
نتایج اصلی

۱۷ کارآزمایی تصادفی‌سازی شده (۳۱۴۹ شرکت‌کننده) که در نه کشور مختلف انجام‌ شده بودند، را وارد کردیم. هفت مطالعه (۱۳۲۵ زن) فقط زنانی را در مطالعه وارد کردند که CS الکتیو داشتند و پنج مطالعه (۸۳۳ زن) فقط زنان با CS اولین بار را وارد مطالعه کردند. ده مطالعه (۱۷۳۱ زن) از پروتکل‌های قدیمی تغذیه (عدم تغذیه از راه دهان تا زمان برگشت عملکرد روده) استفاده کردند. رژیم جویدن آدامس در رابطه با موارد زیر در مطالعات فرق می‌کرد: شروع جویدن آدامس (بلافاصله پس از CS، تا ۱۲ ساعت پس از جراحی)، مدت جویدن (از ۱۵ تا ۶۰ دقیقه) و دفعات جویدن آدامس در روز (سه بار تا بیش از شش بار در روز). همه مطالعات خطر سوگیری بالایی داشتند؛ زیرا به دلیل ماهیت مداخله، امکان کور کردن زنان در مطالعه وجود نداشت و اکثر پیامدها توسط خود شرکت‌کنندگان گزارش شده بود.

پیامدهای اولیه این مرور: برای زنانی که آدامس جویدند، زمان تا دفع اولین نفخ هفت ساعت کمتر از زنانی بود که فقط در گروه کنترل تحت «مراقبت معمول» بودند (MD: ‐۷,۰۹ ساعت؛ ۹۵% CI؛ ۹.۲۷‐ تا ۴.۹۱‐ ساعت؛ ۲۳۹۹ شرکت‌کننده؛ ۱۳ مطالعه؛ اثرات‐تصادفی؛ Tau² = ۱۴.۶۳؛ I² = ۹۵%؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین). این تاثیر در همه تجزیه‌وتحلیل‌های زیر‐گروه، هم‌سو و سازگار بود (CS اولیه و تکرار شده، مدت زمان جویدن آدامس در روز، پروتکل‌های تغذیه‌ای اولیه و قدیمی، CS الکتیو و غیر‐الکتیو و زمان شروع جویدن آدامس پس از CS ثابت بود). نرخ ایلئوس به طور میانگین در گروه جویدن آدامس در مقایسه با گروه کنترل بیش از ۶۰% کمتر بود (RR: ۰,۳۹؛ ۹۵% CI؛ ۰.۱۹ تا ۰.۸۰؛ ۱۱۳۹ شرکت‌کننده؛ چهار مطالعه؛ I² = ۳۹%؛ شواهد با کیفیت پائین). به نظر آمد که تحمل جویدن آدامس بالا باشد. در یک مطالعه سه شرکت‌کننده زن از جویدن آدامس ناراضی بودند (اما اطلاعات بیشتر یافت نشد) و هیچ مطالعه‌ای، عارضه جانبی گزارش نکرد (هشت مطالعه، ۹۲۵ زن، شواهد با کیفیت پائین).

پیامدهای ثانویه این مرور: زمان تا دفع مدفوع به طور میانگین در گروه مداخله نه ساعت زودتر اتفاق افتاد (MD: ‐۹,۲۲ ساعت؛ ۹۵% CI؛ ۱۱.۴۹‐ تا ۶.۹۵‐ ساعت؛ ۲۰۱۶ شرکت‌کننده؛ ۱۱ مطالعه؛ اثرات‐تصادفی، Tau² = ۱۲.۵۳؛ I² = ۹۳%؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین). میانگین مدت بستری در بیمارستان در گروه مداخله در مقایسه با گروه کنترل کمتر بود (MD: ‐۰,۳۶ روز؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۳‐ تا ۰.۱۸‐ روز؛ ۱۴۸۹ شرکت‌کننده؛ هفت مطالعه؛ اثرات‐تصادفی؛ Tau² = ۰.۰۴؛ I² = ۹۲%). اولین صداهای روده‌ای در گروه مداخله زودتر از گروه کنترل شنیده ‌شد (MD: ‐۴,۵۶ ساعت؛ ۹۵% CI؛ ۶.۱۸‐ تا ۲.۹۳‐ ساعت؛ ۱۷۲۹ شرکت‌کننده؛ نه مطالعه؛ اثرات‐تصادفی؛ Tau² = ۵.۴۱؛ I² = ۹۶%). هیچ یک از مطالعات رضایت زنان را در رابطه با جویدن آدامس بررسی نکرده است. نیاز به عوامل آنالژزی یا ضد‐تهوع بین گروه‌های کنترل و مداخله تفاوتی نداشت (میانگین RR: ۰,۵۰؛ ۹۵% CI؛ ۰.۱۲ تا ۲.۱۳؛ ۷۲۶ شرکت‌کننده؛ سه مطالعه؛ اثرات‐تصادفی؛ Tau² = ۰.۷۹؛ I² = ۶۹%).

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان

برای این مرور، ۱۷ کارآزمایی تصادفی‌سازی و کنترل شده (شامل ۳۱۴۹ زن) پیدا کردیم. به دلیل خطر سوگیری بالای مطالعات (به علت عدم کورسازی و گزارش توسط خود شرکت‌کنندگان)، سطح کیفیت شواهد را برای زمان سپری شده تا اولین دفع گاز و مدفوع و عوارض جانبی/عدم تحمل جویدن آدامس کاهش دادیم. به دلیل ناهمگونی بالا در متاآنالیزها (meta‐analysis) و احتمال سوگیری انتشار بر اساس بررسی بصری نمودارهای قیفی (funnel plot)، کیفیت شواهد مربوط به زمان تا دفع اولین گاز یا مدفوع را تا سطح بیشتری کاهش دادیم. کیفیت شواهد عوارض جانبی/تحمل جویدن آدامس و ایلئوس به دلیل کم بودن تعداد رخدادها کاهش یافت. کیفیت شواهد برای ایلئوس به دلیل خطر سوگیری نامشخص ارزیابان این پیامد، به میزان بیشتری کاهش یافت.

شواهد موجود نشان می‌دهد که جویدن آدامس بلافاصله پس از جراحی CS، مداخله‌ای است که به خوبی تحمل و باعث بهبود زودتر عملکرد روده‌ای می‌شود. اما، کیفیت کلی شواهد از بسیار پائین تا پائین است.

برای تعیین بهترین رژیم جویدن آدامس (زمان شروع، تعداد و دفعات جویدن آدامس در روز) به جهت افزایش بهبود عملکرد روده‌ای و بررسی عوارض جانبی بالقوه و رضایت زنان با این مداخله، به پژوهش‌های بیشتری نیاز است. هم‌چنین، به مطالعات جدیدی جهت بررسی ظرفیت شرکت‌کنندگان برای دستورالعمل‌های توصیه شده جویدن آدامس نیاز است. برای افزایش اطلاعات برای به‌روز کردن آتی این مرور و افزایش مجموعه شواهد این مداخله، به مطالعات بیشتر و بزرگ‌تری که کیفیت روش‌شناسی و گزارش‌هایشان نیز بیشتر باشد، نیاز است.

خلاصه به زبان ساده

آیا جویدن آدامس پس از زایمان سزارین باعث تسریع بهبود عملکرد روده‌ای می‌شود؟

موضوع چیست؟

امروزه زنان بسیاری با زایمان سزارین (caesarean section; CS) نوزاد خود را به دنیا می‌آورند. در برخی از کشورها، نسبت زنانی که با CS زایمان می‌کنند، از ۱۵% تا بیش از ۵۰% است. اختلال در عملکرد روده‌ها به مدت چند ساعت یا چند روز پس از CS شایع است. اگرچه این اختلال پس از چند روز خودبه‌خود برطرف می‌شود، اما ممکن است باعث ناراحتی مادر شود. تجمع گاز و مدفوع می‌تواند باعث ورم شکم مادر شود و دردهای کرامپی ایجاد کند و باعث شود که بیمار تهوع داشته و استفراغ کند، بنابراین مادر نمی‌تواند چیزی بخورد. برای کاهش این نشانه‌ها ممکن است به داروهای بیشتری نیاز باشد و مدت بستری مادر در بیمارستان طولانی شود. هم‌چنین، استفاده از داروهای مسکّن که درد حین زایمان و پس از جراحی را کم می‌کند، می‌تواند عملکرد روده‌ای را به تاخیر اندازد.

گرچه تغذیه سریع پس از CS می‌تواند روده را تحریک کند، اما باعث استفراغ می‌شود. برای همین است که بسیاری از متخصصان زنان و زایمان تا قبل از شنیدن صداهای روده‌ای و دفع گاز یا مدفوع بیمار را از خوردن غذا منع می‌کنند. همانطور که در جراحی‌های دیگر اثبات شده‌، جویدن آدامس می‌تواند به برگشت سریع‌تر عملکرد روده کمک کند. ما می‌خواهیم ببینیم که این کار پس از CS هم عملی است یا خیر. جویدن آدامس در ۲۴ ساعت اول پس از جراحی مداخله‌ای ساده و ارزان است.

ما چه شواهدی به دست آوردیم؟

مطالعات تصادفی‌سازی و کنترل شده‌ای را وارد کردیم که تا جون ۲۰۱۶ منتشر شده‌اند.

۱۷ مطالعه را با حضور ۳۱۴۹ زن که تحت CS قرار گرفته بودند، پیدا کردیم. در این مطالعات، گروهی از زنان آدامس جویدند و گروه دیگر فقط مراقبت معمول دریافت کردند. این مطالعات در نه کشور (اکثرا کشورهای با سطح درآمد پائین تا متوسط) انجام شده‌ و از جنبه‌های بسیاری متفاوت بودند. برای نمونه، برخی از مطالعات فقط زنانی را وارد مطالعه کردند که اولین فرزندشان را به دنیا می‌آوردند و مطالعات دیگر شامل زنانی بود که CS قبلی داشتند؛ برخی مطالعات فقط CS الکتیو (از قبل برنامه‌ریزی شده) و برخی CS اورژانسی هم وارد مطالعه کردند. نحوه دادن آدامس هم در این مطالعات متفاوت بود؛ در برخی مطالعات زنان بلافاصله پس از جراحی شروع به جویدن کردند و در برخی دیگر پس از ۱۲ ساعت. هم‌چنین، امکان کورکردن شرکت‌کنندگان برای دریافت آدامس ممکن نبود. ترکیب نتایج (در متاآنالیز) این مطالعات نشان داد زنانی که پس از CS آدامس جویدند، برگشت عملکرد روده‌ای‌شان زودتر بود. به طور میانگین، ایشان هفت ساعت زودتر دفع گاز داشتند (۱۳ مطالعه، ۲۳۹۹ زن). این تاثیر در موارد زیر هم‌سو و سازگار بود: اولین CS در برابر تکرار CS، مدت زمان جویدن آدامس در روز، تغذیه زود در برابر عدم خوردن تا زمان برگشت عملکرد روده‌ای، CS الکتیو در برابر CS غیر‐الکتیو یا اورژانسی و مدت زمان پس از جراحی تا شروع جویدن آدامس. کیفیت شواهد برای این پیامد بسیار پائین بود. حداقل نیمی از زنانی که آدامس جویدند بیشتر از زنانی که آدامس نجویدند، احتمال داشت دچار «ایلئوس» (ileus) (ترکیبی از نشانه‌هایی مثل نفخ، دل‌پیچه، تهوع، استفراغ و ناتوانی در دفع مدفوع) شوند (چهار مطالعه، ۱۱۳۹ زن، شواهد با کیفیت پائین). جویدن آدامس، زمان تا اولین دفع مدفوع را حدود نه ساعت (۱۱ مطالعه، ۲۰۱۶ زن، شواهد با کیفیت بسیار پائین) و زمان تا ترخیص از بیمارستان را حدود هشت ساعت (هفت مطالعه، ۱۴۸۹ زن) کاهش داد. فقط سه زن از ۹۲۵ زن، از جویدن آدامس ناراضی بودند، هیچ عارضه جانبی گزارش نشد (هشت مطالعه، ۹۲۵ زن، شواهد با کیفیت پائین). هیچ مطالعه‌ای، رضایت زنان را در رابطه با جویدن آدامس بررسی نکرده است.

کیفیت کلی شواهد، بیشتر به دلیل عدم کورسازی شرکت‏‌کنندگان (زنان می‌دانستند آدامس می‌جوند) و ناهمگونی بین مطالعات در سطح پائین تا بسیار پائین بود.

این یافته‌ها چه معنایی دارند؟

شواهد موجود نشان می‌دهد که جویدن آدامس در ۲۴ ساعت اول پس از CS به خوبی تحمل می‌شود و مداخله‌ای ساده، کم‌هزینه و آسان است که بهبود عملکرد روده‌ای را تسریع و ناراحتی مادر و هزینه‌های بیمارستان را کاهش می‌دهد. برای تعیین بهترین رژیم جویدن آدامس (زمان شروع، تعداد و دفعات جویدن آدامس در روز) به جهت افزایش بهبود عملکرد روده‌ای و بررسی عوارض جانبی بالقوه و رضایت زنان با این مداخله، به پژوهش‌های بیشتری نیاز است.


Osmar C Person، Maria ES Puga، Edina MK da Silva، Maria R Torloni،
دوره ۲۰۱۶، شماره ۰ - ( ۱۱-۱۳۹۵ )
چکیده

پیشینه
وزوز گوش (tinnitus) عبارت است از درک صدا بدون آنکه محرک‌های صوتی خارجی وجود داشته باشند. بیماران مبتلا به وزوز شدید گوش ممکن است شکایات جسمانی و روانی داشته باشند و وزوز گوش آنها می‌تواند باعث بدتر شدن کیفیت زندگی‌شان شود. در حال حاضر هیچ درمان خاصی برای این وضعیت در همه بیماران رضایت‌بخش نبوده است. در دهه‌های اخیر، تعدادی از گزارش‌ها نشان داده‌اند که مصرف مکمل خوراکی روی (zinc) ممکن است در مدیریت بالینی وزوز گوش موثر باشد. از آنجایی که روی در فیزیولوژی حلزون و در سیناپس‌های دستگاه شنوایی نقش دارد، مکانیسم عمل قابل قبولی برای این درمان وجود دارد.
اهداف
ارزیابی اثربخشی و بی‌خطری (safety) مصرف مکمل خوراکی روی در مدیریت بالینی بیماران مبتلا به وزوز گوش.
روش های جستجو
متخصص اطلاعات ENT کاکرین، پایگاه ثبت کارآزمایی‌های ENT؛ پایگاه مرکزی ثبت کارآزمایی‌های کنترل شده کاکرین (CENTRAL ۲۰۱۶؛ شماره ۶)، PubMed؛ EMBASE؛ CINAHL؛ Web of Science؛ ClinicalTrials.gov؛ ICTRP و منابع بیشتر را برای یافتن کارآزمایی‌های منتشر شده و منتشر نشده جست‌وجو کرد. جست‌وجو در ۱۴ جولای ۲۰۱۶ انجام گرفت.
معیارهای انتخاب
کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی و کنترل شده که مصرف مکمل‌های روی را با دارونما در بزرگسالان (۱۸ سال و بالاتر) مبتلا به وزوز گوش مقایسه کردند.
گردآوری و تحلیل داده‌ها
از پروسیجرهای استاندارد روش‌شناسی توصیه شده توسط کاکرین استفاده کردیم. معیارهای پیامد اولیه ما، بهبودی در شدت وزوز گوش و ناتوانی بود، که با یک پرسشنامه معتبر اختصاصی وزوز گوش اندازه‌گیری شد، و هم‌چنین عوارض جانبی. پیامدهای ثانویه عبارت بودند از کیفیت زندگی، تغییر در تاثیر اجتماعی‌اقتصادی مرتبط با کار، تغییر در اختلالات اضطراب و افسردگی، تغییر در پارامترهای سایکوآکوستیک (psychoacoustic)، تغییر در بلندی صدای وزوز، تغییر در شدت کلی وزوز گوش و تغییر در حد آستانه‌ها در شنوایی‌سنجی تون خالص (pure tone audiometry). برای ارزیابی کیفیت شواهد برای هر پیامد از روش درجه‌‏بندی توصیه‏، ارزیابی، توسعه و ارزشیابی (GRADE) استفاده کردیم؛ این مورد به صورت ایتالیک نشان داده می‌شود.
نتایج اصلی

سه کارآزمایی را که در کل شامل ۲۰۹ شرکت‌کننده بودند، وارد کردیم. مطالعات در معرض خطر سوگیری (bias) متوسط تا بالا قرار داشتند. همه مطالعات وارد شده دارای تفاوت‌هایی در معیارهای انتخاب شرکت‌کننده، طول مدت پیگیری و اندازه‌گیری پیامد بودند، که مانع از انجام متاآنالیز می‌شد. شرکت‌کنندگان همگی بزرگسالان بالای ۱۸ سال مبتلا به وزوز گوش ذهنی بودند، اما یک مطالعه انجام شده در سال ۲۰۱۳ (n = ۱۰۹) فقط بیماران مسن را وارد کرد.

بهبود در شدت وزوز گوش و ناتوانی

فقط مطالعه انجام شده در بیماران مسن از یک ابزار معتبر (Tinnitus Handicap Questionnaire) برای این پیامد اولیه استفاده کرد. نویسندگان این مطالعه متقاطع نتایج دو مرحله را به‌طور جداگانه گزارش نکردند و هیچ تفاوت قابل توجهی را در نسبتی از بیمارانی به دست نیاوردند که بهبودی وزوز گوش را در چهار ماه پیگیری گزارش کردند: ۵% (۵/۹۳) در مقابل ۲% (۲/۹۴) در گروه روی و دارونما، به ترتیب (خطر نسبی (RR): ۲,۵۳؛ ۹۵% CI؛ ۰.۵۰ تا ۱۲.۷۰؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین).

‌هیچ یک از مطالعات وارد‌ شده عوارض جانبی مهمی را گزارش نکردند.

پیامدهای ثانویه

برای پیامد ثانویه تغییر در بلندی صدای وزوز گوش، یک مطالعه تفاوت معنی‌داری را بین گروه‌های روی و دارونما پس از هشت هفته گزارش نکرد: میانگین تفاوت در بلندی صدای وزوز گوش: ۹,۷۱‐ دسی‌بل (۹۵% CI؛ ۲۵.۵۳‐ تا ۶.۱۱؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین ). مطالعه دیگری نیز بلندی صدای وزوز گوش را اندازه‌گیری کرد اما یک مقیاس ۰ تا ۱۰۰ امتیازی را به کار گرفت. نویسندگان این مطالعه دوم هیچ تفاوت معنی‌داری را بین گروه روی و دارونما پس از چهار ماه گزارش نکردند: میانگین تفاوت در امتیازات رتبه‌بندی بلندی وزوز گوش: ۰,۵۰ (۹۵% CI؛ ۵.۰۸‐ تا ۶.۰۸؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین).

دو مطالعه از ابزارهای نامعتبری برای ارزیابی شدت وزوز گوش استفاده کردند. یک مورد (با ۵۰ شرکت‌کننده) شدت وزوز گوش را با استفاده از مقیاس غیر‐معتبر (۰ تا ۷ امتیاز) گزارش کرده و تفاوت معنی‌داری را در نمرات وزوز گوش ذهنی بین گروه روی و دارونما در پایان هشت هفته پیگیری مشاهده نکرد (تفاوت میانگین (MD): ۱,۴۱‐؛ ۹۵% CI؛ ۲.۹۷‐ تا ۰.۱۵؛ شواهد با کیفیت بسیار پائین ). کارآزمایی سوم (n = ۵۰) نیز بهبود وزوز گوش را با استفاده از یک ابزار غیر‐معتبر (مقیاس ۰ تا ۱۰: ۱۰ = وزوز شدید و غیر‐قابل تحمل) ارزیابی کرد. در این مطالعه، پس از هشت هفته تفاوتی در نسبتی از بیمارانی که وزوز گوششان بهبود یافته بود، وجود نداشت، ۸,۷% (۲/۲۳) تحت درمان با روی در مقابل ۸% (۲/۲۵) از بیمارانی که دارونما دریافت کردند (RR ۱.۰۹؛ ۹۵% CI؛ ۰.۱۷ تا ۷.۱۰، شواهد با کیفیت بسیار پائین).

هیچ یک از مطالعات وارد شده هیچ یک از دیگر پیامدهای ثانویه ما (کیفیت زندگی، تغییر در تاثیر اجتماعی‌اقتصادی مرتبط با کار، تغییر در اختلالات اضطراب و افسردگی، تغییر در پارامترهای سایکوآکوستیک یا تغییر در حد آستانه‌های شنوایی در شنوایی‌سنجی تن خالص) را گزارش نکردند.

نتیجه‌گیری‌های نویسندگان
هیچ شواهدی را نیافتیم مبنی بر اینکه استفاده از مکمل خوراکی روی باعث بهبود نشانه‌ها در بزرگسالان مبتلا به وزوز گوش می‌شود.
خلاصه به زبان ساده

نقش مصرف مکمل‌های روی در مدیریت بالینی وزوز گوش

پیشینه

وزوز گوش احساس درک صدا در گوش یا سر است. وزوز گوش شدید ۱% تا ۲% از جمعیت را تحت تاثیر قرار می‌دهد. افراد مبتلا به وزوز گوش شدید اغلب دچار تغییرات روانی و کاهش کیفیت زندگی خود می‌شوند. کنترل وزوز گوش دشوار است و بسیاری از پزشکان در حال آزمایش درمان‌های جدیدی برای بهبود کیفیت زندگی افرادی هستند که از این مشکل رنج می‌برند. این مرور به دنبال مطالعاتی با کیفیت بالا در منابع علمی بود که مکمل‌های روی را به عنوان یک درمان احتمالی برای وزوز گوش در بزرگسالان در بر می‌گرفت. هدف این بود که مصرف روی خوراکی در درمان وزوز گوش موثر است یا خیر.

ویژگی‌های مطالعه

در مجموع سه کارآزمایی را شامل ۲۰۹ شرکت‌کننده وارد کردیم که با قرص‌های روی خوراکی یا دارونما درمان شدند. همه بیماران، بزرگسال بالای ۱۸ سال بودند که با وزوز گوش ذهنی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. هر سه مطالعه بهبود وزوز گوش را به عنوان پیامد اولیه خود بررسی کردند. یک مطالعه اثرات نامطلوب و پیامد ثانویه ما یعنی «تغییر در شدت کلی وزوز گوش» را ارزیابی کرد. دو مطالعه بلندی صدای وزوز گوش را ارزیابی کردند. فقط یک مطالعه، که فقط بیماران مسن را وارد کرد، از یک ابزار معتبر (Tinnitus Handicap Questionnaire (THQ)) برای اندازه‌گیری پیامد اولیه استفاده کرد. دو مطالعه دیگر وزوز گوش را با استفاده از مقیاس‌ها (از ۰ تا ۷ و از ۰ تا ۱۰) اندازه‌گیری کردند، اما این مقیاس‌ها ابزار معتبری برای مطالعه وزوز گوش نبودند.

نتایج کلیدی

هر سه مطالعه تفاوت‌هایی در انتخاب شرکت‌کننده، طول دوره پیگیری و اندازه‌گیری پیامد داشتند، که از متاآنالیز (ترکیب نتایج) جلوگیری کرد.

فقط یک کارآزمایی (که در سال ۲۰۱۳ انجام شد) از یک ابزار معتبر (THQ) برای اندازه‌گیری میزان بهبودی وزوز گوش، پیامد اولیه، استفاده کرد. نویسندگان هیچ تفاوت معنی‌داری را بین گروه‌ها گزارش نکردند. مطالعه دیگری (۲۰۰۳) شدت وزوز گوش را با استفاده از یک مقیاس غیر‐معتبر (۰ تا ۷) گزارش کرده و تفاوت قابل توجهی را در نمرات وزوز ذهنی یافت، که به نفع گروه روی بود. با این حال، این نتیجه ممکن است دارای سوگیری (bias) باشد زیرا ضررهای مداخله در گروه دارونما نامتعادل و بیشتر گزارش شدند. مطالعه سوم (۱۹۹۱) نیز بهبود وزوز گوش را با استفاده از یک ابزار غیر‐معتبر (مقیاس ۰ تا ۱۰) ارزیابی کرد و تفاوت معنی‌داری را بین گروه‌ها به دست نیاورد.

هیچ موردی از عوارض جانبی شدید مرتبط با روی رخ نداد. سه مورد از عوارض جانبی خفیف در شرکت‌کنندگان مختلف گزارش شد (مانند نشانه‌های خفیف معده).

دو مطالعه (۲۰۰۳ و ۲۰۱۳) تغییر در بلندی صدای وزوز گوش (یکی از پیامدهای ثانویه ما) را ارزیابی کردند، اما تفاوتی را بین بیماران تحت درمان با روی در مقایسه با بیمارانی که دارونما مصرف کردند، نشان ندادند.

دو مطالعه تغییر در شدت کلی وزوز گوش را ارزیابی کردند. یک مطالعه که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد، هیچ تفاوتی را برای این پیامد بین گروه‌ها پیدا نکرد. مطالعه دوم که در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، کاهش قابل توجهی را در نمره وزوز گوش ذهنی در گروه روی و هیچ تفاوتی را در گروه دارونما گزارش کرد. با این حال، هر دو مطالعه از یک مقیاس غیر‐معتبر استفاده کردند.

کیفیت شواهد

کیفیت شواهد بسیار پائین است. هیچ شواهدی را نیافتیم مبنی بر اینکه استفاده از مکمل خوراکی روی باعث بهبود نشانه‌ها در بزرگسالان مبتلا به وزوز گوش می‌شود. شواهد تا ۱۴ جولای ۲۰۱۶ به‌روز است.



صفحه ۱ از ۱